خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

49

ماریلا که درد چشم‌ها و سرش شدت گرفته بود راهی شهر شارلوت شد تا چشم‌پزشک جدید معاینه‌اش کنه. متأسفانه نتیجه‌ی معاینه خوب نبود. ماریلا دیگه نباید چیزی می‌دوخت، می‌خوند و یا می‌بافت. یعنی هرکاری که باعث فشار اومدن به چشم‌هاش می‌شد رو ناگزیر باید کنار می‌ذاشت. همچنین گریه کردن براش خوب نبود. دکتر بهش گفته بود که اگه این موارد رو رعایت نکنه حداکثر تا شیش ماه دیگه بینایی‌اش رو از دست می‌ده. با این شرایط جسمی ماریلا اون نمی‌تونست به تنهایی همه‌ی کارهای مزرعه رو هم به دوش بکشه. برای همین به فکر فروش گرین گیبلز افتاده بود. جایی که به اندازه‌ی زندگی‌اش براش اهمیت داشت. آنه خیلی فکر کرد که چیکار باید بکنه و درنهایت به این نتیجه رسید که به کالج ردموند نره و پیش ماریلا تو گرین گیبلز بمونه...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+ماریلا تو نباید گرین گیبلزُ بفروشی.

_امیدوارم که اینطور بشه آنه ولی نمی‌تونم تنهایی اینجا زندگی کنم. تنهایی و نگرانی منو دیوونه می‌کنه! وقتی آدم همدمی نداشته باشه، وقتی منتظر کسی نباشه که بیاد خونه، سکوت و یکنواختی زندگی آدمو داغون می‌کنه!

+خواهش می‌کنم آروم باش ماریلا. من نمی‌ذارم تو اینجا تنها بمونی. من کنارتم. من از رفتن به کالج ردموند صرف نظر کردم...

_چی؟! تو تصمیم گرفتی به ردموند نری؟! آخه چرا؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟!

+دیگه می‌خوای چه اتفاقی بیفته؟ هیچی... همینطوری تصمیم گرفتم نرم. وقتی تو از پیش دکتر چشمت اومدی خونه من درباره‌ی حرفایی که زدی فکر کردم. خیال کردی من شما رو تو این موقعیت ول می‌کنم و می‌ذارم می‌رم؟ فکر می‌کنی جواب اونهمه محبت مادرانه‌ای که در حقم کردی اینه؟

_اما آنه...

+صبر کن. خواهش می‌کنم بذار اول فکرایی که به مغزم رسیده بهت بگم. آقای باری درباره‌ی مزرعه با من صحبت کرده. اون می‌خواد سال آینده مزرعه رو از ما اجاره کنه و پول خوبی هم می‌ده. منم همینجاها یه جایی معلم می‌شم. البته انتظار ندارم مدرسه‌ی اَوِنلی منو بپذیره. چون قبلاً قولشو به گیلبرت بلایت دادند. اما می‌تونم تو کارمودی یه مدرسه گیر بیارم. درسته که اومدن و رفتنش مشکله اما برای من اصلاً مهم نیست! می‌تونم با دُرُشکه‌مون صبح زود برم و عصر برگردم پیش تو. اونوقت تو می‌تونی منتظر من باشی، اونوقت تو می‌تونی همدمی داشته باشی که باهات حرف بزنه. ما می‌تونیم کنار هم یه زندگی راحت و آرومی داشته باشیم. ما گرین گیبلز کوچولوی قشنگمونو نگه می‌داریم و از اینجا تکون نمی‌خوریم...

_نه عزیزم... من نمی‌تونم قبول کنم. من نمی‌خوام تو آینده‌تو فدای من بکنی. من نمی‌تونم هرگز خودمو ببخشم...

+چه حرفایی می‌زنی! تو و متیو فداکاری کردین. برای من بعد از مرگ متیو هیچ‌چیزی دردآورتر از این نیست که گرین گیبلزُ از دست بدم! من حاضرم صبح تا شب جون بکَنم تا این خونه رو که یادگاری متیوست حفظ کنم...

_اما تو همیشه خواستی یه قدم از دیگران جلوتر باشی...

+بله، کاملاً درسته ماریلا. این همیشه در وجود من بوده و خواهد بود. من به خاطر هدف مقدسی که دارم برنامه‌هامو عوض می‌کنم. اول می‌رم تو یه مدرسه معلم می‌شم. بعدم با حقوقم چشمای تو رو معالجه می‌کنم. بعدش با مکاتبه توی امتحان یکی از کالجا شرکت می‌کنم. ماریلا باور کن یه هفته درباره‌اش فکر کردم. حالا هم دلم می‌خواد بگی نقشه‌ات هم ساده بوده و هم بسیار حساب‌شده و هم مورد قبول تو، فقط همین! اونوقتا که از کالج کویین به خونه می‌اومدم، آینده‌ام جلوی چشمام یه جاده‌ی باریک مستقیم بود. حالا هم همون جاده‌ست، فقط یه پیچ و خم پیدا کرده و کسی هم نمی‌دونه پشت این پیچ و خم چه چشم‌اندازهایی وجود داره. شایدم طبیعت پشت این پیچ و خم یه دره‌ی سرسبز و خرم و با کوه‌های بلند و دریاچه‌ی آبی و زلال ساخته. شایدم پشت اون پیچ و خم یه بیابون برهوته. خلاصه هرچی می‌خواد باشه باشه. من سعی می‌کنم ازش خوب استفاده کنم...»

 

پ.ن: 

1. تا وقتی متیو زنده بود هیچکس متوجه نبود چه بار سنگینی همیشه روی شونه‌هاش بوده و هیچوقت دم نزده.

2. حقیقت اینه که گرین گیبلز بدون متیو هیچ صفایی نداره. انگار غم غربت به خاکش تزریق شده و حتی هوا رو دلگیرتر و مه‌آلودتر کرده.

