خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

50[قسمت پایانی]

این خبر که آنه از رفتن به ردموند صرف نظر کرده بود تو کل اَوِنلی پخش شده بود و همه در مورد آنه و تصمیمش صحبت می‌کردند. یه سری‌ها از روی حسودی مسخره‌اش می‌کردند و یه سریای دیگه از روی دلسوزی نگرانش بودند. اونا در جریان بیماری ماریلا نبودند. بنابراین نمی‌دونستند آنه این تصمیم رو تحت چه شرایطی گرفته. ماریلا و آنه از وقت گذروندن با هم لذت می‌بردند و هرروز نزدیکای غروب بیرون کلبه کنار هم می‌نشستند و به غروب خورشید خیره می‌شدند. آنه هم توی کارهای خونه به ماریلا کمک می‌کرد. خانم لیند خبر تازه‌ای برای اونا آورد. گیلبرت بلایت به خاطر آنه از تدریس تو مدرسه‌ی اَوِنلی صرف نظر کرده بود و می‌خواست مدرسه‌ی دیگه‌ای رو پیدا کنه. اگرچه راهش دورتر و هزینه‌اش بیشتر می‌شد ولی این‌کار رو به دور از جوانمردی می‌دید که آنه با وضعیت ماریلا مجبور شه توی یه مدرسه‌ی خیلی دور به تدریس بپردازه. بنابراین خودش رو کنار کشید تا آنه بتونه توی مدرسه‌ی اَوِنلی معلم بشه. شنیدن این خبر آنه رو تحت تأثیر قرار داده بود. وقتی به قلبش نگاه می‌کرد دیگه کینه‌ای از گیلبرت بلایت توش نبود. بدون اینکه خودش بدونه چرا. بنابراین با گیلبرت دست دوستی داد و ازش به خاطر گذشتش تشکر کرد. از طرفی استلا و خانم استیسی هم براش نامه فرستاده بودند. استلا هم توی آزمون ورودی کالج ردموند پذیرفته شده بود و از اینکه قراره با آنه هم‌کلاسی باشه در پوست خودش نمی‌گنجید، غافل از اینکه آنه نمی‌خواست به اون کالج بره. اون شب بعد از اینکه ماریلا خوابید آنه پشت میز تحریرش رفت و برای نامه‌های خانم استیسی و استلا پاسخی نوشت...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«استلای عزیز؛

امروز هنگامی که نامه‌ی تو را خواندم، یک لحظه قلبم فشرده شد. زیرا تو خوشحال بودی از اینکه با هم پشت یک میز و نیمکت خواهیم نشست، اما متأسفانه این سعادت مرا یاری نخواهد کرد. وقتی اینجا جلوی پنجره می‌نشینم و بوی تند نعناع را استنشاق می‌کنم، کلاه برفی کوهسار را می‌بینم، از خودم می‌پرسم چرا می‌خواستی خودت را از این زیبایی و لذت محروم کنی؟ اکنون می‌دانم آینده‌ام چه خواهد بود و چرخ زندگی‌ام چگونه خواهد چرخید. من می‌خواستم معلم بشوم و اکنون بایست در مدرسه‌ای که زمانی خودم پشت میز و نیمکت آن نشسته بودم تدریس بکنم و این برایم مسرت‌بخش است. با اغلب دوستان دوران مدرسه‌ام تفاهم کامل دارم به طوری که با هم پیمان بسته‌ایم برای شهرمان اَوِنلی خدمتگزار صادقی باشیم؛ همانگونه که معلمینمان بوده‌اند.

استلا، در جاده‌ی زندگی هر انسانی پیچ‌وخم‌هایی وجود دارد و هرگز کسی نمی‌داند پشت اولین پیچ یا دومین پیچ چه چیزی نهفته است. در این لحظه، در این ساعت، فقط این را می‌دانم که در اولین پیچ‌و‌خم زندگی‌ام مدرسه‌ی اَوِنلی قرار گرفته است و همانطور که گفتم این مرا خوشحال خواهد کرد.

استلا، دلم می‌خواهد در پیچ‌و‌خم بعدی زندگی‌ام رویاهای سبز و قشنگم جان بگیرند و مانند پرنده‌ها بر فراز قله‌های مرتفع به پرواز درآیم. تصور می‌کنم اگر انسان رویایی نداشته باشد در افق چیزی نخواهد دید، در آب آیینه‌ای نخواهد یافت، در میان گل‌های هزاررنگ رنگی نخواهد دید، در میان امیدها امیدی نخواهد یافت و ناخشنود خواهد شد. من رویاهایم را می‌ستایم و گرین گیبلز را وطن خود و زادگاهم می‌دانم.

من سعی خواهم کرد همه‌چیز را بیاموزم، همانگونه که تاکنون آموخته‌ام...»

 

پ.ن:

1. حالا 100% پروسه به اتمام رسیده✅ 

2. داستان آنه هنوز به پایان نرسیده ولی انیمه اینجا به پایان رسید.

3. توی دوبله گیلبرت نظر آنه رو در مورد خواستگاری خودش پرسید ولی نسخه‌ی زیرنویسشو که نگاه کردم گیلبرت فقط از آنه پرسید که بالاخره منو بخشیدی یا نه؟ و آنه بهش گفت من همون‌روز توی قایق تو رو بخشیدم در حالی که خودمم نمی‌دونستم. البته لپ‌های آنه قرمز شد. دیگه اینکه دقیقاً کدوم سناریو درسته رو باید از کتاب فهمید.

4. کینه و دشمنی فقط وقت آدمو تلف می‌کنه. آنه به ماریلا می‌گفت من و گیلبرت پنج سالمونو اینجوری هدر دادیم.

5. حسم نسبت به این چالش چی بود؟ دوسش داشتم. من پنجاه روز با آنه زیستم و الان که تمومش کردم خوشحالم. کلا تارگت زدن رو دوست دارم. به علاوه باید بگم Kara Sevda رو هم تموم کردم و حالا حالاها دیگه قصد ندارم سریال طولانی شروع کنم :)))) احساس می‌کنم نیاز دارم برم تعطیلات 💆🏼‍♀️🦋🧖🏼‍♀️🏞️🏖️

6. ممنونم که تا اینجای کار با چالشم همراه بودین✨ 

49

ماریلا که درد چشم‌ها و سرش شدت گرفته بود راهی شهر شارلوت شد تا چشم‌پزشک جدید معاینه‌اش کنه. متأسفانه نتیجه‌ی معاینه خوب نبود. ماریلا دیگه نباید چیزی می‌دوخت، می‌خوند و یا می‌بافت. یعنی هرکاری که باعث فشار اومدن به چشم‌هاش می‌شد رو ناگزیر باید کنار می‌ذاشت. همچنین گریه کردن براش خوب نبود. دکتر بهش گفته بود که اگه این موارد رو رعایت نکنه حداکثر تا شیش ماه دیگه بینایی‌اش رو از دست می‌ده. با این شرایط جسمی ماریلا اون نمی‌تونست به تنهایی همه‌ی کارهای مزرعه رو هم به دوش بکشه. برای همین به فکر فروش گرین گیبلز افتاده بود. جایی که به اندازه‌ی زندگی‌اش براش اهمیت داشت. آنه خیلی فکر کرد که چیکار باید بکنه و درنهایت به این نتیجه رسید که به کالج ردموند نره و پیش ماریلا تو گرین گیبلز بمونه...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+ماریلا تو نباید گرین گیبلزُ بفروشی.

_امیدوارم که اینطور بشه آنه ولی نمی‌تونم تنهایی اینجا زندگی کنم. تنهایی و نگرانی منو دیوونه می‌کنه! وقتی آدم همدمی نداشته باشه، وقتی منتظر کسی نباشه که بیاد خونه، سکوت و یکنواختی زندگی آدمو داغون می‌کنه!

+خواهش می‌کنم آروم باش ماریلا. من نمی‌ذارم تو اینجا تنها بمونی. من کنارتم. من از رفتن به کالج ردموند صرف نظر کردم...

_چی؟! تو تصمیم گرفتی به ردموند نری؟! آخه چرا؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟!

+دیگه می‌خوای چه اتفاقی بیفته؟ هیچی... همینطوری تصمیم گرفتم نرم. وقتی تو از پیش دکتر چشمت اومدی خونه من درباره‌ی حرفایی که زدی فکر کردم. خیال کردی من شما رو تو این موقعیت ول می‌کنم و می‌ذارم می‌رم؟ فکر می‌کنی جواب اونهمه محبت مادرانه‌ای که در حقم کردی اینه؟

_اما آنه...

+صبر کن. خواهش می‌کنم بذار اول فکرایی که به مغزم رسیده بهت بگم. آقای باری درباره‌ی مزرعه با من صحبت کرده. اون می‌خواد سال آینده مزرعه رو از ما اجاره کنه و پول خوبی هم می‌ده. منم همینجاها یه جایی معلم می‌شم. البته انتظار ندارم مدرسه‌ی اَوِنلی منو بپذیره. چون قبلاً قولشو به گیلبرت بلایت دادند. اما می‌تونم تو کارمودی یه مدرسه گیر بیارم. درسته که اومدن و رفتنش مشکله اما برای من اصلاً مهم نیست! می‌تونم با دُرُشکه‌مون صبح زود برم و عصر برگردم پیش تو. اونوقت تو می‌تونی منتظر من باشی، اونوقت تو می‌تونی همدمی داشته باشی که باهات حرف بزنه. ما می‌تونیم کنار هم یه زندگی راحت و آرومی داشته باشیم. ما گرین گیبلز کوچولوی قشنگمونو نگه می‌داریم و از اینجا تکون نمی‌خوریم...

_نه عزیزم... من نمی‌تونم قبول کنم. من نمی‌خوام تو آینده‌تو فدای من بکنی. من نمی‌تونم هرگز خودمو ببخشم...

+چه حرفایی می‌زنی! تو و متیو فداکاری کردین. برای من بعد از مرگ متیو هیچ‌چیزی دردآورتر از این نیست که گرین گیبلزُ از دست بدم! من حاضرم صبح تا شب جون بکَنم تا این خونه رو که یادگاری متیوست حفظ کنم...

_اما تو همیشه خواستی یه قدم از دیگران جلوتر باشی...

