خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

Leap of faith

but your memory..."
"...Understands it anyway

«گاهی قلب یا ناخودآگاه چیزی را می‌فهمد که عقل هنوز نمی‌تواند توضیحش بدهد.»

توی برهه‌ای از زندگی‌ام هستم که وبلاگ‌نویسی جزو اولویتام نیست. از اون گذشته احساس می‌کنم دیگه روحی تو تن بلاگیکس نمونده. همون احساس مُردگی بلاگفا رو تو قلبم مشاهده می‌کنم. مدت‌ها فکر کردم تا این تصمیم رو بگیرم. دلم نمی‌خواست هیجانی رفتار کنم.

اینجا آدمای خوبی داشت؛ وبلاگ‌نویس‌های خوبی. وبلاگ‌نویس موردعلاقه‌ی من هم هنوز می‌نویسه و این خوبه. البته نه برای من، برای شماهایی که می‌مونید و می‌خونید.

مطمئن باشید هر حسی که نسبت به من داشته و دارید دوطرفه‌ست، حتی تنفر. اگر با بعضیاتون تند یا بی‌تفاوت برخورد کردم، می‌تونید یقین داشته باشید که یه دلیلی پشتش بوده، حتی اگه شما اون دلیل رو ندونید. حداقل تلاش کردم رو بازی کنم و پشت سرتون بدجنس‌بازی درنیارم.

فصل رفتن برای من همیشه تابستون بوده. به نظرم حیفه پاییز و زمستون باشکوه رو با رفتن‌ها خراب کنیم.

به طور ویژه‌ای از نرگس عزیزم ممنونم که "همیشه و در هر شرایطی" پیشم بود و با اینکه احساس می‌کردم از سمت خیلیا توی بلاگیکس طرد شدم، با وجودش احساس تنهایی نمی‌کردم. همیشه بودن با گاهی بودن متفاوته.

این اواخر خیلی فرصت نمی‌شد به وبلاگ‌هاتون سر بزنم و براتون بنویسم. اما از توی گشت‌وگذار لایکتون نمی‌کردم. در این مورد می‌تونید مطمئن باشید :)))

بعد از ضربه‌ی شدیدی که از اعتماد به یه سایت آپلود ایرانی با دامنه‌ی ir خوردم و پریدن عکسام، تلاش کردم تا جایی که می‌تونم پست‌های عکس‌دارم رو درست کنم، مخصوصاً پست‌های آنه رو. از آخرین پست آنه[شماره‌ی 50] تا آخر پست 33 رو درست کردم. تلاش می‌کنم بقیه‌شم به زودی درست کنم. تا زمانی که اینترنت بین‌المللی در دسترسمون باشه، احتمالاً عکسا بدون مشکل نمایش داده می‌شن. در غیر اینصورت دیگه واقعاً نمی‌دونم چجوری می‌شه.

یه روزی گفته بودم دوتا آهنگ از لارا فابیان هست که بی‌اندازه دوسشون دارم. یکیشونو همون موقع اینجا گذاشتم. دومی‌اش رو هم حالا قرار می‌دم، به عنوان آهنگ خداحافظی.

گذر زمان همه‌چیز رو روشن خواهد کرد.

برای ایران و مردم ایران آرامش می‌خوام. آرزوی من یه ایران آزاد و سبزه.

زندگی به کامتون🍀

!Wanting was enough

Cause you were never mine'..."
"...!Never mine

August زیبا از راه رسیده و نمی‌تونم نسبت به این آهنگ تیلور بی‌تفاوت باشم. یکی از دوست‌داشتنی‌ترین آهنگاشه برای من💜

Tonya Harding

I, Tonya🎬

 

این فیلم در مورد تانیا هاردینگ بود که دیدمش، یکی از قهرمانان اسکیت نمایشی آمریکا. اول از همه بگم که با انتظاراتی که از فیلم داشتم متفاوت بود. فکر می‌کردم با وجود همه‌ی تلاش‌هاش درنهایت با اول شدنش در مسابقات با فیلم خداحافظی می‌کنیم. اما جاده‌ی زندگی تانیا خیلی پرپیچ‌و‌خم‌تر از این حرفا بود.