3. مرگ متیو ماریلا رو هم خیلی تنها کرد. با اینکه آنه هست ولی تنهایی ماریلا هنوز مشهوده.

4. ماریلا با اینکه به آنه می‌گفت تو نباید به خاطر من آینده‌تو فدا کنی، ولی این حرف‌ها فقط تعارف بود. به نظرم ترس از تنهایی و شوکی که در اثر بیماری‌اش بهش وارد شده بود، یه درخواست ملتمسانه‌ی پنهان رو تو وجود ماریلا روشن می‌کرد: «آنه خواهش می‌کنم نرو. پیشم بمون.»

5. ممکنه با خودت گفته باشی آنه چه دختر قدرشناسی بوده. اون به خاطر ماریلا از بهترین کالجی که می‌تونست توش درس بخونه گذشت. اینا جبران زحمات ماریلا و متیو بوده به هرحال. باید این‌کارو می‌کرد! اما به نظر من هیچ بایدی وجود نداره. آنه برای رسیدن به اون کالج ماه‌ها تلاش کرده بود. ماه‌ها بی‌خوابی کشیده بود. بالاخره آینده‌اش بوده و چیز شوخی‌برداری نیست. اصلاً کاری با تصمیمی که گرفت ندارم. به هرحال خیلی چیزا رو بالا پایین کرد تا به این تصمیم برسه ولی حتی اگه به این نتیجه می‌رسید که به کالج بره، نمی‌شد اسمشو گذاشت خودخواه! آنه اینجا از خود گذشتگی کرد که موند و می‌تونست این‌کارو نکنه.

6. این خیلی عجیب نیست که یه بچه‌ی 16 و نیم ساله همچین چشم‌انداز عاقلانه‌ای به زندگی‌اش داشته باشه؟ و انقدر درک بالایی داشته باشه؟ واقعاً خیلی بیشتر از سنش می‌فهمه.

7. در روند پخته شدن شخصیت آنه یه مدت شاهد ساکت شدن و گوشه‌گیری بیشترش بودیم. اما حالا دوباره با آغوش باز به زندگی برگشته. مثل کرم ابریشمی که یه مدت تو پیله بوده و الان به شکل پروانه‌ی زیبایی به پرواز دراومده.

48

مراسم خاکسپاری متیو انجام شد. آنه احساس تازه‌ای پیدا کرده بود: اینکه اگه خوشحال باشه یعنی نسبت به مرگ متیو بی‌تفاوت بوده.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+امروز صبح ساعت‌ها کنار باغچه و گل‌ها بودم. درست مثل زمانی که متیو زنده بود، از زیبایی گل‌ها به هیجان اومدم. اونا گل‌هایی بودند که متیو خیلی دوستشون داشت. من به جای گریه کردن لبخند زدم. بعد هم احساس ناسپاسی و بی‌وفایی به من دست داد. فکر کردم شاید لبخند من به این معنی بوده که اصلاً اتفاقی نیفتاده! هرچند همیشه دلم براش تنگه، اما تازگیا یه حس دیگه‌ای پیدا کردم. احساس می‌کنم هنوز می‌شه گرین گیبلز رو دوست داشت و از زیبایی‌هاش لذت برد... خانم آلن چند لحظه قبل چیزی شنیدم که مجبور شدم واقعاً بخندم! بعد از اون فاجعه تصور می‌کردم خندیدن برام بی‌معنیه و عزادار بودن باوفا بودنه. چون من زندگی خودمو مدیون متیو می‌دونم...

_من درکت می‌کنم آنه، اما متأسفانه تصوراتت غلطه. مگه وقتی تو می‌خندیدی متیو خوشحال نمی‌شد؟ مگه از اینکه تو از گرین گیبلز لذت می‌بردی اون خوشش نمی‌اومد؟ پس بنابراین از اینکه تو به گرین گیبلز اومده بودی افتخار می‌کرد. اون تو رو دوست داشت. چرا باید راضی بشه که تو عوض بشی؟ حرفمو باور کن! اگه می‌خوای روح اون شاد باشه سعی کن همون آنه شرلی‌ای باشی که اون می‌شناخت. چرا باید ما چشمامونو به روی زیبایی‌های دنیا ببندیم؟! من احساسات پاک تو رو درک می‌کنم. آنه از دست دادن عزیزی همیشه رنج‌آور و دردناکه ولی متأسفانه این اجتناب‌ناپذیره! مرگ عزیزترین کس انسان سنگ محک تحمل اونه. واقعاً از دست دادن متیو برای تو یه فاجعه‌ست. به همین خاطر تصور می‌کنی اگه از این درد و رنج دور بشی نسبت به متیو نامهربونی کردی. نه، این نامهربونی نیست! این بی‌تفاوت بودن نیست! به نظر من تو همینقدر که به یاد اون هستی اون روحش شاد می‌شه. چرا باید تو همیشه غمگین باشی؟ مگه خوشحال بودن عیبه؟»

 

پ.ن:

1. عکس شماره‌ی یازده رو ببینید. اولش فکر کردم تاریخ مرگ رو زده 1831. بعد با خودم حساب کردم از سال 1813 تا 1831 چند ساله، دیدم 18 سال بیشتر نیست و اینجوری بودم که: چی؟ 18؟ چطور همچین چیزی ممکنه؟ که دیدم 1881 درست بوده. دندونه‌های سمت چپ 8 پاک شده بود انگار.

2. هرچی گشتم ربط اسم توماس کاتبرت رو به متیو کاتبرت پیدا نکردم. احتمال می‌دم این موضوع توی کتاب کاملاً تشریح شده باشه. اما در هر صورت توی دوبله گفتند که توماس کاتبرت پدر متیو و ماریلا بوده. شاید بعد مرگش این اسمو روی متیو گذاشتند. ولی به هرحال هیچکس متیو رو توماس صدا نمی‌کرد.