+بله، کاملاً درسته ماریلا. این همیشه در وجود من بوده و خواهد بود. من به خاطر هدف مقدسی که دارم برنامه‌هامو عوض می‌کنم. اول می‌رم تو یه مدرسه معلم می‌شم. بعدم با حقوقم چشمای تو رو معالجه می‌کنم. بعدش با مکاتبه توی امتحان یکی از کالجا شرکت می‌کنم. ماریلا باور کن یه هفته درباره‌اش فکر کردم. حالا هم دلم می‌خواد بگی نقشه‌ات هم ساده بوده و هم بسیار حساب‌شده و هم مورد قبول تو، فقط همین! اونوقتا که از کالج کویین به خونه می‌اومدم، آینده‌ام جلوی چشمام یه جاده‌ی باریک مستقیم بود. حالا هم همون جاده‌ست، فقط یه پیچ و خم پیدا کرده و کسی هم نمی‌دونه پشت این پیچ و خم چه چشم‌اندازهایی وجود داره. شایدم طبیعت پشت این پیچ و خم یه دره‌ی سرسبز و خرم و با کوه‌های بلند و دریاچه‌ی آبی و زلال ساخته. شایدم پشت اون پیچ و خم یه بیابون برهوته. خلاصه هرچی می‌خواد باشه باشه. من سعی می‌کنم ازش خوب استفاده کنم...»

 

پ.ن: 

1. تا وقتی متیو زنده بود هیچکس متوجه نبود چه بار سنگینی همیشه روی شونه‌هاش بوده و هیچوقت دم نزده.

2. حقیقت اینه که گرین گیبلز بدون متیو هیچ صفایی نداره. انگار غم غربت به خاکش تزریق شده و حتی هوا رو دلگیرتر و مه‌آلودتر کرده.

3. مرگ متیو ماریلا رو هم خیلی تنها کرد. با اینکه آنه هست ولی تنهایی ماریلا هنوز مشهوده.

4. ماریلا با اینکه به آنه می‌گفت تو نباید به خاطر من آینده‌تو فدا کنی، ولی این حرف‌ها فقط تعارف بود. به نظرم ترس از تنهایی و شوکی که در اثر بیماری‌اش بهش وارد شده بود، یه درخواست ملتمسانه‌ی پنهان رو تو وجود ماریلا روشن می‌کرد: «آنه خواهش می‌کنم نرو. پیشم بمون.»

5. ممکنه با خودت گفته باشی آنه چه دختر قدرشناسی بوده. اون به خاطر ماریلا از بهترین کالجی که می‌تونست توش درس بخونه گذشت. اینا جبران زحمات ماریلا و متیو بوده به هرحال. باید این‌کارو می‌کرد! اما به نظر من هیچ بایدی وجود نداره. آنه برای رسیدن به اون کالج ماه‌ها تلاش کرده بود. ماه‌ها بی‌خوابی کشیده بود. بالاخره آینده‌اش بوده و چیز شوخی‌برداری نیست. اصلاً کاری با تصمیمی که گرفت ندارم. به هرحال خیلی چیزا رو بالا پایین کرد تا به این تصمیم برسه ولی حتی اگه به این نتیجه می‌رسید که به کالج بره، نمی‌شد اسمشو گذاشت خودخواه! آنه اینجا از خود گذشتگی کرد که موند و می‌تونست این‌کارو نکنه.

6. این خیلی عجیب نیست که یه بچه‌ی 16 و نیم ساله همچین چشم‌انداز عاقلانه‌ای به زندگی‌اش داشته باشه؟ و انقدر درک بالایی داشته باشه؟ واقعاً خیلی بیشتر از سنش می‌فهمه.

7. در روند پخته شدن شخصیت آنه یه مدت شاهد ساکت شدن و گوشه‌گیری بیشترش بودیم. اما حالا دوباره با آغوش باز به زندگی برگشته. مثل کرم ابریشمی که یه مدت تو پیله بوده و الان به شکل پروانه‌ی زیبایی به پرواز دراومده.

48

مراسم خاکسپاری متیو انجام شد. آنه احساس تازه‌ای پیدا کرده بود: اینکه اگه خوشحال باشه یعنی نسبت به مرگ متیو بی‌تفاوت بوده.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+امروز صبح ساعت‌ها کنار باغچه و گل‌ها بودم. درست مثل زمانی که متیو زنده بود، از زیبایی گل‌ها به هیجان اومدم. اونا گل‌هایی بودند که متیو خیلی دوستشون داشت. من به جای گریه کردن لبخند زدم. بعد هم احساس ناسپاسی و بی‌وفایی به من دست داد. فکر کردم شاید لبخند من به این معنی بوده که اصلاً اتفاقی نیفتاده! هرچند همیشه دلم براش تنگه، اما تازگیا یه حس دیگه‌ای پیدا کردم. احساس می‌کنم هنوز می‌شه گرین گیبلز رو دوست داشت و از زیبایی‌هاش لذت برد... خانم آلن چند لحظه قبل چیزی شنیدم که مجبور شدم واقعاً بخندم! بعد از اون فاجعه تصور می‌کردم خندیدن برام بی‌معنیه و عزادار بودن باوفا بودنه. چون من زندگی خودمو مدیون متیو می‌دونم...

_من درکت می‌کنم آنه، اما متأسفانه تصوراتت غلطه. مگه وقتی تو می‌خندیدی متیو خوشحال نمی‌شد؟ مگه از اینکه تو از گرین گیبلز لذت می‌بردی اون خوشش نمی‌اومد؟ پس بنابراین از اینکه تو به گرین گیبلز اومده بودی افتخار می‌کرد. اون تو رو دوست داشت. چرا باید راضی بشه که تو عوض بشی؟ حرفمو باور کن! اگه می‌خوای روح اون شاد باشه سعی کن همون آنه شرلی‌ای باشی که اون می‌شناخت. چرا باید ما چشمامونو به روی زیبایی‌های دنیا ببندیم؟! من احساسات پاک تو رو درک می‌کنم. آنه از دست دادن عزیزی همیشه رنج‌آور و دردناکه ولی متأسفانه این اجتناب‌ناپذیره! مرگ عزیزترین کس انسان سنگ محک تحمل اونه. واقعاً از دست دادن متیو برای تو یه فاجعه‌ست. به همین خاطر تصور می‌کنی اگه از این درد و رنج دور بشی نسبت به متیو نامهربونی کردی. نه، این نامهربونی نیست! این بی‌تفاوت بودن نیست! به نظر من تو همینقدر که به یاد اون هستی اون روحش شاد می‌شه. چرا باید تو همیشه غمگین باشی؟ مگه خوشحال بودن عیبه؟»

 

پ.ن:

1. عکس شماره‌ی یازده رو ببینید. اولش فکر کردم تاریخ مرگ رو زده 1831. بعد با خودم حساب کردم از سال 1813 تا 1831 چند ساله، دیدم 18 سال بیشتر نیست و اینجوری بودم که: چی؟ 18؟ چطور همچین چیزی ممکنه؟ که دیدم 1881 درست بوده. دندونه‌های سمت چپ 8 پاک شده بود انگار.

2. هرچی گشتم ربط اسم توماس کاتبرت رو به متیو کاتبرت پیدا نکردم. احتمال می‌دم این موضوع توی کتاب کاملاً تشریح شده باشه. اما در هر صورت توی دوبله گفتند که توماس کاتبرت پدر متیو و ماریلا بوده. شاید بعد مرگش این اسمو روی متیو گذاشتند. ولی به هرحال هیچکس متیو رو توماس صدا نمی‌کرد.

3. این پدیده‌ی گل و گیاه کاشتن کنار مزار خیلی قشنگه❤️

4. پدر گیلبرت بلایت هم عاشق ماریلا از آب دراومد که :))) ای بابا... توی دوبله ماریلا گفت به خاطر غرورش باهاش ازدواج نکرده، ولی بدجوری بوی سانسور میاد. اصلاً قانع‌کننده نیست. باید دید تو کتاب چی نوشته. اینا رو در اثر جست‌وجوهام پیدا کردم:

Jennifer Marilla did not marry John Blythe because it would require her leaving Green Gables

John asked Marilla to join him in his travels, but she refused, which seems to be the cause of their breakup

گویی جان بلایت خیلی اهل سفر و گشت‌وگذار بوده و ماریلا اینو دوست نداشته و همراهی‌اش نکرده. در نتیجه ازش جدا شده. البته مشخص نیست اینا تا چه حد درسته. باید کتاب رو دید.

47

و سرانجام متیویی که دیگه چشماشو باز نکرد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+اگه بخوام امشبو اینجا توی اتاقم تنها بمونم تو ناراحت نمی‌شی؟ باور کن اصلا نمی‌ترسم. از لحظه‌ای که این اتفاق افتاده، من حتی یه لحظه هم تنها نبودم. دلم می‌خواد تنهای تنها باشم. دلم می‌خواد هیچ‌کاری نکنم و تو سکوت با این مصیبت تنها باشم. تو نمی‌دونی مرگ متیو چطوری تمام وجودمو داغون کرده... هنوز باور نمی‌کنم که اون صورت مهربون دیگه به من نگاه نمی‌کنه. فکر می‌کنم من بچه بودم که اون مُرده و من یادم نیست... می‌دونی چیه دیانا؟ وقتی کسی رو که مهربونِ مهربونا بود از دست می‌دی، هیچ می‌شی. متیو با من اینطوری بود... ازت معذرت می‌خوام دیانا...»

 

پ.ن: 

1. نه بابا اینا اشکای من نیستند. این فقط یه انیمه‌ست😭

2. این خیلی بی‌رحمانه نیست که وقتی یه نفر یه عزیزی رو از دست می‌ده باید خودش کارای کفن و دفن و مراسم و روبه‌رو شدن با مردمو انجام بده؟ اون آدم بیشتر از همه به حمایت نیاز داره. کتاب "عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست" مگان دیواین رو بخونین متوجه حرفم می‌شین.

46

شروع تعطیلات آنه در گرین گیبلز. مکان‌های آشنا. تجدید خاطرات. احتمال ورشکستگی بانک و برباد رفتن تمام پس‌انداز متیو و ماریلا. دیگر جوان نبودن خواهر و برادر کاتبرت. نیاز به وجود آنه. تردیدی دل‌آزار میان کالج رفتن و کنار کاتبرت‌ها ماندن.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+شما اون موقع پسربچه می‌خواستین برای همچین روزایی، ولی عوضش من نصیبتون شدم. اگه من پسر بودم بیشتر می‌تونستم کمکتون کنم. اونوقت دیگه لازم نبود انقدر کار کنید...