در پس‌زمینه‌، مادری رو داشتیم که ذره‌ای محبت نسبت به تانیا نداشت و سعی می‌کرد با جاه‌طلبی‌ها، بدرفتاری‌ها و سخت‌گیری‌های بیجاش ازش چیزی بسازه که همه تحسینش کنند. مادری که هیچوقت تانیا رو تشویق نمی‌کرد. هیچوقت بهش محبت نمی‌کرد. هیچوقت بهش لبخند نمی‌زد و در عوض کتکش می‌زد. این پدیده رو همین چندوقت پیش توی سریال Love in Sync دیده بودم. مادر جی آن هم بهش به چشم یه ماشین پول‌سازی نگاه می‌کرد و از بچگی اونو درگیر تمرین‌های سخت و طاقت‌فرسا کرده بود و جی آن هم مثل تانیا هیچوقت برای مادرش کافی نبود.

با وجود همچین مادری مشخص بود که آینده‌ی اولین رابطه‌ی عاطفی تانیا چی قرار بود باشه، نه؟ درگیر پسری شد که کتکش می‌زد و جالبه که فکر می‌کرد اگه طرف بگه عاشقشه و کتکش بزنه اشکالی نداره. اگرچه تانیا هم در جواب می‌زدش ولی شوهرش اول این زدن‌ها رو شروع کرد و نمی‌تونست خشمش رو کنترل کنه.

در پایان دوست دارم به این جمله‌ی جالبی که از مادر تانیا شنیدم اشاره کنم. اینکه گفت توی یه رابطه یه گل هست و یه باغبون. گله اونیه که توجه و مراقبت می‌خواد و باغبون اونی که به گله رسیدگی می‌کنه، بهش توجه می‌کنه، ازش مراقبت و محافظت می‌کنه. اما به نظر من اینکه یه نفر همیشه گل باشه و یه نفر همیشه باغبون خیلی خسته‌کننده‌ست. یعنی نقش‌ها باید جابه‌جا بشه. وگرنه این می‌شه "از روی نیاز وارد رابطه شدن" که در تعریف یه رابطه‌ی اصیل جا نمی‌گیره.

!I care about you forever

"Please don't forget the times we shared"

And

:Please believe me when I say"

 "You're my flower girl, my love, mi amor

آهنگ لطیفی که می‌گفتم :) خیلی خوشگله💜

زمینِ تاریک و آسمونِ سبز

دلتنگ دورانی‌ام که آدمای درست و حسابی تو بلاگفا می‌نوشتند. این به این معنا نیست که الان آدمایی که اونجان درست و حسابی نیستند، اما اون زمان که اتفاقاً خیلی هم دور از اکنون نیست، حال و هواش برای من فرق می‌کرد.

دلم برای دوتا دختر اونجا تنگ شده که دنیاهاشون از زمین تا آسمون با هم فرق می‌کرد، اما یه وجه مشترک داشتند: سلیقه‌ی خیلی خوب تو انتخاب فیلم و کتاب و زیبا نوشتن. یکیشون شب تاریک بود. اون یکی جنگل سبز آفتابی. ولی من هردوتاشونو عمیقاً دوست داشتم و این برای خودمم خیلی عجیب بود :) 

هردوتاشون متأسفانه یه روزی وبشونو پاک کردند و رفتند. شاید حتی خودشونم ندونند که یه نفر حتی الان هم به یادشونه و تو گوشه‌ی پرتی از دنیا به نام بلاگیکس داره در موردشون می‌نویسه.

نمی‌دونم اگه الانم بودند همچنان جزو آدمای موردعلاقه‌ام می‌بودند یا نه. اما دلم می‌خواست اون حس و حال رو دوباره تجربه می‌کردم :) توی صندوقچه‌ی دلم نگهشون می‌دارم. چون اون زمان باعث شدند دیدگاهم وسیع‌تر بشه. خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم💚

شبِ راه‌راه

We can only suffer in silence

The feelings you can't let me know

I hope I find my way back in your dreams again

I hope you come to find what you already know

ما فقط می‌توانیم در سکوت رنج بکشیم

احساساتی که نمی‌توانی به من نشان بدهی

امیدوارم دوباره راهی به خواب‌هایت پیدا کنم

امیدوارم خودت به چیزی برسی که از قبل می‌دانی

 

امشب می‌خواستم یه آهنگ فوق‌العاده لطیف برات بذارم که لطافت شب رو افزون‌تر کنم. اما تصمیم گرفتم این یکی رو قرار بدم.