3. این پدیده‌ی گل و گیاه کاشتن کنار مزار خیلی قشنگه❤️

4. پدر گیلبرت بلایت هم عاشق ماریلا از آب دراومد که :))) ای بابا... توی دوبله ماریلا گفت به خاطر غرورش باهاش ازدواج نکرده، ولی بدجوری بوی سانسور میاد. اصلاً قانع‌کننده نیست. باید دید تو کتاب چی نوشته. اینا رو در اثر جست‌وجوهام پیدا کردم:

Jennifer Marilla did not marry John Blythe because it would require her leaving Green Gables

John asked Marilla to join him in his travels, but she refused, which seems to be the cause of their breakup

گویی جان بلایت خیلی اهل سفر و گشت‌وگذار بوده و ماریلا اینو دوست نداشته و همراهی‌اش نکرده. در نتیجه ازش جدا شده. البته مشخص نیست اینا تا چه حد درسته. باید کتاب رو دید.

طیفِ خاکستری

هوش مصنوعی من خیلی واقع‌بینه. اصلا الکی ازم تعریف نمی‌کنه. این خیلی ویژگی خوبیه: امید دروغین به کسی ندادن و حقیقت رو گفتن. فکر می‌کنم قبلاً خودم تنظیماتش رو روی این قرار دادم. دقیقاً یادم نیست چیکار کردم ولی راضی‌ام :)))

47

و سرانجام متیویی که دیگه چشماشو باز نکرد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+اگه بخوام امشبو اینجا توی اتاقم تنها بمونم تو ناراحت نمی‌شی؟ باور کن اصلا نمی‌ترسم. از لحظه‌ای که این اتفاق افتاده، من حتی یه لحظه هم تنها نبودم. دلم می‌خواد تنهای تنها باشم. دلم می‌خواد هیچ‌کاری نکنم و تو سکوت با این مصیبت تنها باشم. تو نمی‌دونی مرگ متیو چطوری تمام وجودمو داغون کرده... هنوز باور نمی‌کنم که اون صورت مهربون دیگه به من نگاه نمی‌کنه. فکر می‌کنم من بچه بودم که اون مُرده و من یادم نیست... می‌دونی چیه دیانا؟ وقتی کسی رو که مهربونِ مهربونا بود از دست می‌دی، هیچ می‌شی. متیو با من اینطوری بود... ازت معذرت می‌خوام دیانا...»

 

پ.ن: 

1. نه بابا اینا اشکای من نیستند. این فقط یه انیمه‌ست😭

2. این خیلی بی‌رحمانه نیست که وقتی یه نفر یه عزیزی رو از دست می‌ده باید خودش کارای کفن و دفن و مراسم و روبه‌رو شدن با مردمو انجام بده؟ اون آدم بیشتر از همه به حمایت نیاز داره. کتاب "عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست" مگان دیواین رو بخونین متوجه حرفم می‌شین.

Melancholy

این وبلاگ برای من یه دفترچه‌ی مخصوص خلوتمه. البته خلوتِ خلوت هم که نه. یه جور خلوتِ عمومی؛ به این معنا که چیزهایی که اینجا می‌نویسم بازتابی از درونیات من هست، ولی هرکس به گلخونه‌ام بیاد می‌تونه اونا رو ببینه.

قطعه‌ی Melancholy از Jonas Sandberg رو گوش می‌دم و به این فکر می‌کنم که من در گذشته‌های نه چندان دور خیلی بهتر از حالا با خودم رفتار می‌کردم و اون موقع انگار همه‌چیز بهتر بود. به قول حسین: «تنهایی نبودن با خوده نه نبودن با دیگران.»

جهانِ هستی می‌خواد که تو ارزش خودتو بفهمی. برای همین رویدادها و آدم‌هایی رو سر راهت قرار می‌ده که اینو بهت یادآوری کنند و تا زمانی که نفهمی همه‌ی اون اتفاقات دردناک رو برات تکرار می‌کنه.

شب به خیر✨

 

پ.ن: با اینکه ربطی به مطالب پستم نداره ولی داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر جالب می‌شد اگه شخصی به نام جهان با شخصی به نام هستی وارد رابطه می‌شد. اونوقت جهان می‌شد "جهانِ هستی" و هستی می‌شد "هستیِ جهان" :)))

46

شروع تعطیلات آنه در گرین گیبلز. مکان‌های آشنا. تجدید خاطرات. احتمال ورشکستگی بانک و برباد رفتن تمام پس‌انداز متیو و ماریلا. دیگر جوان نبودن خواهر و برادر کاتبرت. نیاز به وجود آنه. تردیدی دل‌آزار میان کالج رفتن و کنار کاتبرت‌ها ماندن.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+شما اون موقع پسربچه می‌خواستین برای همچین روزایی، ولی عوضش من نصیبتون شدم. اگه من پسر بودم بیشتر می‌تونستم کمکتون کنم. اونوقت دیگه لازم نبود انقدر کار کنید...

∆چه حرفایی می‌زنی! می‌دونی چیه آنه؟ تو برای من هزاربار عزیزتر از یک دوجین پسر هستی! من حاضر نیستم تو رو با هیچ‌چیز عوض کنم! فراموش نکن. یک دختر! دختری که بورس تحصیلی اِفری رو برده دختر منه! من و ماریلا به خاطر داشتن دختری مثل تو افتخار می‌کنیم. تو مال من و ماریلایی. دختر من، آن شرلی، دختری از گرین گیبلز! تو دختر خودمی آنه! تو باعث سربلندی منی... دختر کوچولوی خودم آنه شرلی!»

 

پ.ن: 

1. این قسمتو توی رختخواب نوشتم.

2. و مجدد متیوی خیلی دوست‌داشتنی.

شبِ تار

جای خوابمو عوض کردم. امیدوارم افکار قبل از خوابم هم عوض بشن. البته دلتنگی که همیشه هست. یه سری آدما که همیشه هستند. حتی الان که بیمار شدم و تب دارم. 