∆چه حرفایی می‌زنی! می‌دونی چیه آنه؟ تو برای من هزاربار عزیزتر از یک دوجین پسر هستی! من حاضر نیستم تو رو با هیچ‌چیز عوض کنم! فراموش نکن. یک دختر! دختری که بورس تحصیلی اِفری رو برده دختر منه! من و ماریلا به خاطر داشتن دختری مثل تو افتخار می‌کنیم. تو مال من و ماریلایی. دختر من، آن شرلی، دختری از گرین گیبلز! تو دختر خودمی آنه! تو باعث سربلندی منی... دختر کوچولوی خودم آنه شرلی!»

 

پ.ن: 

1. این قسمتو توی رختخواب نوشتم.

2. و مجدد متیوی خیلی دوست‌داشتنی.

45

نتیجه‌ی امتحانات نهایی مشخص شد: گیلبرت بلایت مدال طلا و آنه شرلی بورسیه‌ی تحصیلی اِفری رو به دست آوردند. به علاوه هیچ‌کدوم از شاگردان خانم استیسی امتحانی رو رد نشده بودند. این مایه‌ی خوشحالی بود. آنه توی نامه‌ای همه‌ی اینا رو برای ماریلا و متیو نوشت و همون روز براشون فرستاد. برادر و خواهر کاتبرت که قبلش نگران بودند حالا خیالشون راحت شده بود. اونا تصمیم گرفتند دیانا رو هم به سرعت در جریان بذارند. برای این‌کار ماریلا ایده‌ای به ذهنش رسید. به اتاق آنه رفت و از صفحه و شمع برای علامت دادن به دیانا استفاده کرد. همون‌کاری که وقتی آنه در گرین گیبلز بود برای نشونه دادن به دیانا انجام می‌داد. دیانا از پشت پنجره متوجه علامت شد و خیلی سریع خودشو به گرین گیبلز رسوند و بعد از شنیدن خبر دریافت بورس تحصیلی توسط آنه بسیار براش خوشحال شد. در جشن پایان سال کالج کویین متیو و ماریلا هم شرکت داشتند. اون دوتا به وجود آنه خیلی افتخار می‌کردند. آنه همیشه مایه‌ی سربلندی اونا بود. بعد از پایان جشن اونا سه‌تایی به همراه آنه به گرین گیبلز برگشتند. دیانا هم همونجا منتظرشون بود. دیانا و آنه بعد از اینهمه مدت کلی حرف برای گفتن داشتند. آنه بعد از تعطیلات باید به کالج ردموند می‌رفت. اون همیشه با خودش تصور می‌کرد که گیلبرت بلایت هم به اونجا خواهد اومد ولی متوجه شد که گیلبرت از پس هزینه‌های اون کالج برنمیاد. عجیب بود که این موضوع آنه رو ناراحت کرد. چون یکی از رقبای سرسختش رو باید از دست می‌داد. اون شب آنه خوابش نبرد و به خیلی چیزها فکر کرد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+وقتی آدم به خونه می‌رسه آسوده‌خیال می‌شه. تو هم همین احساسو داری؟ من گاهی از خودم می‌پرسم چطور تونستم این مدتو تحمل کنم؟! واقعاً باید یه نیرویی باشه و اون به جز هدف چیز دیگه‌ای نمی‌تونه باشه... با میل به کالج رفتن و درد غربت رو متحمل شدن اونم دور از بهار گرین گیبلز خیلی سخته. حتی می‌تونم بگم عذاب‌آوره!»

 

پ.ن: 

1. جهان روز به روز و فصل به فصل پیش چشمان آنه گسترده‌تر می‌شه.

2. روبی و جوزی پای خیلی دور و بر گیلبرت می‌پلکند یا من اینجوری حس می‌کنم؟

44

به خاطر امتحانات و سرمای سخت زمستون شاگردها تصمیم گرفتند حتی آخر هفته‌ها هم پیش خانواده‌هاشون برنگردند. آنه توی نامه‌ای این موارد رو برای ماریلا و متیو توضیح داده بود. اما حتی فکر اینکه اون دو نفر قرار نبود تا پنج ماه آینده آنه رو ببینند آزارشون می‌داد. فاصله‌ی حمله‌های قلبی متیو کمتر شده بود و اون زمستون یه حمله‌ی دیگه هم بهش دست داد. ماریلا و خانم لیند در این باره صحبت می‌کردند که باید این موضوع رو به اطلاع آنه برسونند یا نه. متیو دلش نمی‌خواست آنه چیزی بدونه. چون در غیر اینصورت کالج رو رها می‌کرد و به گرین گیبلز برمی‌گشت. در حالی که آرزوی متیو و ماریلا این بود که اون بتونه کالجش رو با موفقیت به پایان برسونه. یک روز که آنه برای دیدار عمه ژوزفین رفته بود خبر بدحالی متیو رو شنید و اونقدر دستپاچه شد که با اولین قطار به اَوِنلی برگشت. متیو و ماریلا از اومدن آنه خیلی خوشحال شدند ولی طوری رفتار کردند که انگار حملات قلبی متیو مسئله‌ی مهمی نبوده و اون در حال حاضر حالش خوبه. این شد که آنه بعد از کمی استراحت دوباره به شهر شارلوت برگشت. بهار اومده بود و تولد دیانا هم گذشته بود. آنه برای اون یه سنجاق سینه خرید و به عنوان کادو براش فرستاد. دیانا خیلی از بابت هدیه خوشحال شد. زمان به سرعت سپری می‌شد و آنه به سختی درس می‌خوند تا هم مدال طلا رو به دست بیاره و هم بورسیه رو بگیره. در این مسیر گیلبرت بلایت همچنان رقیب سرسختش بود. اما بالاخره امتحانات کالج به پایان رسید و حالا بچه‌ها باید منتظر نتایج می‌موندند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«∆آدم وقتی پیر می‌شه هزار و یک عیب پیدا می‌کنه. یکی نمی‌تونه راه بره. یکی معده‌اش درد می‌کنه. یکی اشتهاش کور می‌شه. یکی فراموشی می‌گیره و همه‌ی اینا یعنی پیری...»

 

پ.ن: آه متیو، متیو، متیو :(

فکر می‌کنم دلیل تنفر مردم اون زمان جزیره‌ی پرنس ادوارد از زمستون رو حالا می‌فهمم: کولاک‌های سخت!

43

بچه‌های اَوِنلی برای تعطیلات آخر هفته به وطن خودشون برگشتند. دیانا مثل همیشه تو ایستگاه قطار چشم‌انتظار آنه بود، متیو و ماریلا هم توی گرین گیبلز. آنه به همراه بچه‌های دیگه از قطار پیاده شد و با خوشحالی به دیانا سلام کرد. بعد به همراه بقیه به سمت خونه حرکت کردند. توی مسیر به گوش آنه رسید که گیلبرت بلایت خیلی از همه لحاظ تغییر کرده و از هر فرصتی برای مطالعه و پیشرفت خودش استفاده می‌کنه. این موضوع انگیزه‌ی آنه برای درس خوندن و به دست آوردن بورسیه رو صدچندان کرد. وقتی آنه و دیانا تنها شدند، آنه موضوع بورس تحصیلی افری رو به صورت محرمانه با دیانا در میون گذاشت. دیانا معتقد بود آنه می‌تونه این بورس رو به دست بیاره و متیو و ماریلا هم درنهایت این موضوع رو می‌پذیرند. اما آنه نگران بود که چطور اینو به اونا بگه. سر شام دخترک موقرمز که حالا دیگه بزرگ شده بود، شال ابریشمی قشنگی رو به ماریلا پیشکش کرد. ماریلا اگرچه خیلی خوشحال شد ولی ازش خواست حساب خرج‌های خودشو داشته باشه و بیخودی چیزی نخره. بعد آنه اندکی از کالج و ماجراهاش برای اونا تعریف کرد. صبح روز بعد آنه خیلی زود از خواب بیدار شد و کمک کردن به ماریلا رو آغاز کرد. اون توی طویله یه گوساله‌ی تازه به دنیا اومده رو دید که خیلی ازش خوشش اومد. متیو هم اون گوساله رو به عنوان هدیه بهش بخشید. اون روز اهالی گرین گیبلز برای اولین‌بار سه‌نفری سوار دُرُشکه شدند تا سیب‌ها رو برای آبگیری ببرند و کمی خرید کنند. اون لحظات اونقدر لذت‌بخش بود که اونا دلشون نمی‌خواست تموم بشه. صبح روز بعد آنه از متیو و ماریلا خداحافظی کرد و با دیانا به سمت ایستگاه قطار رفت تا به شهر شارلوت برگرده...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_خب بگو ببینم این هفته توی کالج چه خبرا بود؟

+راجع به پریسیلا گرنت براتون تعریف کرده بودم؟

_نمی‌دونم تعریف کردی یا نه. همون دختری که مرتب زل می‌زنه و به تو نگاه می‌کنه؟

+آره... تو این مدت بیشتر باهاش آشنا شدم. دختر خوش‌صحبتیه ولی افکار بچگانه‌ای داره. همش دوست داره یه چیزی بگه و بیخودی بخنده. وقتی خوب فکر می‌کنم می‌بینم از استلا ماینارد بیشتر خوشم میاد. اونم دختر خوش‌صحبتیه اما مثل پریسیلا بی‌فکر نیست. البته اون بعد از دیانا می‌تونه دوست دوم من باشه. دیانا عزیزترین دوست منه و خواهد موند...»

«_صبح به این زودی از خواب بیدار شدی؟! از تخت خواب افتادی پایین یا اینکه خوابت نبرده؟

+حیفه آدم تو گرین گیبلز تا دیروقت بخوابه...»

 

پ.ن: 

1. فکر می‌کنم این اولین پُست سری آنه‌ست که تعداد عکساش فرده. برام مهم بود حتماً تعدادشون زوج باشه. الان دیگه مهم نیست. اعداد فرد هم عددند و نمی‌خوام وجودشون رو انکار کنم.

2. متیو همیشه خیلی شوق دیدار آنه رو داره. توی اپیزود قبلی می‌گفت: «خدایا می‌شه دوباره اونو ببینم؟» یا توی این قسمت می‌گفت: «همین که تو سالم و سلامت باشی و بتونم ببینمت برای من هدیه‌ست. آخر هفته‌ها که تو میای بهترین روزهای زندگی منه...» انگار متیو اینو احساس کرده که فرصت کمی برای دیدن آنه داره...

