36

این آخرین تابستونی بود که آنه و دیانا در کنار هم می‌تونستند بگذرونند. سال دیگه آنه باید به کالج می‌رفت. بنابراین هردوشون قدر لحظات رو خیلی خوب می‌دونستند و ازش نهایت لذت رو می‌بردند. اونا توی باغ قدم می‌زدند، تمشک می‌چیدند، ماهی می‌گرفتند و از ته دل می‌خندیدند. یک‌روز که داشتند با هم قدم می‌زدند، چشمشون به خونه‌ی جنگلی‌شون که "قصر" نامیده بودنش افتاد. قصری که ستون‌هاش رو تنه‌ی درختان تشکیل می‌داد حالا فروریخته بود. درختان اونجا همه قطع شده بودند. آنه و دیانا به همدیگه نگاه کردند و زدند زیر گریه. اونجا براشون پر از خاطرات شیرین کودکی بود. همه‌ی اون یادهای نیک در خاطرشون زنده شد و برای اون روزها بسیار دلتنگ شدند. آقای باری که می‌خواست آنه و دیانا آداب غذا خوردن توی مراسم‌های مهم رو یاد بگیرند، اونا رو به یه رستوران مجلل برد و براشون غذای دریایی سفارش داد. بالاخره باید یاد می‌گرفتند که اینجور غذاها رو چطور باید خورد. آنه دوباره دلتنگ کتاب‌های درسی‌اش شده بود. به همین خاطر به انباری رفت و کتاب‌هاش رو برداشت. دوباره پاییز اومده بود و بچه‌ها باید به مدرسه می‌رفتند. اون سال مینی مِی خواهر دیانا هم باید به مدرسه می‌رفت. آنه و دیانا به عنوان بزرگ‌ترهاش راهنمایی‌اش می‌کردند. آنه سخت درس می‌خوند تا امتحان ورودی کالج رو به خوبی پشت سر بذاره. اون برای این آزمون خیلی نگران بود. حتی یه شب خواب دید که نتایج آزمون ورودی کالج اومده و همه‌ی بچه‌ها قبول شدند به جز آنه. حتی گیلبرت بلایت نفر اول شده بود! چه کابوسی! بعد از بیدار شدن هنوز همه‌ی سلول‌های آنه از این اتفاق رنجور بودند. این دقیقاً یه کابوس وحشتناک بود و آنه از اینکه این کابوس حقیقت نداشته خیلی خوشحال شد. همچنان دورهمی‌های انجمن نویسندگان کوچک تشکیل می‌شد ولی این اواخر روبی و جین از استرس آزمون خیلی تمرکزی روی این دیدارها نداشتند. دیانا تنها کسی بود که هنوز برای انجمن داستان می‌نوشت. بقیه فرصت نمی‌کردند. همین که روبی اینو به زبون آورد، دیانا که تازه رسیده بود این حرفا رو از پشت در شنید و خیلی ناراحت شد که دوستانش طوری پشت سرش صحبت می‌کردند انگار که بیکار و علافه و تنها افرادی که کار مهمی برای انجام دادن دارند روبی و جین و آنه هستند. بچه‌ها برای دلخور کردن دیانا ازش معذرت‌ خواستند. گویی قرار بود فعلاً انجمن نویسندگان کوچک منحل بشه. آنه از اتاقش بیرون و از پله‌ها پایین اومد. ماریلا از پیش پزشک برگشته بود و حالا عینکی به چشم داشت. آنه هنوز به چهره‌ی جدید ماریلا عادت نداشت ولی دکتر بهش گفته بود که دلیل سردردهای مکررش ضعیف شدن چشم‌هاش بوده...

در این قسمت دیالوگ قابل توجهی وجود نداشت.

پ.ن: تصاویر گذشته‌ی آنه رو که می‌بینم متوجه می‌شم آنه واقعاً بزرگ شده.