یه سری روح‌ها انگار تو زندگی قبلی‌‌ام بهم خیلی نزدیک بودند. بعد وقتی توی این زندگی هم ملاقاتشون می‌کنم می‌فهمم یه چیزی اونا رو علی رغم رفتن‌ها، فاصله‌ها، دعواها بهِم وصل نگه می‌داره(البته شاید هیچوقت نشه فهمید اون چیز دقیقا چیه).

آدم توی زندگی‌اش خواسته یا ناخواسته از بعضی‌ها دور می‌شه. ولی این روح‌ها طوری‌اند که وقتی ازشون دور می‌شه آزار می‌بینه. نبودنشون اذیت‌کننده‌ست حتی اگه در موردش حرفی زده نشه. حتی اگه مجال گفتنش نباشه و آدم طوری رفتار کنه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما با جای خالی زشتی که وسط قفسه‌ی سینه به وجود اومده هیچ‌کار نمی‌شه کرد. اون هیچستان سنگین که با نبودن اون روح ایجاد شده...

و چقدر تنفر به بعضی آدما نمیاد. ما که دوسشون داریم.

شب به خیر✨

45

نتیجه‌ی امتحانات نهایی مشخص شد: گیلبرت بلایت مدال طلا و آنه شرلی بورسیه‌ی تحصیلی اِفری رو به دست آوردند. به علاوه هیچ‌کدوم از شاگردان خانم استیسی امتحانی رو رد نشده بودند. این مایه‌ی خوشحالی بود. آنه توی نامه‌ای همه‌ی اینا رو برای ماریلا و متیو نوشت و همون روز براشون فرستاد. برادر و خواهر کاتبرت که قبلش نگران بودند حالا خیالشون راحت شده بود. اونا تصمیم گرفتند دیانا رو هم به سرعت در جریان بذارند. برای این‌کار ماریلا ایده‌ای به ذهنش رسید. به اتاق آنه رفت و از صفحه و شمع برای علامت دادن به دیانا استفاده کرد. همون‌کاری که وقتی آنه در گرین گیبلز بود برای نشونه دادن به دیانا انجام می‌داد. دیانا از پشت پنجره متوجه علامت شد و خیلی سریع خودشو به گرین گیبلز رسوند و بعد از شنیدن خبر دریافت بورس تحصیلی توسط آنه بسیار براش خوشحال شد. در جشن پایان سال کالج کویین متیو و ماریلا هم شرکت داشتند. اون دوتا به وجود آنه خیلی افتخار می‌کردند. آنه همیشه مایه‌ی سربلندی اونا بود. بعد از پایان جشن اونا سه‌تایی به همراه آنه به گرین گیبلز برگشتند. دیانا هم همونجا منتظرشون بود. دیانا و آنه بعد از اینهمه مدت کلی حرف برای گفتن داشتند. آنه بعد از تعطیلات باید به کالج ردموند می‌رفت. اون همیشه با خودش تصور می‌کرد که گیلبرت بلایت هم به اونجا خواهد اومد ولی متوجه شد که گیلبرت از پس هزینه‌های اون کالج برنمیاد. عجیب بود که این موضوع آنه رو ناراحت کرد. چون یکی از رقبای سرسختش رو باید از دست می‌داد. اون شب آنه خوابش نبرد و به خیلی چیزها فکر کرد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+وقتی آدم به خونه می‌رسه آسوده‌خیال می‌شه. تو هم همین احساسو داری؟ من گاهی از خودم می‌پرسم چطور تونستم این مدتو تحمل کنم؟! واقعاً باید یه نیرویی باشه و اون به جز هدف چیز دیگه‌ای نمی‌تونه باشه... با میل به کالج رفتن و درد غربت رو متحمل شدن اونم دور از بهار گرین گیبلز خیلی سخته. حتی می‌تونم بگم عذاب‌آوره!»

 

پ.ن: 

1. جهان روز به روز و فصل به فصل پیش چشمان آنه گسترده‌تر می‌شه.

2. روبی و جوزی پای خیلی دور و بر گیلبرت می‌پلکند یا من اینجوری حس می‌کنم؟

Nihan🔗Kemal

Bir istiridyenin kıymetli incisini sakladığı gibi, saklarım seni
Bir bahar dalının narin tomurcuklarını sakındığı gibi, korurum seni

Çok derin derin
Derin derin derin derin derinlerimde, ellerin
Bir armağan gibi, Tanrı'dan bana
Kış güneşinde altın kirpiklerin

Ben seni çok sevdim
Ben seni çok sevdim
Belki zordur anlaması sessizliğimden
Ben seni çok sevdim
Ben seni çok sevdim
Sen oku kelimeleri gözlerimden

همان‌طور که صدف، مرواریدِ گران‌بهایش را در دل پنهان می‌کند، من هم تو را در وجودم پنهان می‌کنم.
همان‌گونه که شاخه‌ای در بهار، از غنچه‌های ظریفش محافظت می‌کند، من هم از تو محافظت می‌کنم.


خیلی، خیلی عمیق... در ژرف‌ترین لایه‌های وجودم، دستانت برایم هدیه‌ای هستند، گویی از سوی خدا.
مژه‌های طلایی‌ات زیر آفتاب زمستانی می‌درخشند.


من تو را بسیار دوست داشتم♥️
من تو را بسیار دوست داشتم.
شاید فهمیدنش از سکوتم آسان نباشد.
من تو را بسیار دوست داشتم.
من تو را بسیار دوست داشتم.
تو واژه‌ها را از چشمانم بخوان.