3. می‌دونی تو چه زمانی قدر "لحظه" رو می‌فهمی؟ وقتی اینو درک کنی که فرصت کوتاهی داری. این موضوع توی این اپیزود و به طور کلی در سرتاسر این مجموعه خیلی مشهوده. آنه قدر لحظاتش رو می‌دونه و سعی می‌کنه از تک تکشون نهایت لذت رو ببره. مثل همین لحظاتی که با متیو و ماریلا می‌گذرونه. لحظات ساده‌ای مثل شام خوردن‌هاشون، صحبت کردناشون، سیب چیدناشون یا دُرُشکه‌سواری‌های سه نفره‌شون... باور کن زندگی کوتاهه و این لحظه‌های عریان مثل برق و باد می‌گذرند.

4. دیانا از تصورات پیشین من خیلی با مهر و محبت‌تره. اصلاً فکرشو نمی‌کردم که انقدر برای دیدن آنه شوق و ذوق داشته باشه ولی داره. فقط نمی‌دونم چرا این توی ذهنم حک شده که یه زمانی خواهد رسید که دیانا انقدر درگیر زندگی خودش می‌شه که نمی‌تونه اینجوری که الان هست کنار آنه باشه. از دیتاهای گذشته‌ی ذهنم در مورد دیاناست.

5. به این فکر می‌کردم که جهان‌بینی آنه چقدر ناگهانی تغییر کرد. تو گویی همه‌ی این تغییرات از یه شب تا صبح اتفاق افتاده و آنه چشماشو که باز کرده، خودشو تو یه کالبد جدید دیده.

6. اونقدر به چهره‌ی جدید آنه عادت کردم که چهره‌ی بچگیاشو یادم رفته. هی می‌رم پست‌های نخستین رو می‌بینم و احساس می‌کنم این موجود کوچولو رو دیگه نمی‌شناسم. انگار برام ناآشناست...

42

متیو و آنه بالاخره به شهر شارلوت رسیدند و به همراه عمه ژوزفین رفتند تا اتاق جدید آنه توی خوابگاه رو ببینند. در گرین گیبلز ماریلا بسیار دلتنگ آنه بود و برای فرار از این احساسات به جون خونه افتاده بود و همه‌جا رو می‌سابید. متیو اون شب تو شهر شارلوت نموند و برگشت. نبود آنه خیلی توی گرین گیبلز حس می‌شد، اونقدر که خواهر و برادر کاتبرت اون شب نتونستند درست بخوابند. روز بعد آنه برای اولین‌بار به کالج رفت. جین و روبی و جوزی پای اونجا بودند اما هیچکدوم توی کلاس آنه نیفتاده بودند. تنها هم‌کلاسی آشنای آنه گیلبرت بلایت بود. آنه امیدوار بود که به زودی دوستان جدیدی پیدا کنه و از این احساس غربت دربیاد. اما به هرحال غربت، غربت بود و نمی‌شد ازش فرار کرد. اون برای همه‌چیز گرین گیبلز دلتنگ بود. برای ماریلا و متیو، برای همه‌چیز. تو همین حال و هواها بود که جوزی پای و جین و روبی اومدند بهش سر بزنند و از بورسیه‌ای به نام اِفری که سالانه به کالجشون تعلق می‌گرفته نام بردند. آنه بسیار مصمم شد که اون بورسیه رو به دست بیاره...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«احساس غربت و تنهایی خیلی اذیتم می‌کنه. باید سعی کنم به خاطر آینده‌ام به این زندگی عادت کنم. دخترای هم‌کلاسی‌ام به نظرم دخترای خوبی اومدند. ولی دیانا یه دوست دیگه‌ست! دیانا دوستیه که با من پیمان وفاداری بسته و همیشه در انتظار نامه‌هاییه که من براش خواهم نوشت. اگه براش بنویسم که دوست تازه‌ای پیدا کردم حتماً دلش می‌شکنه ولی انقدر فهمیده هست که تنهایی منو درک کنه و ازش رنجیده‌خاطر نشه. دختری که پشت سر من میشینه، چهره‌ی معصوم و مهربونی داره و گاهی مثل من ارادتی به طبیعت نشون می‌ده و از چشم‌انداز بیرون کلاس گل خاطره‌ای می‌چینه. شاید اونا هم در ذهنشون منو به شکل دیگه‌ای می‌بینند و یه تصورات دیگه‌ای نسبت به من دارند...»

«اَوِنلی دنیای خاطرات منه. اَوِنلی شاهد زنده‌ی بزرگ شدن منه. من نمی‌تونم بهش فکر نکنم. چطوره جمعه‌ی آینده برم خونه‌مون؟ نه... تا جمعه‌ی آینده هزارسال دیگه مونده... پس چیکار کنم؟ دلم برای در زدن‌های ماریلا تنگ شده... دلم برای پوتین‌های گِلی متیو تنگ شده...»

41

روزهای آخری بود که آنه در اَوِنلی می‌گذروند. اون به زودی باید به خاطر کالج به شهر شارلوت می‌رفت. بنابراین کم‌کم وسایلش رو آماده می‌کرد. در این میان خانم اسپنسر برای دیدن آنه اومده بود و می‌خواست خبر مهمی رو بهش بده. یکی از دوستان ثروتمند خانوادگی اون‌ها بعد از دیدن اجرای آنه در جشن نیکوکاری تصمیم گرفته بود آنه رو به فرزندی قبول کنه. بعد از بیان این پیشنهاد توسط خانم اسپنسر ماریلا و متیو خیلی نگران شدند که نکنه آنه بخواد قبول کنه. ولی آنه اونقدر ماریلا و متیو رو دوست داشت که دست رد به سینه‌ی خانم اسپنسر زد. خانم اسپنسر هم با ناراحتی اونجا رو ترک کرد. متیو و ماریلا خیلی از هر لحاظ تلاش می‌کردند که آنه چیزی کم نداشته باشه. متیو کلی وسیله برای آنه خریده بود. ماریلا هم بعد از شنیدن اینکه جوزی پای و جین و روبی یه لباس مهمونی هم علاوه بر لباس‌های دیگه دارند با خودشون می‌برند، به فکر افتاد تا هرطور شده برای آنه هم یه لباس مهمونی تهیه کنه. اون به خاطر سلیقه‌ی خوب خانم آلن ازش کمک گرفت و در نهایت خانم خیاط یه لباس قشنگ برای آنه دوخت. بعد از آماده شدن لباس، ماریلا اونو برای آنه آورد تا بپوشه و آنه جلوی متیو و ماریلا دکلمه‌ای اجرا کرد. اشک توی چشمان ماریلا جمع شده بود. اون یاد بچگی‌های آنه افتاده بود. زمانی که تازه به گرین گیبلز اومده بود و هنوز خیلی کوچیک بود. ماریلا خیلی خوب می‌دونست که قراره خیلی زیاد برای آنه دلتنگ بشه. در فرجام روز خداحافظی فرا رسید و آنه با دُرُشکه به شهر شارلوت رفت. بدرود گرین گیبلز زیبا، بدرود!

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+خب ماریلا دارم می‌بینم که اشکات دراومده ولی من نمی‌خواستم تو رو ناراحت بکنم...

_اشکای من برای چیز دیگه‌ست. وقتی شعر می‌خوندی یاد اون وقتا افتادم. اون وقتا که کوچولو بودی و همش تو آسمونا سیر می‌کردی. رو همه‌چیز یه اسم قشنگ می‌ذاشتی. اینور اونور می‌دوییدی. با ملکه‌ی برفی حرف می‌زدی. اونوقت حالا... حالا دیگه بزرگ شدی، می‌خوای بری کالج و خانوم معلم بشی و من باید از حالا با تنهایی خودم بسوزم و بسازم... تو دیگه در اَوِنلی نیستی. اَوِنلی هم مثل من تنهاست...

+نه ماریلا... این درسته که من به لطف خداوند و شما بزرگ شدم ولی هیچ‌چیز من تغییر نکرده و نخواهد کرد! اون چیزی که شما با درد و رنج در وجود من کاشتین یعنی درخت مهر هرروز مثل بهاران گرین گیبلز شکوفه خواهد کرد و میوه‌ی جانبخشی خواهد داد و کام شما رو شیرین خواهد نمود. من همیشه برای تو و متیو همون آنه کوچولو هستم و خواهم بود. آنه شرلی کوچولو با کسره‌ی آخر به شما و گرین گیبلز تعلق داره...»

 

پ.ن: طوری که متیو می‌گفت خانم اسپنسر حیله‌گر می‌خواست آنه رو ازمون بگیره :)))))

40

بیمارستانی در شهر شارلوت برای تعمیرات نیاز به پول داشت. انجمن خیریه به همین منظور یه جشن نیکوکاری ترتیب داده بود. از آنه هم خواسته شد شعری رو اونجا دکلمه کنه. متیو برای درخشیدن هرچه بیشتر آنه براش یه گردنبند مروارید خرید. دیانا هم کارهای مربوط به لباس و کفش و درست کردن موهای آنه رو به عهده گرفت. در فرجام آنه بسیار زیبا شد و البته باوقار. آنه و دیانا و جین با هم به اون جشن رفتند. اونجا پر بود از آدم‌های ثروتمند که لباس‌های بسیار مجللی پوشیده بودند. طوری که لباس آنه پیش اونا خیلی حقیر به نظر می‌رسید. اون سه نفر همینطور که داشتند اطراف رو نگاه می‌کردند، ناگهان جوزی پای و گیلبرت رو دست در دست هم دیدند که وارد جشن شدند. کم‌کم مراسم شروع شد و کسانی که اجرا داشتند روی صحنه رفتند. وقتی آنه رو برای اجرای دکلمه صدا زدند رنگش پرید. اون دست و پاش رو گم کرده بود و خیلی دلهره داشت. اما با این حال از جاش بلند شد و جلو رفت و تا گیلبرت رو در میان تماشاچی‌ها دید همه‌ی دلهره‌اش رو از یاد برد. اخمی کرد و برنامه‌اش رو آغاز کرد. آنه اونقدر قشنگ اجرا کرد که تماشاچی‌ها به وجد اومدند و با کف زدن‌های متوالی خواستار اجرای یه شعر دیگه شدند. اون هم با خوشحالی این کار رو انجام داد. در پایان جشن خیلی‌ها دور آنه جمع شدند و از اجراش تعریف کردند. بعد دیانا و جین به همراه آنه به خونه برگشتند. دیانا تعریف می‌کرد که یه نقاش معروف توی مراسم اونقدر از سادگی و معصومیت آنه خوشش اومده بوده که می‌خواسته چهره‌اش رو نقاشی کنه...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«دیانا درسته که ما از هم تعریف کردیم ولی حقیقت چیز دیگه‌ست. زشتی و زیبایی، سپیدی و سیاهی همه رفتنی‌اند. فقط مهربانی و صداقت و نیک‌سرشتی حقیقت زندگیه.»