می‌دونی که دلم نمی‌خواد بیام اینجا و ناله کنم، نه؟ هنوز درونم سرشار از احساساتیه که نمی‌خوام باشند. اما قرار نیست سرکوبشون کنم. مثل هر آدم دیگه‌ای احساسات از قلب و بدن منم می‌گذرند. این‌بار خودمو تنها نمی‌ذارم. تا قطره‌ی آخر این زهر رو خواهم سُهید و خوب خواهم شد. بی‌گمان همینطوره.

شبت به خیر. امشب سیاه و سفیده. امیدوارم خواب سیاه و سفید دلگرم‌کننده‌ای ببینی :)

قدّ یه دنیا

"...مژه بر هم نزنم تا که از دست ندمت

حتی اندازه‌ی یک مژه بر هم زدنی..."

این آهنگ بوی خیار و شیرینی دانمارکی می‌ده؛ اونم نه تو تالار عروسی. تو این خونه‌های حیاط‌دار قدیمی که خیلی هم بزرگ نیستند و بچه‌ها تو هم می‌لولند.

این تیکه‌شو خیلی دوس دارم: «من دوسِت دارم قد یه دنیا، آره دوسِت دارم قد یه دنیااا، قد یه دنیااا، قد یه دنیااا...» به نظرم می‌تونه توی ریمیکس‌ها استفاده بشه و خیلی خوب از آب درمیاد، اگه یه ذره رو بخش «قد یه دنیااا» افکت بذارند.

امشب دیگه بمرانی نذاشتم. فکر می‌کنم فعلاً بسه. ولی این سه تا آهنگشونم خیلی دوست داشتم:

گذشتن و رفتن پیوسته ⟩ پپرونی ⟩ ما خریداریم

دییییگه همین. شب به خیر💚

جامعه‌ی همیشه عجول امروزی

سریال Hirayasumi رو تموم کردم و این همون سکانسیه که می‌خواستم اینجا بذارم. اینجا یه نفر که خیلی عجله داشت و دیرش شده بود، داشت روی پله‌برقی می‌دویید به امید اینکه زودتر برسه. هیروتو توی این سکانس درواقع داره زندگی بی‌صبر و بدوبدوی امروزی رو نقد می‌کنه.

«فقط سه متر جلو می‌افتی! فقط سه متر! این سه متر قراره زندگی‌تو عوض کنه؟!»

بدرود Hirayasumi عزیزم. ازت ممنونم که یه سری چیزها رو بهم یادآوری کردی. که پرزرق و برق نبودی و یه زندگی آروم با تمام ملال‌هاش رو بهم نشون دادی. بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته.

Hirayasumi(Tv Series 2025)🎬

هم‌ذوق

من یه دوستی دارم که هرچندوقت یه بار با هم صحبت می‌کنیم. علی رغم تفاوت‌های سبک زندگی و حتی فرهنگمون همیشه سعی کردیم متقابلاً همدیگه رو درک کنیم. حتی اینطوری که وقتی حال روحی‌ام خوب نبود بهش گفتم من نمی‌تونم تا مدتی بهت پیام بدم و اینا. اون موقع فکر می‌کردم لابد اینم می‌ره و دیگه پشت سرشم نگاه نمی‌کنه. خودمو کاملاً برای این سناریو آماده کرده بودم. خلاصه مدتی گذشت و خبری نبود تا اینکه چند روز پیش دیدم پیام داده. گفته بود که اونم این مدت تو زندگی‌اش خیلی بالا و پایین داشته و منو درک می‌کنه. همچنین گفت به تازگی برای خودش ماشین خریده و عکس‌های ماشینشو برام فرستاد. یعنی یه جوری براش ذوق کردم انگار که خودم ماشین خریدم :))) کلا خوشحال می‌شم می‌بینم کسی با تلاش خودش چیزی برای خودش می‌خره، بیزینسش رو بزرگ می‌کنه، شخصیتش رو رشد می‌ده و زندگی‌اش رو یه پله می‌کشه بالاتر.