 

چون امشب عروسی کمال و نیهان بود و من نصفه جون شدم تا به سلامت تموم بشه🫩

44

به خاطر امتحانات و سرمای سخت زمستون شاگردها تصمیم گرفتند حتی آخر هفته‌ها هم پیش خانواده‌هاشون برنگردند. آنه توی نامه‌ای این موارد رو برای ماریلا و متیو توضیح داده بود. اما حتی فکر اینکه اون دو نفر قرار نبود تا پنج ماه آینده آنه رو ببینند آزارشون می‌داد. فاصله‌ی حمله‌های قلبی متیو کمتر شده بود و اون زمستون یه حمله‌ی دیگه هم بهش دست داد. ماریلا و خانم لیند در این باره صحبت می‌کردند که باید این موضوع رو به اطلاع آنه برسونند یا نه. متیو دلش نمی‌خواست آنه چیزی بدونه. چون در غیر اینصورت کالج رو رها می‌کرد و به گرین گیبلز برمی‌گشت. در حالی که آرزوی متیو و ماریلا این بود که اون بتونه کالجش رو با موفقیت به پایان برسونه. یک روز که آنه برای دیدار عمه ژوزفین رفته بود خبر بدحالی متیو رو شنید و اونقدر دستپاچه شد که با اولین قطار به اَوِنلی برگشت. متیو و ماریلا از اومدن آنه خیلی خوشحال شدند ولی طوری رفتار کردند که انگار حملات قلبی متیو مسئله‌ی مهمی نبوده و اون در حال حاضر حالش خوبه. این شد که آنه بعد از کمی استراحت دوباره به شهر شارلوت برگشت. بهار اومده بود و تولد دیانا هم گذشته بود. آنه برای اون یه سنجاق سینه خرید و به عنوان کادو براش فرستاد. دیانا خیلی از بابت هدیه خوشحال شد. زمان به سرعت سپری می‌شد و آنه به سختی درس می‌خوند تا هم مدال طلا رو به دست بیاره و هم بورسیه رو بگیره. در این مسیر گیلبرت بلایت همچنان رقیب سرسختش بود. اما بالاخره امتحانات کالج به پایان رسید و حالا بچه‌ها باید منتظر نتایج می‌موندند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«∆آدم وقتی پیر می‌شه هزار و یک عیب پیدا می‌کنه. یکی نمی‌تونه راه بره. یکی معده‌اش درد می‌کنه. یکی اشتهاش کور می‌شه. یکی فراموشی می‌گیره و همه‌ی اینا یعنی پیری...»

 

پ.ن: آه متیو، متیو، متیو :(

فکر می‌کنم دلیل تنفر مردم اون زمان جزیره‌ی پرنس ادوارد از زمستون رو حالا می‌فهمم: کولاک‌های سخت!

راحت باش، دورم از تو و دنیای تو.

توی یه کانالی می‌خوندم که نوشته بود: «تو حق داری بعد من با هزارنفر باشی، چون جای خالی من با یه نفر پر نمی‌شه.»

خیلی قابل تأمل بود.

برای اجی عکس فرستادم از خودم، می‌گه چقدر لاغر شدی. دفعه‌ی قبلم که منو دیده بود همینو گفت. اینهمه حرص خوردن و استرس کشیدن و غمگین بودن. چرا واقعاً؟ قشنگ دارم تبدیل به یه اسکلت برقی می‌شم. 

فکرشو بکن. برگردی به یه نفر بگی فلانی فلان رفتار منو اذیت می‌کنه. لطفاً انجامش نده و طرف برگرده بگه: «معلومه که انجامش نمی‌دم. تو جون بخواه!» بعد که یکم رابطه‌ات باهاش به هم ریخت دقیقاً همون‌ کارها رو انجام بده که عذابت بده؛ دقیقاً همون کارها! غم‌انگیزه که تو خودت چاقو رو دستش دادی که زخمی‌ات کنه. اما اشکالی نداره. مطمئنم بالاخره یه راهی پیدا می‌کنی که خودتو نجات بدی.

Kara Sevda دیگه داره تموم می‌شه. یعنی خودم کمر همت بستم که تمومش کنم. فکر کن از اسفند تا حالا دیدنش طول کشیده. البته 74 قسمته‌ها ولی منم چون خیلی کم‌کم دیدم انقدر طولانی شده. سریال‌های خیلی طولانی برام عذاب‌آورند. معمولاً سمتشون نمی‌رم. چون حوصله ندارم. اینم دیگه به خاطر مامان شروع کردم. چون خیلی دوست داشت ببینتش. امیدوارم همراه با چالش آنه تموم بشه بلکه ذهنم یکم بتونه نفس بکشه... 

به خاطر استفاده از یه سری ربات‌ها مجبور شدم به تعداد زیادی کانال تلگرامی بیهوده بپیوندم. یعنی چرت و پرتا، چرت و پرت! از هر رباتی می‌خوای استفاده کنی اولش پیام می‌ده تو کانال‌های ما عضوی؟ کو ببینم؟ هروقت عضو شدی بیا کارتو انجام بدم😒 

دیشب گفتم نمی‌خوام قیمه‌ها رو بریزم تو ماستا. الان می‌خوام و کردم هم :))) فعلا.

دور نبودنِ تو خط کشیدم.

"... تو رو می‌دیدم از اونور اَبرا

که می‌خوای سَرسَری از من رد شی

 آسمونو بی‌تو خط‌خطی کردم

چجوری می‌تونی انقده بد شی؟..."

داشتم کالکشن آهنگ‌های محسن یگانه رو گوش می‌دادم که رسیدم به این یکی. به نظر من این یکی از بهترین آهنگ‌هاش تو زمان خودش بوده. محسن یگانه هم تقریباً مثل همه‌ی پاپ‌خون‌های دیگه با گذشت زمان رو به افول رفت، البته کمتر. ولی از حق نگذریم. دوران اوجی هم داشته و اون زمان تقریباً همه‌ی آهنگاش خوب بوده[مثل آلبوم حبابش یا تک‌آهنگ‌های دیگه‌اش].