«_راستی بچه‌ها دیدین بعضیا چه لباس‌های اجق وجقی پوشیده بودند؟ فکر می‌کردند که همه هاج‌ و واج می‌مونند!

+ما خودمون از همه موقرتر بودیم. اونا زندگی رو تو پول و بریز و بپاش می‌دونند، ولی ما خیلی خوشبخت‌تر از اوناییم. ما برای زندگی کردن هدف داریم. برای اینکه در زندگی هدف داریم فکر داریم. به اون دریاچه نگاه کنید! به اون نقره‌های خالص آب. اونا به ما تعلق دارند، چون ازشون لذت می‌بریم. طبیعت چیزهای چنان قشنگی داره که آدم هزارسال هم عمر کنه نمی‌تونه همشو ببینه. نگاه من به زندگی اینطوریه. من خوشبختی رو در کنار مهربونیا می‌بینم، در کنار همدلیا می‌بینم، در کنار متیو و ماریلا. کسی بودن مهم نیست. انسان بودن سخته و این سختی همون زندگیه. خواهش می‌کنم به من قول بدین که این سختی رو دوست داشته باشین. سعی نکنین مثل بعضیا مصنوعی زندگی کنین. یه عده‌ای هستن که فکر می‌کنن اگه به کسی لبخند بزنن بی‌مقدار می‌شن! به همین خاطرم با چشم حقارت به همه‌چی نگاه می‌کنن. اون خانم هنرمند معروف هنوز هنر درست زندگی کردنو یاد نگرفته بود. اول فکر می‌کرد که هنرمند باید خودشو بگیره و به کسی اهمیت نده. شما که نمی‌خواهید اینطور باشید؟! اونا صادقانه با خودشون خلوت نکردند تا ببینند کی هستند. من تا آخر عمرم نمی‌خوام حتی یه لحظه زندگی اونا رو داشته باشم. برای من باارزش‌ترین جا گرین گیبلزه و باارزش‌ترین چیز گردنبند مروارید متیوئه و تا لحظه‌ی مرگم این یادگارُ به گردنم خواهم داشت...»

 

پ.ن: چهار پنجم یا 80% پروسه به اتمام رسیده✅

*توی دوبله اینطور گفته شد که انگار آنه به خاطر نگاه‌های تحقیرآمیز جوزی پای وسط صحنه به خودش مسلط شد و اجراش رو شروع کرد. ولی من فکر می‌کنم وجود گیلبرت و اینکه جلوی اون کم نیاره هم خیلی عامل مهمی بوده.

39

روزها در اَوِنلی با اضطراب می‌گذشتند. همه‌ی بچه‌ها بی‌صبرانه منتظر نتایج آزمون بودند و هرروز جلوی اداره‌ی پست انتظار می‌کشیدند. آنه به کلی از خورد و خوراک افتاده بود و حتی نمی‌تونست درست بخوابه. ماریلا برای اینکه اونو از این وضع دربیاره پیشنهاد کرد به متیو تو کارهای مزرعه کمک کنه. اون با خودش فکر می‌کرد کار کردن تو هوای آزاد حتماً حال آنه رو بهتر و حواسشو از نتایج پرت می‌کنه. البته آنه هم از این پیشنهاد استقبال کرد. اون متیو رو خیلی دوست داشت. برای خوشحال کردنش هم هرکاری از دستش برمی‌اومد انجام می‌داد. روز اولی که آنه به مزرعه رفت تا کمک کنه اونقدر خسته شد که شب بدون اینکه لباسش رو عوض کنه خوابش برد. چندروز به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز غروب، دیانا دوان دوان و با خوشحالی در حالی که روزنامه‌ای به دست داشت به سمت آنه اومد و به اون خبر قبولی‌اش رو داد. آنه نفر اول آزمون شده بود و اونقدر هیجان‌زده بود که حتی نمی‌تونست صحبت کنه. نفر بعدی گیلبرت بلایت بود. همه‌ی بچه‌ها قبول شده بودند و این خبر خوشحال‌کننده‌ای بود. آنه اول از همه پیش متیو رفت و روزنامه رو نشونش داد. ماریلا و خانم لیند هم همونجا متوجه این موضوع شدند. بعد آنه و دیانا رفتند که خبر قبولی بچه‌ها رو تک به تک بهشون بدن. خانم آلن به مناسبت این موفقیت همه‌ی قبول‌شدگان رو برای صرف قهوه به خونه‌اش دعوت کرد. خانم استیسی هم نامه‌ای فرستاده و این موفقیت رو تبریک گفته بود. آنه و بچه‌ها قبولی‌شون رو مدیون زحمات خانم استیسی بودند. آنه اون شب زانو زد و از خداوند بزرگ سپاسگزاری کرد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+راستشو بگو متیو. هیچوقت آرزو کرده بودی که من یه پسر بودم؟ آخه همه می‌گن پسرا بیشتر می‌تونن تو کارهای مزرعه کمک کنند تا دخترا...

∆نه... ابدا اینطور نیست. از وقتی که تو رو دیدم حتی یه دفعه هم فکرشو نکردم که ای کاش به جای تو یه پسربچه رو به فرزندی قبول می‌کردم.

+یعنی واقعاً اینطور بوده؟!

∆بله. دقیقاً اینطوره. من انقدر از تو راضی هستم دخترم که خدا می‌دونه. من حتی در این مدت به این فکر نیفتاده بودم که تو روزی تو کارهای مزرعه به من کمک بکنی...»

«_اوه آنه آدم چه احساس خوبی داره وقتی بهترینه. اگه من جای تو بودم از خوشحالی دیوونه می‌شدم. البته الانم چون تو رو دوست دارم همون حال بهم دست داده. تو چرا همینطوری وایسادی و ماتت برده؟! به نظر زیاد خوشحال نیستی...

+ظاهرم اینطوره ولی درونم غوغاییه! خیلی چیزا دارم که بگم اما زبونم بند اومده. من این حالتو حتی توی خوابمم نمی‌دیدم! ولی چرا، یه دفعه خوابشو دیدم. دیدم که بهترین نمره رو آوردم اما چون دور از تصورم بود باورشم نکردم و تصمیم گرفتم از ذهنم دورش کنم، برای اینکه آزارم می‌داد. یه جوری نگرانم می‌کرد و این برای سلامتی‌ام خوب نبود...»

 

پ.ن:

1. متیو چقدر دوست‌داشتنیه. اون همیشه آنه رو باور داشت و حتی می‌گفت که نفر اول می‌شه. جهان چقدر به همچین آدمایی نیاز داره...

2. یه آدم چقدر باید عزیز باشه که عکسشو قاب کنی و بذاری روی میزت؟ یا بذاریش توی کیف پولت. خانم استیسی همچین جایگاهی تو دل آنه داشت.

3. گیلبرت بلایت و آنه هردو اول شدند. احتمالاً مجموع نمراتشون یکی شده بوده. وگرنه کنار اسم گیلبرت می‌زدند "2".

4. مودی اسپارگن برای رهایی از اضطراب، گُریز رو انتخاب کرده بود. برای همین برخلاف بچه‌ها انتظار اومدن نتایج رو نمی‌کشید.

38

اواخر ماه ژوئیه بود و چندروز بیشتر تا امتحان نمونده بود. خانم استیسی همون‌طور که به بچه‌ها قول داده بود تا آخر امتحان کنارشون مونده بود و باهاشون درس‌ها رو تمرین کرده بود. ولی اون سال، سال آخری بود که خانم استیسی توی مدرسه‌ی اَوِنلی درس می‌داد. خداحافظی با خانم معلم برای بچه‌های کلاس خیلی سخت بود؛ حتی سخت‌تر از خداحافظی با آقای فلیپ. خانم استیسی بعد از اینکه به صورت کلی با همه‌ی بچه‌ها خداحافظی کرد، تک‌به‌تک اونا رو صدا زد و نوشته‌ای که برای هرکدومشون نوشته بود رو به اونا داد. این خداحافظی برای آنه و دیانا هم خیلی دشوار بود. دیانا وقتی به این فکر می‌کرد که سال دیگه یه نفر به غیر از آنه قراره تو مدرسه کنارش بشینه گریه‌اش می‌گرفت. آنه دیگه باید وسایلش رو جمع می‌کرد که به شهر شارلوت بره و به خاطر امتحان چندروزی رو پیش عمه ژوزفین بمونه. اون به دیانا قول داد که هرروز براش نامه بنویسه. متیو قرار بود خودش با دُرُشکه آنه رو به شهر شارلوت ببره اما همون شب دچار حمله‌ی قلبی خفیفی شد و اون و ماریلا برای اینکه آرامش آنه رو به هم نزنند این موضوع رو ازش پنهان کردند. در فرجام ماریلا خودش آنه رو با دُرُشکه به کارمودی برد و آنه از اونجا با قطار به شهر شارلوت رفت. توی ایستگاه راه‌آهن عمه ژوزفین منتظر آنه بود. اونا ابتدا با هم به کالج آینده‌ی آنه رفتند و اونجا رو دیدند. به نظر آنه جای قشنگی می‌اومد و دلش می‌خواست اونجا ادامه‌ی تحصیلاتش رو انجام بده. بالاخره روز آزمون فرا رسید. خانم استیسی طبق وعده‌اش یکی یکی بچه‌ها رو از خونه‌هاشون برداشت و با هم به محل آزمون رفتند. بچه‌ها اضطراب داشتند و نمی‌دونستند نتیجه چی قراره باشه. اما خانم استیسی ازشون خواست نگران نباشند و بهشون قوت قلب داد. بالاخره همه‌ی آزمون‌ها تموم شد و آنه به گرین گیبلز برگشت تا تعطیلات رو پیش ماریلا و متیو و دیانا بگذرونه. نتایج تا چندوقت دیگه اعلام می‌شد و آنه بالاخره از این سردرگمی درمی‌اومد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«∆آنه مواظب اعصابت باش و به حرف این و اون گوش نکن. تو بچه‌ی عاقلی هستی و می‌دونی چیکار کنی. شماره‌ی کارت تو چه 13 باشه چه 0، تو قبول می‌شی و بهترین نمره رو هم میاری.

+بهترین نمره رو که فکر نمی‌کنم...