و این برام جالبه که آدما بدون اینکه من چیزی بهشون بگم می‌دونن که می‌تونن موفقیت‌ها و دستاوردهاشونو با من به اشتراک بذارن و منم همراه باهاشون ذوق کنم و بالا و پایین بپرم⁦(⁠◕⁠ᴗ⁠◕⁠✿⁠)⁩

چون خودم اینطوری‌ام، همیشه آرزو می‌کنم همچین آدمایی دوستای نزدیک من بشن و بمونن.

من خوردم به تو، به رگ‌های چشمات.

"...از دور چه زیبان عشاق در باران

انگار مست‌اند؛ بودند، تا ابد هستند..."

خانومی می‌خواست یکی از غیرقابل پیش‌بینی‌ترین آهنگ‌های بمرانی رو امشب اینجا بذاره ولی فعلاً تصمیم گرفت این یکیو بذاره. 

امروز حالت چطور بود عزیزم؟ امیدوارم خیلی به خودت سخت نگرفته باشی.

من امروز یکم دلتنگ بودم[لبخند مستانه‌ی غمگین].

شبت به خیر، آرزو می‌کنم خواب جهانی پر از عشق رو ببینی✨

 

پ.ن: چقدر عجیب! تو یه روز دوبار شب‌به‌خیر گفتم! همه‌ی اینا برای اینه که پستام ساعت ندارند. فقط تاریخ دارند :)))

ببین خیابونا رو، خالیِ خونه‌ها رو.

"...درگذر، درگذر، آسمانی پیدا نیست

احتمالاً احتمالاً قهرمانی در کار نیست..."

چند روزی رو قراره با بمرانی نازنین بگذرونیم :) از اون بندهایی هستند که دوسشون دارم💚 قبل اینکه چشماتو ببندی این تیکه رو برای خودت تکرار کن: «احتمالاً قهرمانی در کار نیست.»

شبت به خیر✨

خود را درست دیدن

پرسش اینجاست که من تنها با سوگواری کردن چه چیزی رو به این جهان اضافه می‌کنم؟ اگه واقعاً دلم می‌خواد جهان جای بهتری برای زندگی بشه، چه کمک دیگه‌ای ازم برمیاد؟ 

 

+کامنت‌های بعضی پست‌ها رو می‌بندم که انرژی پست تغییر نکنه.

دیوانه‌یِ عشق

او خودش را دوست نداشت. منتظر بود کسی پیدا بشود که دیوانه‌وار دوستش داشته باشد، مثل قصه‌ها. برای همین دو حالت را همیشه تجربه می‌کرد:

اول اینکه عاشق شیوه‌ی دوست داشتن خودش توسط آدم‌ها می‌شد و نه خود آدم‌ها.

و دوم، از دیدن دوست داشته شدن آدم‌ها توسط خودشان منزجر می‌گشت. دیدن این صحنه‌ها نقطه‌ای از درونش را لمس می‌کرد که هیچوقت نمی‌خواست لمس بشود. نقطه‌ای که با او قهر کرده بود و گفته بود تنهایش بگذارد.

پس از آن خشم صورتش را سرخ می‌نمود و بارها و بارها تبدیل به یک آتشفشان واقعی می‌شد.

«چرا آن‌ها خودشان را دوست دارند ولی کسی مرا دوست ندارد؟»

پاسخ این سوال در درون او بود. او باید بیشتر دقت می‌کرد و چشمان تیزبینش را به کار می‌گرفت.

او می‌توانست، می‌تواند هم. 

تنها باید می‌خواست، می‌خواهد هم؟

Zamansızdın

Sana uzak yollar aştım da..."
Gelemedin ya
Bu zavallı derdin oldu da
"...Sevemedin ya

باور دارم که آهنگ‌ها و فیلم‌ها خودشون منو پیدا می‌کنند، یعنی اینجوری نیست که من دنبالشون بگردم. تو هر برهه‌ی زمانی مناسب‌تریناشون برای حالم بهم چشمک می‌زنند؛ همون‌طور که آدم‌های مناسب مسیر زندگی‌ام خودشون سر راهم قرار می‌گیرند. یعنی درواقع می‌شه گفت من و چیزها و آدم‌های هم‌فرکانس من در مسیر همدیگه قرار می‌گیریم و آدم‌ها و چیزهای با فرکانس متفاوت با من از مدارم خارج می‌شن. زندگی همینه :)