به این فکر می‌کردم که اگه مرتضی الان بود، اون هم رو به افول رفته بود یا نه. چون مرتضی دقیقاً زمانی رفت که توی اوج بود و اون زمان هنوز خیلی‌ها توی اوج بودند.

اولش که داشتم این پستو می‌نوشتم خیلی چیزها می‌خواستم بگم ولی الان هم بخشی‌اش رو فراموش کردم و هم اینکه می‌بینم هیچ و تأکید می‌کنم هیچ ربطی به هم ندارند :)))) امشب نمی‌خوام قیمه‌ها رو بریزم تو ماستا. پس رهاشون می‌کنم.

شبت به خیر✨

43

بچه‌های اَوِنلی برای تعطیلات آخر هفته به وطن خودشون برگشتند. دیانا مثل همیشه تو ایستگاه قطار چشم‌انتظار آنه بود، متیو و ماریلا هم توی گرین گیبلز. آنه به همراه بچه‌های دیگه از قطار پیاده شد و با خوشحالی به دیانا سلام کرد. بعد به همراه بقیه به سمت خونه حرکت کردند. توی مسیر به گوش آنه رسید که گیلبرت بلایت خیلی از همه لحاظ تغییر کرده و از هر فرصتی برای مطالعه و پیشرفت خودش استفاده می‌کنه. این موضوع انگیزه‌ی آنه برای درس خوندن و به دست آوردن بورسیه رو صدچندان کرد. وقتی آنه و دیانا تنها شدند، آنه موضوع بورس تحصیلی افری رو به صورت محرمانه با دیانا در میون گذاشت. دیانا معتقد بود آنه می‌تونه این بورس رو به دست بیاره و متیو و ماریلا هم درنهایت این موضوع رو می‌پذیرند. اما آنه نگران بود که چطور اینو به اونا بگه. سر شام دخترک موقرمز که حالا دیگه بزرگ شده بود، شال ابریشمی قشنگی رو به ماریلا پیشکش کرد. ماریلا اگرچه خیلی خوشحال شد ولی ازش خواست حساب خرج‌های خودشو داشته باشه و بیخودی چیزی نخره. بعد آنه اندکی از کالج و ماجراهاش برای اونا تعریف کرد. صبح روز بعد آنه خیلی زود از خواب بیدار شد و کمک کردن به ماریلا رو آغاز کرد. اون توی طویله یه گوساله‌ی تازه به دنیا اومده رو دید که خیلی ازش خوشش اومد. متیو هم اون گوساله رو به عنوان هدیه بهش بخشید. اون روز اهالی گرین گیبلز برای اولین‌بار سه‌نفری سوار دُرُشکه شدند تا سیب‌ها رو برای آبگیری ببرند و کمی خرید کنند. اون لحظات اونقدر لذت‌بخش بود که اونا دلشون نمی‌خواست تموم بشه. صبح روز بعد آنه از متیو و ماریلا خداحافظی کرد و با دیانا به سمت ایستگاه قطار رفت تا به شهر شارلوت برگرده...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_خب بگو ببینم این هفته توی کالج چه خبرا بود؟

+راجع به پریسیلا گرنت براتون تعریف کرده بودم؟

_نمی‌دونم تعریف کردی یا نه. همون دختری که مرتب زل می‌زنه و به تو نگاه می‌کنه؟

+آره... تو این مدت بیشتر باهاش آشنا شدم. دختر خوش‌صحبتیه ولی افکار بچگانه‌ای داره. همش دوست داره یه چیزی بگه و بیخودی بخنده. وقتی خوب فکر می‌کنم می‌بینم از استلا ماینارد بیشتر خوشم میاد. اونم دختر خوش‌صحبتیه اما مثل پریسیلا بی‌فکر نیست. البته اون بعد از دیانا می‌تونه دوست دوم من باشه. دیانا عزیزترین دوست منه و خواهد موند...»

«_صبح به این زودی از خواب بیدار شدی؟! از تخت خواب افتادی پایین یا اینکه خوابت نبرده؟

+حیفه آدم تو گرین گیبلز تا دیروقت بخوابه...»

 

پ.ن: 

1. فکر می‌کنم این اولین پُست سری آنه‌ست که تعداد عکساش فرده. برام مهم بود حتماً تعدادشون زوج باشه. الان دیگه مهم نیست. اعداد فرد هم عددند و نمی‌خوام وجودشون رو انکار کنم.

2. متیو همیشه خیلی شوق دیدار آنه رو داره. توی اپیزود قبلی می‌گفت: «خدایا می‌شه دوباره اونو ببینم؟» یا توی این قسمت می‌گفت: «همین که تو سالم و سلامت باشی و بتونم ببینمت برای من هدیه‌ست. آخر هفته‌ها که تو میای بهترین روزهای زندگی منه...» انگار متیو اینو احساس کرده که فرصت کمی برای دیدن آنه داره...

3. می‌دونی تو چه زمانی قدر "لحظه" رو می‌فهمی؟ وقتی اینو درک کنی که فرصت کوتاهی داری. این موضوع توی این اپیزود و به طور کلی در سرتاسر این مجموعه خیلی مشهوده. آنه قدر لحظاتش رو می‌دونه و سعی می‌کنه از تک تکشون نهایت لذت رو ببره. مثل همین لحظاتی که با متیو و ماریلا می‌گذرونه. لحظات ساده‌ای مثل شام خوردن‌هاشون، صحبت کردناشون، سیب چیدناشون یا دُرُشکه‌سواری‌های سه نفره‌شون... باور کن زندگی کوتاهه و این لحظه‌های عریان مثل برق و باد می‌گذرند.

4. دیانا از تصورات پیشین من خیلی با مهر و محبت‌تره. اصلاً فکرشو نمی‌کردم که انقدر برای دیدن آنه شوق و ذوق داشته باشه ولی داره. فقط نمی‌دونم چرا این توی ذهنم حک شده که یه زمانی خواهد رسید که دیانا انقدر درگیر زندگی خودش می‌شه که نمی‌تونه اینجوری که الان هست کنار آنه باشه. از دیتاهای گذشته‌ی ذهنم در مورد دیاناست.