∆چرا فکر نمی‌کنی؟! تو شب و روز زحمت کشیدی؛ مثل من. مگه ممکنه نتیجه‌ی محصولت خوب نباشه؟»

«+ممکنه بعد از تعطیلات باز من همینجا پهلوی تو نشسته باشم. یعنی رفوزه بشم. به همین سادگی! نه با بوق و کرنا. بالاخره آدم باید هر دو روی سکه رو ببینه.

_آخه چرا؟ تو که امتحان آزمایشی خانم استیسی رو با بهترین نمره قبول شدی!

+آره... اما من این آزمایشا رو اونقدرا هم جدی نمی‌گیرم. چون آزمایشْ سبک سنگین کردنه ولی امتحان امتحانه. تکلیف آدم روشن می‌شه. یعنی دیگه عصبی نیستی...

_قاطعیت خوبه اما نه اینهمه! حیف که من نمی‌تونم باهات باشم وگرنه نمی‌ذاشتم همش به فکر روز امتحان باشی و انقدر خودتو اذیت کنی. دستتو می‌گرفتم و می‌گفتم بریم قدم بزنیم و هوای تازه بخوریم تا خوب بخوابی...

+واقعاً ازت ممنونم دیانا♥️ چون خانم استیسی هم ازمون قول گرفته بود تو این چند روز سرمونو تو کتاب و درس نکنیم. حتی صریحا گفت زود بخوابیم و امتحانو فراموش کنیم. گوشزد بسیار خوبی بود ولی انجام دادنش درست مثل شستن دندون می‌مونه. اون موقعا پریسی اندروز هم تعریف می‌کرد که تقریباً شبا خوابش نمی‌برده و تا صبح بیدار می‌مونده و راجع به همه‌چیز فکر می‌کرده. منم مثل اون گاهی وقتا تا صبح بیدار می‌مونم و تو افکار مختلف غوطه‌ور می‌شم. مثلاً اگه به فکر عمه ژوزفین تو نبودم چیکار می‌کردم؟ واقعاً نهایت مهربونی رو در حق من کرد...

_آنه به من قول بده که هرروز برام نامه بنویسی.

+قول می‌دم... من روز سه‌شنبه برات نامه می‌نویسم تا اینکه بدونی روز اول چجوری بوده.

_اونوقت منم لحاف و تشکمو می‌اندازم جلوی اداره‌ی پُست...

+برام دعا کن.»

«آدم باید مثل خورشید باشه. هر اتفاقی بیفته اون فقط طلوع می‌کنه و غروب می‌کنه.»

 

پ.ن: 

1. این قسمت‌ها که سن آنه بیشتر شده برای خود منم ناشناخته‌ست. انگار اولین‌باره که دارم می‌بینم.

2. به این فکر می‌کنم که خیلی جالبه که آزمون آنه مصادف شده با کنکور و آزمون‌های دیگه‌ای که یه سریاتون دارین. آزمون آنه امروز تموم شد. مال شما هم تموم می‌شه. امیدوارم نتیجه باب میلتون باشه.

37

ماریلا هرروز شاهد بزرگ شدن و قد کشیدن آنه بود و به وضوح متانت و وقار خیلی بیشتری در اون می‌دید. فقط تنها چیز ناراحت‌کننده این بود که آنه ساکت‌تر شده بود و ماریلا دلتنگ وقتایی بود که آنه تندتند و پشت سر هم حرف می‌زد و به هیچکس دیگه‌ای مجال صحبت کردن نمی‌داد. ماریلا نمی‌خواست آنه انقدر زود بزرگ بشه اما خیلی چیزها تغییر کرده بود. اتاق آنه هم مثل چهار سال پیش که اون تازه به گرین گیبلز اومده بود نبود. حتی متیو یه تخت جدید برای اون خریده بود که به اتاقش منتقلش کردند. آنه همچنان به سختی درس می‌خوند تا برای آزمون ورودی کالج آماده بشه. خبر جدید این بود که به تازگی یه خط قطار مستقیم از شهر شارلوت به کارمودی کشیده شده بود و قرار بود مردم شهر برای جشن بازگشایی راه‌آهن به اونجا برن. عمه ژوزفین هم جزو اولین مسافرانی بود که سوار اون قطار جدید شده بود و به کارمودی اومده بود. این خط جدید رفت‌وآمد آنه به اَوِنلی رو بعد از قبولی در کالج خیلی ساده‌تر می‌کرد. بعدازظهر روز بعد ماریلا عمه ژوزفین رو به صرف چای به خونه‌شون دعوت کرد. آنه برای اون روز کلی کیک و شیرینی درست کرد و تدارک دید. عمه ژوزفین از ماریلا درخواست کرد که آنه تا زمان امتحانش پیش اون بمونه. ماریلا و متیو هم مخالفتی نکردند. اونا دلشون می‌خواست آنه در آرامش باشه...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«∆تو و من و آنه باید این دوری رو تحمل بکنیم.

_راه درستش اینه، اما دلم می‌خواد هرروز شاهد بزرگ شدنش باشم. یه نگاهی بهش بکن. اون حتی درباره‌ی خانم کوردلیا صحبت نمی‌کنه!

∆از این بابت ناراحتی؟

_نه ناراحت نیستم. اما اون دیگه روی گل‌های شمعدونی هم اسم نمی‌ذاره. به درخت گیلاس هم سلام نمی‌کنه. حتی به دریاچه‌ی باری نمی‌گه دریاچه‌ی آب‌های نقره‌ای... معذرت می‌خوام. یادم رفت شمعو روشن کنم...»

«_آنه چرا انقدر ساکت شدی؟ دیگه اصلا حرف نمی‌زنی. اون‌وقتا مجال نمی‌دادی آدم یه کلمه حرف بزنه. چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟!

+نه... همه‌چیز خیلی هم خوبه. نمی‌دونم چرا حوصله‌شو ندارم. می‌دونی چیه ماریلا؟ فکر کردن خیلی بهتر از حرف زدنه. من وقتی یه چیزی رو تو ذهنم پیدا می‌کنم، اونو پیش خودم نگه می‌دارم. آره... تو قلبم چنان محکم نگهش می‌دارم مثل اینکه گذاشته باشینش تو یه صندوق. ماریلا من دلم نمی‌خواد کسی به حرفایی که می‌زنم پوزخند بزنه. شاید این برای من ناراحت‌کننده باشه و شایدم نه. اون‌وقتا من همیشه خودمو جای بزرگترا می‌ذاشتم و احساس می‌کردم بزرگ شدم، اما تو این مدت پی بردم همش مثل یه سراب بوده و من فکر می‌کردم که با حرفای گنده‌گنده‌ام بزرگ شدم. در صورتیکه واقعیت یه چیز دیگه‌ست...»

«_آنه چرا نمی‌ذاری کمکت کنم بچه‌جون؟!

+ماریلا می‌خوام به خودم ثابت کنم که این‌کار ازم برمیاد.

_حالا فکر کن ثابت کردی...

+اونوقت می‌تونم برای جوزی پای تعریف کنم و شاهد باشم که چجوری آدم حسود ناراحت می‌شه!»

 

پ.ن: 

1. بزرگ شدن آنه برای منم خیلی غم‌انگیزه. قلبم رو به درد میاره. بزرگسالی همینقدر بی‌رحمانه و مزخرفه. زور دنیای واقعی به خیال می‌چربه و آدمو هل می‌ده وسط جهنم واقعیت.

2. گفته بودم داریم به قسمت‌های تاریک نزدیک و نزدیک‌تر می‌شیم. نوشتن در مورد هرقسمت هم داره همینطور سخت و سخت‌تر می‌شه.

36

این آخرین تابستونی بود که آنه و دیانا در کنار هم می‌تونستند بگذرونند. سال دیگه آنه باید به کالج می‌رفت. بنابراین هردوشون قدر لحظات رو خیلی خوب می‌دونستند و ازش نهایت لذت رو می‌بردند. اونا توی باغ قدم می‌زدند، تمشک می‌چیدند، ماهی می‌گرفتند و از ته دل می‌خندیدند. یک‌روز که داشتند با هم قدم می‌زدند، چشمشون به خونه‌ی جنگلی‌شون که "قصر" نامیده بودنش افتاد. قصری که ستون‌هاش رو تنه‌ی درختان تشکیل می‌داد حالا فروریخته بود. درختان اونجا همه قطع شده بودند. آنه و دیانا به همدیگه نگاه کردند و زدند زیر گریه. اونجا براشون پر از خاطرات شیرین کودکی بود. همه‌ی اون یادهای نیک در خاطرشون زنده شد و برای اون روزها بسیار دلتنگ شدند. آقای باری که می‌خواست آنه و دیانا آداب غذا خوردن توی مراسم‌های مهم رو یاد بگیرند، اونا رو به یه رستوران مجلل برد و براشون غذای دریایی سفارش داد. بالاخره باید یاد می‌گرفتند که اینجور غذاها رو چطور باید خورد. آنه دوباره دلتنگ کتاب‌های درسی‌اش شده بود. به همین خاطر به انباری رفت و کتاب‌هاش رو برداشت. دوباره پاییز اومده بود و بچه‌ها باید به مدرسه می‌رفتند. اون سال مینی مِی خواهر دیانا هم باید به مدرسه می‌رفت. آنه و دیانا به عنوان بزرگ‌ترهاش راهنمایی‌اش می‌کردند. آنه سخت درس می‌خوند تا امتحان ورودی کالج رو به خوبی پشت سر بذاره. اون برای این آزمون خیلی نگران بود. حتی یه شب خواب دید که نتایج آزمون ورودی کالج اومده و همه‌ی بچه‌ها قبول شدند به جز آنه. حتی گیلبرت بلایت نفر اول شده بود! چه کابوسی! بعد از بیدار شدن هنوز همه‌ی سلول‌های آنه از این اتفاق رنجور بودند. این دقیقاً یه کابوس وحشتناک بود و آنه از اینکه این کابوس حقیقت نداشته خیلی خوشحال شد. همچنان دورهمی‌های انجمن نویسندگان کوچک تشکیل می‌شد ولی این اواخر روبی و جین از استرس آزمون خیلی تمرکزی روی این دیدارها نداشتند. دیانا تنها کسی بود که هنوز برای انجمن داستان می‌نوشت. بقیه فرصت نمی‌کردند. همین که روبی اینو به زبون آورد، دیانا که تازه رسیده بود این حرفا رو از پشت در شنید و خیلی ناراحت شد که دوستانش طوری پشت سرش صحبت می‌کردند انگار که بیکار و علافه و تنها افرادی که کار مهمی برای انجام دادن دارند روبی و جین و آنه هستند. بچه‌ها برای دلخور کردن دیانا ازش معذرت‌ خواستند. گویی قرار بود فعلاً انجمن نویسندگان کوچک منحل بشه. آنه از اتاقش بیرون و از پله‌ها پایین اومد. ماریلا از پیش پزشک برگشته بود و حالا عینکی به چشم داشت. آنه هنوز به چهره‌ی جدید ماریلا عادت نداشت ولی دکتر بهش گفته بود که دلیل سردردهای مکررش ضعیف شدن چشم‌هاش بوده...