کالبد جدید

چند سال پیش یه بلاگری رو می‌شناختم که خیلی تهاجمی رفتار می‌کرد. اون زمان احساس می‌کردم خودشو می‌گیره و پز چیزهایی که داره رو می‌ده. برای همین ازش به شدت بدم می‌اومد. چند وقت پیش دوباره به یه پست از همین بلاگر برخوردم و به وضوح متوجه تغییراتش شدم. اینکه چقدر پرمهرتر از قبل شده بود و کلا انگار اثری از اون آدم قبلی باقی نمونده بود. رفتم توی پیجش و چندتا دیگه از ویدیوهاش رو دیدم. یه ذره از داستان زندگی‌اش رو از زبون خودش شنیدم و بعد بابت اون رفتارهاش بهش حق دادم. می‌دونی؟ برچسب زدن روی آدما خیلی آسونه. اینکه برگردم بگم: «فلانی اینجوریه.» نه، فلانی اینجوری نیست. فلانی توی این برهه‌ی زمانی این ویژگی‌اش رو نشون تو داده و تو با توجه به خیلی فاکتورها برداشت خودتو ازش داشتی. به قول حسین، «آدما مثل رودخونه‌اند. آدما صفت نیستند.» برای همین این برداشت‌های سیاه و سفید و صفر و صدی برام قشنگ نیست و یه چیز دیگه هم فهمیدم. ما خیلی وقتا فکر می‌کنیم اگه کسی داره توی پیج خودش از زمین و زمان گله می‌کنه و نفرتش نسبت به آدما رو نشون می‌ده، منظورش ماییم. نه، منظورش لزوماً ما نیستیم. این آدم در حال حاضر توی شرایطیه که حالش با خودش خوب نیست. همه‌ی این جنگ و جدال‌ها هم درواقع با درون خودشه، حتی اگه جلوه‌ی بیرونی‌اش نفرت نسبت به آدما باشه.

وعده‌های پشت دیوار عمارت

فضای خونه‌های قدیمی ایران با اون حیاط‌های بزرگ و اتاق‌های دورتادور انقدر برام جالبه که با خودم می‌گم یعنی زندگی اون موقعا به چه شکلی جریان داشته؟ دغدغه‌ی آدمای اون زمان چیا بوده؟ 

هربار بامداد خمار می‌بینم احساس می‌کنم وارد یه دنیای دیگه شدم. تنها چیزی که از نظر فضاسازی دوست ندارم اینه که همه‌جا بیابون‌طور و خاکیه. این خوشایند نیست. البته حقیقت همیشه خوشایند نیست. ایران از زمان‌های قدیم توی بیشتر شهرهاش همینقدر خاکی و خشک بوده...

+محبوب داره دستی دستی خودشو بدبخت می‌کنه :)

مِه جان

در پست‌های پیشین از بانوان خوش‌صدایی نام بردم که در کنار این اسامی، جای پرستو احمدی خیلی خالی بود. اینی که اینجا گذاشتم یه ترانه‌ی مازندرانیه از بانو. متأسفانه زیرنویسش روی این ویدیو نیست. ولی می‌تونید توی چنل یوتیوب پرستو کامل گوشش بدین💚

رنج گذراست.

 

به قول جودی: «همیشه بعد از طوفان، آسمونْ آبی و قشنگه.»

 

قسمت دوم جودی ابوت رو می‌بینم و گریه می‌کنم. شور و اشتیاق زیاد جودی برای زندگی رو می‌بینم. به این فکر می‌کنم که اگه افکار من از سر جودی هم می‌گذشت می‌تونست باز همینقدر امیدوار باشه؟ و چرا از اینکه انتخاب شده بود به دبیرستان فرستاده بشه انقدر احساس عذاب وجدان داشت؟ به نظر می‌رسه قرعه قرار بوده فقط به اسم یک نفر بیفته و هرکسی جز اون یک نفر از این قاعده جدا بود. خوشبختی تصادفی؟