5. به این فکر می‌کردم که جهان‌بینی آنه چقدر ناگهانی تغییر کرد. تو گویی همه‌ی این تغییرات از یه شب تا صبح اتفاق افتاده و آنه چشماشو که باز کرده، خودشو تو یه کالبد جدید دیده.

6. اونقدر به چهره‌ی جدید آنه عادت کردم که چهره‌ی بچگیاشو یادم رفته. هی می‌رم پست‌های نخستین رو می‌بینم و احساس می‌کنم این موجود کوچولو رو دیگه نمی‌شناسم. انگار برام ناآشناست...

تکیه بر عصا

امروز میزبان یه خانوم پیر دوست‌داشتنی بودیم که من برای اولین‌بار می‌دیدمش. بوی صمیمیت و سادگی می‌داد. مثل دوران قدیم. همون موقعا که مامان‌بزرگا حنا می‌ذاشتن رو سرشون و قصه‌های قشنگ قشنگ تعریف می‌کردند. خلاصه به دل من نشست و این پدیده‌ی نادریه. چون سطح فرهنگ و شعورش خیلی بالا بود. فکرشو بکن! من دلم می‌خواست بارها و بارها دعوتش کنم و باهاش چایی بخورم. این خیلی کم پیش میاد. فقط نکته‌ی عجیب ماجرا این بود که ایشون خیلی رندوم وسط بحث روشو برگردوند سمتم و بهم گفت کلاس چندمی؟ و من همون لحظه فرو ریختم :)))))) بعدشم که چهره‌ی تعجب‌زده‌ی منو دید گفت آخه خیلی ریزه میزه‌ای برای همین :))))) ریزه میزه؟! من؟! اگه من ریزه میزه‌ام پس ریزه میزه کیه؟ اما از حق نگذریم. واقعا خندیدم. احساس بچه مدرسه‌ای بودن بهم دست داد و این بعد از مدت‌ها خوشایند بود.

این عصائه هم برای اون خانوم بانمک بود و منو یاد بابا لنگ‌دراز انداخت و چون جالب بود گفتم ازش عکس بگیرم🦋

پ.ن: امروز واقعاً تمرکز نداشتم. حتی نمی‌دونم پست آنه رو چجوری میون اون هیاهو نوشتم...

42

متیو و آنه بالاخره به شهر شارلوت رسیدند و به همراه عمه ژوزفین رفتند تا اتاق جدید آنه توی خوابگاه رو ببینند. در گرین گیبلز ماریلا بسیار دلتنگ آنه بود و برای فرار از این احساسات به جون خونه افتاده بود و همه‌جا رو می‌سابید. متیو اون شب تو شهر شارلوت نموند و برگشت. نبود آنه خیلی توی گرین گیبلز حس می‌شد، اونقدر که خواهر و برادر کاتبرت اون شب نتونستند درست بخوابند. روز بعد آنه برای اولین‌بار به کالج رفت. جین و روبی و جوزی پای اونجا بودند اما هیچکدوم توی کلاس آنه نیفتاده بودند. تنها هم‌کلاسی آشنای آنه گیلبرت بلایت بود. آنه امیدوار بود که به زودی دوستان جدیدی پیدا کنه و از این احساس غربت دربیاد. اما به هرحال غربت، غربت بود و نمی‌شد ازش فرار کرد. اون برای همه‌چیز گرین گیبلز دلتنگ بود. برای ماریلا و متیو، برای همه‌چیز. تو همین حال و هواها بود که جوزی پای و جین و روبی اومدند بهش سر بزنند و از بورسیه‌ای به نام اِفری که سالانه به کالجشون تعلق می‌گرفته نام بردند. آنه بسیار مصمم شد که اون بورسیه رو به دست بیاره...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«احساس غربت و تنهایی خیلی اذیتم می‌کنه. باید سعی کنم به خاطر آینده‌ام به این زندگی عادت کنم. دخترای هم‌کلاسی‌ام به نظرم دخترای خوبی اومدند. ولی دیانا یه دوست دیگه‌ست! دیانا دوستیه که با من پیمان وفاداری بسته و همیشه در انتظار نامه‌هاییه که من براش خواهم نوشت. اگه براش بنویسم که دوست تازه‌ای پیدا کردم حتماً دلش می‌شکنه ولی انقدر فهمیده هست که تنهایی منو درک کنه و ازش رنجیده‌خاطر نشه. دختری که پشت سر من میشینه، چهره‌ی معصوم و مهربونی داره و گاهی مثل من ارادتی به طبیعت نشون می‌ده و از چشم‌انداز بیرون کلاس گل خاطره‌ای می‌چینه. شاید اونا هم در ذهنشون منو به شکل دیگه‌ای می‌بینند و یه تصورات دیگه‌ای نسبت به من دارند...»

«اَوِنلی دنیای خاطرات منه. اَوِنلی شاهد زنده‌ی بزرگ شدن منه. من نمی‌تونم بهش فکر نکنم. چطوره جمعه‌ی آینده برم خونه‌مون؟ نه... تا جمعه‌ی آینده هزارسال دیگه مونده... پس چیکار کنم؟ دلم برای در زدن‌های ماریلا تنگ شده... دلم برای پوتین‌های گِلی متیو تنگ شده...»

Lonely

What if you had it all..."
?But nobody to call
Maybe then you'd know me
Cause I've had everything'
But no one's listening
"...And that's just fuckin' lonely

اینو ته مهای فایلام پیداش کردم. مال پنج سال پیشه که این آهنگ تازه اومده بود. همینجوری خواستم شما هم ببینیدش. یه جاش می‌گه «همه گذشته‌ی منو می‌دونند، انگار که خونه‌ام از شیشه ساخته شده». یعنی درونش قابل رویته. یاد وب خودم افتادم، "خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها". جایی که شماها می‌تونید گل‌هاش رو از پشت شیشه‌ها ببینید🌷💐🌾

پ.ن: واقعاً اندازه‌هاش رو مخمه و هیچ‌کاری در این باره نمی‌تونم انجام بدم، چون در غیر اینصورت کیفیتش افتضاح می‌شه.