در این قسمت دیالوگ قابل توجهی وجود نداشت.

پ.ن: تصاویر گذشته‌ی آنه رو که می‌بینم متوجه می‌شم آنه واقعاً بزرگ شده.

35

آنه و بچه‌هایی که برای کالج کویین آماده می‌شدند به خاطر فشار درس‌ها فرصت نمی‌کردند از بهار زیبایی که کل جزیره‌ی پرنس ادوارد رو دربرگرفته بود لذت ببرند. آنه زیر فشار درس‌ها ساکت‌تر و بی‌رمق‌تر و ضعیف‌تر شده بود. حتی صبح‌ها هم به سختی از خواب بیدار می‌شد. تا اینکه بالاخره کلاس آمادگی تموم شد. تابستون فرصت خوبی برای تجدید قوا بود. خانم استیسی هم از بچه‌ها خواست از تعطیلاتشون لذت ببرند. آنه کتاب‌های درسی‌اش رو توی انباری گذاشت. چون فعلاً دلش نمی‌خواست حتی چشمش به اونا بیفته، مخصوصاً به هندسه! و شور و اشتیاق سابقش رو دوباره یافت. اون تصمیم گرفته بود از آخرین تابستون دوران مدرسه‌اش نهایت لذت رو ببره. از طرفی قلب متیو ناراحت بود و هرازچندگاهی به شدت درد می‌گرفت. پزشک بهش گفته بود که هیجان زیاد و کار زیاد براش مثل سمه. ولی متیو به حرف کسی گوش نمی‌کرد و همچنان دلش می‌خواست تو مزرعه کار کنه. خانم لیند پیش ماریلا اعتراف کرد که آنه اصلا با سه سال پیش قابل مقایسه نیست و خیلی خانوم و باوقارتر شده. اون گفت که در مورد آنه اشتباه می‌کرده...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«برای من خیلی تعجب‌آور بود. چون حرف زدن و رفتارش مثل خروس جنگیا بود! اگه کسی چیزی بهش می‌گفت که باب میلش نبود مثل ترقه منفجر می‌شد و به طرف حمله می‌کرد. هیچوقت یادم نمی‌ره اون روز با اون کلاه پُر از گُلش وارد کلیسا شد و اون الم‌ شنگه رو راه انداخت. یا به خاطر یه شوخی کوچیک اون تابلو رو رو سر گیلبرت خرد کرد! ماریلا واقعاً بهت تبریک می‌گم. تو در این مدت کوتاه از اون یه جواهر ساختی. چیزی که من اصلاً انتظارشو نداشتم!»

 

پ.ن: 

1. عکس مورد علاقه‌ام از این سری عکس آخریه :)))

2. داریم به قسمت‌های تاریک نزدیک و نزدیک‌تر می‌شیم.

3. من رفتارهای گذشته‌ی آنه رو درک می‌کنم. همه‌ی مثل ترقه منفجر شدناش رو. ولی به نظرم چیزی نبود که بابتش سرزنش بشه. فکر می‌کنم کاملاً طبیعی بوده اون رفتارها...

 

34

آنه همیشه خودش رو توی کالج کنار دیانا تصور می‌کرد. برای همین حتی احتمال این رو نمی‌داد که دیانا چشم‌انداز دیگه‌ای برای آینده‌اش داشته باشه. اون نمی‌خواست به کالج بره و خودشو در آینده یه کدبانو می‌دید. اگرچه پذیرش این موضوع برای آنه آسون نبود ولی متوجه شد که هیچکس حق نداره کسی رو مجبور کنه راهی رو انتخاب کنه که خودش انتخاب کرده، حتی اگه اون آدم دوست صمیمی‌اش باشه. برای همین آنه و دیانا برای دومین‌بار با هم پیمان وفاداری بستند و قول دادند حتی اگه راه‌هاشون از هم جدا شد، توی قلبشون به یاد هم باشند♥️ کلاس‌های آمادگی برای کالج کویین شروع شد. بچه‌هایی که تصمیم گرفته بودند به کالج برن تو این کلاس شرکت می‌کردند. اونا خیلی خوب درس می‌خوندند و به همدیگه توی درس‌ها کمک می‌کردند. گیلبرت بلایت هم دست از شیطنت‌ برداشته بود و با جدیت درس‌هاشو دنبال می‌کرد. این بر کسی پوشیده نبود که آنه و گیلبرت رقبای هم در کلاس محسوب می‌شدند. آنه تمام تلاشش رو می‌کرد که توی درس‌ها حرفی برای گفتن داشته باشه. تو یکی از روزهای زمستون کولاک شدیدی اَوِنلی رو در بر گرفت. بچه‌ها هنوز توی مدرسه بودند و دیگه نمی‌تونستند به تنهایی به خونه‌هاشون برگردند. گیلبرت و دوتا دیگه از پسرای کلاس رفتند که کمک بیارن. هوا خیلی سرد بود و هیزم هم تموم شده بود. بچه‌ها از سرما تو خودشون جمع شده بودند و منتظر برگشتن گیلبرت بودند. نهایتاً گیلبرت و پسرا با یه دُرُشکه برگشتند. همه سوار شدند و گیلبرت اونا رو تک به تک به خونه‌هاشون رسوند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_آنه تو نباید همیشه به فکر دیانا باشی. این جدایی به معنای این نیست که شما برای تمام عمر همدیگه رو فراموش می‌کنید.

+اینو خودم می‌دونم ماریلا. امروز صبح من در کمال خونسردی نسبت به انتخاب اون تفاهم نشون دادم. اما به محض اینکه دیانا کلاسو بدون من ترک کرد یه دفعه احساس کردم که باید دنبالش بدوم. احساس کردم قلبم از کار افتاد و مرگ به استقبالم اومد.

_خدای بزرگ! نمی‌تونی اینا رو مثل بچه‌های معمولی به زبون بیاری؟! تازه یک سال تموم طول می‌کشه تا تو به کالج کویین بری. یعنی تو و دیانا یه سال فرصت دارین از نزدیک با همدیگه حرف بزنین.

+خانم لیند هم می‌گفت تو دنیا همه‌چیز بی‌عیب‌ونقص نیست. بنابراین آدم باید انتظارات منطقی‌تری داشته باشه. من و دیانا در مقابل هم پیمان وفاداری بستیم؛ برای دومین‌بار. چون هرکاری از محکم‌کاری ایراد پیدا نمی‌کنه. پس این پیمان دیگه ناگسستنیه!»

«_گیلبرت بلایت در آینده می‌خواد چیکاره بشه؟

+من از برنامه‌های آینده‌ی گیلبرت بلایت متأسفانه ابدا اطلاعی ندارم! حتی نمی‌دونم که اون برنامه‌ای داره یا نه!»

 

پ.ن: 

1. من فکر می‌کنم این قسمت نخستین جرقه‌ی "درونِ آدم حساب کردن" گیلبرت در آنه خورد. به عبارتی نخستین بذر دوست داشتن توی قلبش کاشته شد. شاید هم بشه گفت کینه‌ها جاشونو به دوست داشتن دادند. البته این درخت هنوز نوپاتر از اونه که بشه خیلی جدی‌اش گرفت!

2. به پس‌زمینه‌ی پیمان آنه و دیانا دقت کنید. با اینکه دقیقاً توی همون نقطه‌ایه که اونا برای نخستین‌بار این پیمان رو بسته بودند، ولی سرده و بی‌برگه و رنگ‌پریده؛ مثل جدایی.

*امروز اندکی زودتر از همیشه آنه دیدم. هم کمرم خیلی درد می‌کنه و هم کارهای دیگه‌ای دارم که باید انجام بدم.

33

آنه و دیانا در میان درختان بی‌برگ پاییزی قدم می‌زدند و از آینده می‌گفتند. دیانا دیگه به وجود پری جنگل و کوتوله‌ها باور نداشت و فکر می‌کرد آدم باید تمرکزش رو روی دنیای واقعی بذاره و از خیالات بیرون بیاد. دیانا از اون سن به ازدواج کردن و تشکیل خانواده فکر می‌کرد، ولی آنه آینده‌اش رو جور دیگه‌ای تصور کرده بود. در میون این صحبت‌ها آنه متوجه شد دیانا بعد از کلیسا به جین اندروز گفته که برای خوشبختی خودش دعا کرده. آنه از این بابت ناراحت شد چون دوست داشت دیانا این موضوع رو اول به اون می‌گفت نه به کس دیگه‌ای. سر همین مسئله اون دوتا با هم دعوا کردند و آنه با عصبانیت و ناراحتی به سمت خونه دوید. ماریلا و متیو خونه نبودند. توی طویله سه تا سیب قرمز خوشگل خودنمایی می‌کرد. آنه هر سه‌تاش رو با خوشحالی خورد. تا اینکه جری برای اینکه اذیتش کنه به اون گفت که اون سیب‌ها رو به مرگ موش آغشته کرده بوده که موش‌ها رو بکشه. آنه تا این موضوع رو شنید گریه‌کنان به سمت خونه رفت. به این فکر می‌کرد که چه سرنوشت ناعادلانه‌ای داشته و حالا باید به خاطر یه سیب مسموم با زندگی وداع کنه! اون با خودش فکر می‌کرد که کاش با دیانا دعوا نکرده بود و اونو نرنجونده بود. فکر می‌کرد چقدر بده که آدم توی تنهایی بمیره. با خودش گفت دلم می‌خواد توی رخت خواب خودم بمیرم. بنابراین به اتاق خودش رفت و برای دیانا، متیو و ماریلا نامه‌ی خداحافظی نوشت. یک ساعت بعد که ماریلا برگشت با هم پیش جری رفتند و فهمیدند که جری اون حرفو به شوخی به آنه گفته بوده. آنه خیلی از دستش عصبانی شد ولی از طرفی هم خوشحال بود که قرار نبود به این زودیا بمیره. شب که شد ماریلا و آنه در مورد آینده‌ی آنه با هم صحبت کردند. اون و متیو می‌خواستند که آنه به کالج بره...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«باید بگم پاییز امسال برای من زیبایی خاصی داشت. برگ‌های رنگارنگ طبیعتو یه جور دیگه می‌کنند. البته درخت‌های بدون برگ هم قشنگی خودشونو دارند و نقاشی کردن اونا آسون‌تره. چون لخت و عورند. دیشب داشتم در نظرم مجسم می‌کردم که یه نفر اومده و تمام برگ‌ها رو چیده و قایم کرده. درخت‌های بیچاره هم از سرما می‌لرزیدند. بعدش پری جنگل اومد و اونا رو با رنگ‌های خاکستری و قهوه‌ای و سیاه رنگ کرد.»

