49













ماریلا که درد چشمها و سرش شدت گرفته بود راهی شهر شارلوت شد تا چشمپزشک جدید معاینهاش کنه. متأسفانه نتیجهی معاینه خوب نبود. ماریلا دیگه نباید چیزی میدوخت، میخوند و یا میبافت. یعنی هرکاری که باعث فشار اومدن به چشمهاش میشد رو ناگزیر باید کنار میذاشت. همچنین گریه کردن براش خوب نبود. دکتر بهش گفته بود که اگه این موارد رو رعایت نکنه حداکثر تا شیش ماه دیگه بیناییاش رو از دست میده. با این شرایط جسمی ماریلا اون نمیتونست به تنهایی همهی کارهای مزرعه رو هم به دوش بکشه. برای همین به فکر فروش گرین گیبلز افتاده بود. جایی که به اندازهی زندگیاش براش اهمیت داشت. آنه خیلی فکر کرد که چیکار باید بکنه و درنهایت به این نتیجه رسید که به کالج ردموند نره و پیش ماریلا تو گرین گیبلز بمونه...
دیالوگهای جالب این قسمت:
«+ماریلا تو نباید گرین گیبلزُ بفروشی.
_امیدوارم که اینطور بشه آنه ولی نمیتونم تنهایی اینجا زندگی کنم. تنهایی و نگرانی منو دیوونه میکنه! وقتی آدم همدمی نداشته باشه، وقتی منتظر کسی نباشه که بیاد خونه، سکوت و یکنواختی زندگی آدمو داغون میکنه!
+خواهش میکنم آروم باش ماریلا. من نمیذارم تو اینجا تنها بمونی. من کنارتم. من از رفتن به کالج ردموند صرف نظر کردم...
_چی؟! تو تصمیم گرفتی به ردموند نری؟! آخه چرا؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟!
+دیگه میخوای چه اتفاقی بیفته؟ هیچی... همینطوری تصمیم گرفتم نرم. وقتی تو از پیش دکتر چشمت اومدی خونه من دربارهی حرفایی که زدی فکر کردم. خیال کردی من شما رو تو این موقعیت ول میکنم و میذارم میرم؟ فکر میکنی جواب اونهمه محبت مادرانهای که در حقم کردی اینه؟
_اما آنه...
+صبر کن. خواهش میکنم بذار اول فکرایی که به مغزم رسیده بهت بگم. آقای باری دربارهی مزرعه با من صحبت کرده. اون میخواد سال آینده مزرعه رو از ما اجاره کنه و پول خوبی هم میده. منم همینجاها یه جایی معلم میشم. البته انتظار ندارم مدرسهی اَوِنلی منو بپذیره. چون قبلاً قولشو به گیلبرت بلایت دادند. اما میتونم تو کارمودی یه مدرسه گیر بیارم. درسته که اومدن و رفتنش مشکله اما برای من اصلاً مهم نیست! میتونم با دُرُشکهمون صبح زود برم و عصر برگردم پیش تو. اونوقت تو میتونی منتظر من باشی، اونوقت تو میتونی همدمی داشته باشی که باهات حرف بزنه. ما میتونیم کنار هم یه زندگی راحت و آرومی داشته باشیم. ما گرین گیبلز کوچولوی قشنگمونو نگه میداریم و از اینجا تکون نمیخوریم...
_نه عزیزم... من نمیتونم قبول کنم. من نمیخوام تو آیندهتو فدای من بکنی. من نمیتونم هرگز خودمو ببخشم...
+چه حرفایی میزنی! تو و متیو فداکاری کردین. برای من بعد از مرگ متیو هیچچیزی دردآورتر از این نیست که گرین گیبلزُ از دست بدم! من حاضرم صبح تا شب جون بکَنم تا این خونه رو که یادگاری متیوست حفظ کنم...
_اما تو همیشه خواستی یه قدم از دیگران جلوتر باشی...
+بله، کاملاً درسته ماریلا. این همیشه در وجود من بوده و خواهد بود. من به خاطر هدف مقدسی که دارم برنامههامو عوض میکنم. اول میرم تو یه مدرسه معلم میشم. بعدم با حقوقم چشمای تو رو معالجه میکنم. بعدش با مکاتبه توی امتحان یکی از کالجا شرکت میکنم. ماریلا باور کن یه هفته دربارهاش فکر کردم. حالا هم دلم میخواد بگی نقشهات هم ساده بوده و هم بسیار حسابشده و هم مورد قبول تو، فقط همین! اونوقتا که از کالج کویین به خونه میاومدم، آیندهام جلوی چشمام یه جادهی باریک مستقیم بود. حالا هم همون جادهست، فقط یه پیچ و خم پیدا کرده و کسی هم نمیدونه پشت این پیچ و خم چه چشماندازهایی وجود داره. شایدم طبیعت پشت این پیچ و خم یه درهی سرسبز و خرم و با کوههای بلند و دریاچهی آبی و زلال ساخته. شایدم پشت اون پیچ و خم یه بیابون برهوته. خلاصه هرچی میخواد باشه باشه. من سعی میکنم ازش خوب استفاده کنم...»
پ.ن:
1. تا وقتی متیو زنده بود هیچکس متوجه نبود چه بار سنگینی همیشه روی شونههاش بوده و هیچوقت دم نزده.
2. حقیقت اینه که گرین گیبلز بدون متیو هیچ صفایی نداره. انگار غم غربت به خاکش تزریق شده و حتی هوا رو دلگیرتر و مهآلودتر کرده.
3. مرگ متیو ماریلا رو هم خیلی تنها کرد. با اینکه آنه هست ولی تنهایی ماریلا هنوز مشهوده.
4. ماریلا با اینکه به آنه میگفت تو نباید به خاطر من آیندهتو فدا کنی، ولی این حرفها فقط تعارف بود. به نظرم ترس از تنهایی و شوکی که در اثر بیماریاش بهش وارد شده بود، یه درخواست ملتمسانهی پنهان رو تو وجود ماریلا روشن میکرد: «آنه خواهش میکنم نرو. پیشم بمون.»
5. ممکنه با خودت گفته باشی آنه چه دختر قدرشناسی بوده. اون به خاطر ماریلا از بهترین کالجی که میتونست توش درس بخونه گذشت. اینا جبران زحمات ماریلا و متیو بوده به هرحال. باید اینکارو میکرد! اما به نظر من هیچ بایدی وجود نداره. آنه برای رسیدن به اون کالج ماهها تلاش کرده بود. ماهها بیخوابی کشیده بود. بالاخره آیندهاش بوده و چیز شوخیبرداری نیست. اصلاً کاری با تصمیمی که گرفت ندارم. به هرحال خیلی چیزا رو بالا پایین کرد تا به این تصمیم برسه ولی حتی اگه به این نتیجه میرسید که به کالج بره، نمیشد اسمشو گذاشت خودخواه! آنه اینجا از خود گذشتگی کرد که موند و میتونست اینکارو نکنه.
6. این خیلی عجیب نیست که یه بچهی 16 و نیم ساله همچین چشمانداز عاقلانهای به زندگیاش داشته باشه؟ و انقدر درک بالایی داشته باشه؟ واقعاً خیلی بیشتر از سنش میفهمه.
7. در روند پخته شدن شخصیت آنه یه مدت شاهد ساکت شدن و گوشهگیری بیشترش بودیم. اما حالا دوباره با آغوش باز به زندگی برگشته. مثل کرم ابریشمی که یه مدت تو پیله بوده و الان به شکل پروانهی زیبایی به پرواز دراومده.






















































































































