شبتون به خیر✨

41

روزهای آخری بود که آنه در اَوِنلی می‌گذروند. اون به زودی باید به خاطر کالج به شهر شارلوت می‌رفت. بنابراین کم‌کم وسایلش رو آماده می‌کرد. در این میان خانم اسپنسر برای دیدن آنه اومده بود و می‌خواست خبر مهمی رو بهش بده. یکی از دوستان ثروتمند خانوادگی اون‌ها بعد از دیدن اجرای آنه در جشن نیکوکاری تصمیم گرفته بود آنه رو به فرزندی قبول کنه. بعد از بیان این پیشنهاد توسط خانم اسپنسر ماریلا و متیو خیلی نگران شدند که نکنه آنه بخواد قبول کنه. ولی آنه اونقدر ماریلا و متیو رو دوست داشت که دست رد به سینه‌ی خانم اسپنسر زد. خانم اسپنسر هم با ناراحتی اونجا رو ترک کرد. متیو و ماریلا خیلی از هر لحاظ تلاش می‌کردند که آنه چیزی کم نداشته باشه. متیو کلی وسیله برای آنه خریده بود. ماریلا هم بعد از شنیدن اینکه جوزی پای و جین و روبی یه لباس مهمونی هم علاوه بر لباس‌های دیگه دارند با خودشون می‌برند، به فکر افتاد تا هرطور شده برای آنه هم یه لباس مهمونی تهیه کنه. اون به خاطر سلیقه‌ی خوب خانم آلن ازش کمک گرفت و در نهایت خانم خیاط یه لباس قشنگ برای آنه دوخت. بعد از آماده شدن لباس، ماریلا اونو برای آنه آورد تا بپوشه و آنه جلوی متیو و ماریلا دکلمه‌ای اجرا کرد. اشک توی چشمان ماریلا جمع شده بود. اون یاد بچگی‌های آنه افتاده بود. زمانی که تازه به گرین گیبلز اومده بود و هنوز خیلی کوچیک بود. ماریلا خیلی خوب می‌دونست که قراره خیلی زیاد برای آنه دلتنگ بشه. در فرجام روز خداحافظی فرا رسید و آنه با دُرُشکه به شهر شارلوت رفت. بدرود گرین گیبلز زیبا، بدرود!

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+خب ماریلا دارم می‌بینم که اشکات دراومده ولی من نمی‌خواستم تو رو ناراحت بکنم...

_اشکای من برای چیز دیگه‌ست. وقتی شعر می‌خوندی یاد اون وقتا افتادم. اون وقتا که کوچولو بودی و همش تو آسمونا سیر می‌کردی. رو همه‌چیز یه اسم قشنگ می‌ذاشتی. اینور اونور می‌دوییدی. با ملکه‌ی برفی حرف می‌زدی. اونوقت حالا... حالا دیگه بزرگ شدی، می‌خوای بری کالج و خانوم معلم بشی و من باید از حالا با تنهایی خودم بسوزم و بسازم... تو دیگه در اَوِنلی نیستی. اَوِنلی هم مثل من تنهاست...

+نه ماریلا... این درسته که من به لطف خداوند و شما بزرگ شدم ولی هیچ‌چیز من تغییر نکرده و نخواهد کرد! اون چیزی که شما با درد و رنج در وجود من کاشتین یعنی درخت مهر هرروز مثل بهاران گرین گیبلز شکوفه خواهد کرد و میوه‌ی جانبخشی خواهد داد و کام شما رو شیرین خواهد نمود. من همیشه برای تو و متیو همون آنه کوچولو هستم و خواهم بود. آنه شرلی کوچولو با کسره‌ی آخر به شما و گرین گیبلز تعلق داره...»

 

پ.ن: طوری که متیو می‌گفت خانم اسپنسر حیله‌گر می‌خواست آنه رو ازمون بگیره :)))))

تعارضات حل‌نشده

هروقت تعارضی پیش می‌اومد همیشه من یه قدم می‌رفتم عقب و هم به رفتار خودم، هم به رفتار طرف مقابل فکر می‌کردم و جالب اینجاست که بیشتر وقتا حقو به طرف مقابل می‌‌دادم. من کوتاه می‌اومدم. من معذرت می‌خواستم. دلم نمی‌خواست اون طرفِ حق به جانب باشم که فقط خودشو می‌بینه. می‌خواستم برای یک‌بار هم که شده توی این جهانْ آدمی نباشم که بی‌چون‌وچرا فکر می‌کنه حق با خودشه(واقعاً بعضیا این اعتماد به نفس کاذبو از کجا میارن؟) اما هیچکس منو ندید. هیچکس حتی یه لحظه هم به ذهنش خطور نکرد که شاید اون مقصره. هیچکس مراقب احساسات من نبود و یه روز که داشتم می‌رفتم عقب، دیدم من اشتباهی نکردم. دیدم من خواستم با توضیحاتم موضوع رو حل کنم. خواستم کودک نباشم و حرف بزنم. ولی لازمه‌ی حرف زدن من یه گوش شنوا بود که این حرفا رو بشنوه. حتی اگه فکر می‌کرد من اشتباه می‌گم بیانش کنه. مهم هنر گفت‌وگو کردنه. وقتی یه نفر میز مذاکره رو بدون گوش دادن ترک می‌کنه، گوینده مقصر نیست. پس منم همونجایی که بودم وایسادم. بالاخره یه نفر هم باید مراقب مهربان می‌بود یا نه؟

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...