 

پ.ن: 

1. خیلی وقت‌ها پیش اومده که من هم مثل آنه یه همچین نگرانی‌های بی‌مورد و مزخرفی داشتم و بسیار پریشون بودم. وجود آدم‌هایی مثل ماریلا تو چنین شرایطی به آدم قوت قلب می‌ده. این زن برای من واقعاً دوست‌داشتنیه.

2. توی هر اکیپ دوستانه‌ای حتماً یه آدم ازدواجی پیدا می‌شه. منظورم از آدم ازدواجی کسیه که از کودکی به تشکیل خانواده علاقه داره، رویای پوشیدن لباس عروس در سرش می‌پرورونه و اینکه خونه زندگی خودشو داشته باشه و چندتا بچه‌ی قد و نیم‌قد.

 

32

عمه ژوزفین* آنه و دیانا رو برای دیدن نمایشگاه کشاورزی به شهر شارلوت دعوت کرده بود. برخلاف انتظار آنه، ماریلا بهش اجازه‌ی این سفر رو داد. آنه و دیانا در پوست خودشون نمی‌گنجیدند. در تمام طول مسیر که کوتاه هم نبود، حوصله‌ی این دو حتی برای لحظه‌ای سر نرفت. اونا انقدر با هم حرف داشتند که انگار سال‌ها بود همدیگه رو ندیده بودند. عمه ژوزفین از دیدن آنه و دیانا خیلی خوشحال شد و اونا رو به داخل خونه‌اش راهنمایی کرد. بهترین اتاق رو هم برای استراحت در اختیارشون قرار داد. آنه احساس فوق‌العاده‌ای داشت. اون تا حالا اینهمه شکوه رو با هم در یک فضا ندیده بود. خونه‌ی عمه ژوزفین اونقدر قشنگ بود که انگار آدما روی ابرها راه می‌رفتند... زمان بازدید از نمایشگاه فرا رسید. عمه ژوزفین آنه و دیانا رو همراهی کرد و همه‌جای نمایشگاه رو بهشون نشون داد. اونجا پُر بود از محصولات کشاورزی و دامداری و هنرهای دستی. رومیزی قلاب‌دوزی‌شده‌ی جوزی پای بهترین جایزه رو گرفته بود. سیب‌های باغ پدر جین اندروز دوم شده بود و پنیر خانم ریچل لیند هم جایزه‌ی اول رو گرفته بود. بعد از اینکه آنه و دیانا همه‌جا رو دیدند، عمه ژوزفین اونا رو به تماشای مسابقه‌ی ارابه‌رانی برد. بعد با هم تیراندازی کردند و به خونه برگشتند. فردای اون روز اون سه نفر به دیدن یک نمایش رفتند و بعد با هم بستنی خوردند. روز بعد آقای باری اومد که آنه و دیانا رو برگردونه. آنه صمیمانه از دعوت عمه ژوزفین تشکر کرد. اون خیلی خوشحال بود که داره به خونه برمی‌گرده. انگار اونهمه شکوه نه تنها باعث نشده بود گرین گیبلز رو فراموش کنه، بلکه دلتنگ‌ترش کرده بود...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«می‌دونی چیه دیانا؟ می‌گم اینجا احساس آرامش و راحتی به من دست نمی‌ده. اینجا انقدر چیزهای ممتاز و قشنگ و گرون قیمت وجود داره که اصلاً جایی برای آرزوی آدم باقی نمی‌مونه. وقتی آدم فقیره لذت آرزو داشتن، رویاهای آدمو پُر می‌کنه. به خاطر همین فقر سازنده‌ست!»

«جوزی پای به خاطر رومیزی قلاب‌دوزی‌شده‌اش بهترین جایزه رو گرفته بود. من به خاطر اون واقعاً خوشحال بودم. هرچی باشه اون هم‌کلاسی منه و جایزه‌اش می‌تونه باعث افتخار منم باشه. اینجور احساسات خوب همبستگی بچه‌ها رو زیاد می‌کنه و باعث تشویق اونا می‌شه. کینه و حسادت هیچوقت نمی‌تونه به آدم کمک بکنه...»

 

پ.ن: چهره‌ی عمه ژوزفین یه احساس جادوگری بهم می‌ده ولی نمی‌تونم ثابتش کنم.

*شک دارم بالاخره خاله ژوزفین یا عمه ژوزفین‌اند ایشون :) اینم از دشواری‌های زبانیه که اونا یه Aunt دارند برای عمه و خاله و ما این دو رو از هم جدا می‌کنیم. ولی از اونجایی که ایشونو خانم باری نامیدند، محتمل‌تره که عمه ژوزفین درست‌تر باشه.

✨از محبت شما بی‌اندازه ممنونم. کامنتا رو میام به زودی جواب می‌دم.

31

جین اندروز، روبی گلیز، دیانا و آنه به خاطر انجمن نویسندگان کوچک حسابی به هم نزدیک شده بودند و بیشتر با هم وقت می‌گذروندند. چند وقتی بود که اونا هر روز می‌اومدند دم دریاچه که ماهی بگیرند. اون روز آنه حسابی توی فکر و خیال غرق شده بود و نمایشنامه‌ی هلن رو برای خودش مجسم می‌کرد. اون زن زیبا توی یه قایق به آرومی به خواب ابدی فرو رفته بود در حالی که در دست راستش یک زنبق سفید و در دست چپش آخرین نامه‌ی معشوقش رو قرار داده بودند. اون رو به کاملوت زادگاه معشوقش می‌فرستادند. آنه در حالی که به دریاچه نگاه می‌کرد متوجه یه قایق شد و این فکر به سرش زد که با دخترا نمایشنامه رو اجرا کنند. ولی هیچکدوم از اونا حاضر نشدند نقش هلن رو بپذیرند. این شد که آنه قبول کرد هلن باشه و توی قایق دراز کشید. اگرچه این کار رو با اکراه انجام داد چون رنگ موهاش قرمز بود و هلن برخلاف اون موهای روشنی داشت! قرار شد قایق رو به آب بسپارند و تا به پل برسه، اون سه نفر خودشون رو به اونجا رسونده باشند. قایق شروع به حرکت کرد. آنه با چشمانی بسته و بی‌حرکت توی قایق دراز کشیده بود و خودشو به جریان آب سپرده بود. تا اینکه احساس کرد پاش خیس شده. دستپاچه از جاش بلند شد و دریافت که این قایق از ابتدا سوراخ بوده و به زودی غرق می‌شه. بنابراین تندتند شروع به پارو زدن کرد و خودشو به پایه‌های پل رسوند. بچه‌ها خیلی دورتر از اون بودند که صدای فریادهای آنه رو بشنوند. آنه به سختی پایه‌ی پل رو گرفته بود و داشت کم کم توی آب فرو می‌رفت تا اینکه متوجه یه نفر در نزدیکی خودش شد. اون فریاد زد و کمک خواست. پسر برگشت. متأسفانه گیلبرت بلایت بود! آنه که اینو فهمید ترش کرد اما گیلبرت خودشو به پایه‌ی پل رسوند و اونو نجات داد. در تمام طول مسیر آنه صورتش رو از گیلبرت برگردونده بود و اخمی روی صورتش داشت. اما با این حال بابت نجات جونش از گیلبرت سپاسگزاری کرد. گیلبرت وقتی به خشکی رسیدند دوباره از آنه به خاطر اینکه رنگ موهاشو مسخره کرده بود عذرخواهی کرد ولی آنه اونو نبخشید و با عصبانیت به سمت خونه حرکت کرد! 

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_آنه دارم از خودم می‌پرسم تو کی عاقل می‌شی و این عاقل شدن زمانش کیه؟

+نمی‌شه براش زمان تعیین کرد. یه خرده صبر می‌خواد. هرروز که می‌گذره احتمال اینکه من عاقل بشم زیادتر می‌شه.

_اوهوم... از کجا به این نتیجه رسیدی؟

+خیلی ساده‌ست. من کارهای احمقانه‌ی زیادی کردم اما از هر اشتباهی یه درسی گرفتم و کم‌کم این درس‌ها باعث می‌شه که کمتر اشتباه بکنم. اشتباهی رو که من امروز مرتکب شدم باید اقرار کنم زنگ خطری بود که چشم و گوش منو حسابی باز کرد...

_ممکنه بپرسم چطوری چشم و گوشتو باز کرد؟

+من برای مسائل رمانتیک ارزش زیادی قائل بودم. مثلاً اَوِنلی ربطی به کاملوت نداره. اصلاً فایده‌ای نداره که آدم دائم احساساتی باشه. زندگی جدی‌تر از این حرفاست! من کاملاً مطمئنم که تو به زودی شاهد پیشرفت‌های من خواهی بود. من بهت قول می‌دم که فقط و فقط در لحظه‌هایی که لازمه احساساتی بشم و بس.

_امیدوارم اینطور باشه دخترم. امیدوارم مسائل رمانتیک عقلتو ازت نگیره... شب به خیر!

+...شب به خیر...»

 

پ.ن: 

1. آنه داره بزرگ‌ می‌شه. حتی صداش هم خانومانه‌تر شده و از اون حالت جیغ جیغویی دراومده. اینکه توی دوبله هم به چنین چیزی توجه شده خیلی ارزشمنده.

2. با اینکه جین و روبی هم همش کنار دیانا و آنه هستند و از دور یه اکیپ خیلی صمیمی به نظر می‌رسند، می‌شه فهمید که رابطه‌ی آنه و دیانا چیز دیگه‌ایه. یعنی انگار همیشه مرزی هست بین آنه و بقیه و بین دیانا و بقیه. ولی این دوتا با هم تقریباً مرزی ندارند.

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...