خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

ماندگار

بوی آرش میاد. عروسک نوزادم که دوران ابتدایی خریدمش و هنوز نوزاده.

Uni

امروز رفتم توی گروه دانشگاه و پروفایل هم‌کلاسیای سابقمو نگاه کردم. همشون تو اوج جوونی‌اند. نمی‌دونم چرا ناخودآگاه لبخند زدم. انگار مثلاً بچه‌های من‌اند که از بالندگی‌شون لذت ببرم ولی خب اون بالندگی رو درک کردم و باهاش شکوفا شدم.

سایه‌ی بلند

در این روزهای رنجوری بعضی شبا دلم که می‌گرفت می‌رفتم بیرون تا یه ذره از عذابی رو که داشتم متحمل می‌شدم کم کنم. زیر سقف آسمون شب، گاهی راه می‌رفتم. گاهی هم از توی ماشین همه‌چیو تماشا می‌کردم. باد به صورتم می‌خورد و فکر می‌کردم فقط منم که دارم عذاب می‌کشم. فقط منم که درد دارم. فقط منم که سوالات بی‌امان دارند دیوونه‌ام می‌کنند و فقط منم که همه‌چیز اهمیتشو برام از دست داده. چند روزی که گذشت احساس کردم این چندوقته یه سایه‌ی سیاه روی زندگی همه افتاده. اما این مرهمی برای دردهای من نبود.

این عکسو یکی از اون شبا گرفتم. سایه‌ام اینجا خیلی بلنده، مثل ناامنی‌های این چندوقت اخیرم، مثل غم‌هام.

چطور ممکنه در طی چند روز یه آدم از همه‌چیز کنده بشه؟ گریه کنه و کنده بشه. زجر بکشه و کنده بشه. مثل بچه‌ای که عروسک موردعلاقه‌شو ازش گرفتند. ولی دیدم که ممکنه. خودم دیدم. دلخوش بودم به آنچه در قلبم دوست داشته و دوست می‌دارم. انگار این تنها چیزی بود که همیشه با من می‌موند.

توی این مدت فهمیدم فقط آدم‌های کمی حرف‌های منو می‌فهمند. از نظر باقی‌شون من حرف‌های عجیب غریبی می‌زنم. زیاد سخت می‌گیرم و زندگی رو به کام خودم بیخودی تلخ می‌کنم.

قصه‌ی ناگفتنی

می‌گه: «آرزویی جز شکستن در تلاطم‌های آغوشت ندارم.»

و این هنوزم قشنگه. حتی هزار سال بگذره هم قشنگه.

?But you're never sorry, are you

How can you stand and watch while I'm..."
Breakin' all my bones, tryin' to hold you close
Cut my heart right out my body
Tearing off my skin, just to let you in
"...?Isn't it a bit unethical

"...چطور می‌تونی بایستی و تماشا کنی، وقتی من دارم
استخونامو می‌شکنم، سعی می‌کنم تو رو نزدیک خودم نگه دارم،
قلبم رو درست از توی بدنم بیرون می‌اندازم،
پوستم رو از تنم می‌دَرم، فقط برای اینکه بذارم تو وارد وجودم بشی...
این یکم غیراخلاقی نیست؟(اشاره به بی‌تفاوتی نسبت به این حجم از مهر)..."

پ.ن: روح پیرم این آهنگ رو تینیجرگونه می‌بینه ولی بالاخره یه تینیجر درونی دارم که ازش خوشش میاد.

تأثیر مسری

یکی از انواع خنده‌های مهران غفوریان هست که خیلی خوبه. هردفعه باهاش پرتاب می‌شم.

همون همیشگی

شبا که تو حیاط دراز می‌کشم و به آسمون نگاه می‌کنم یه ستاره‌ی نورانی رو همیشه بالای سرم می‌بینم. چی می‌خوای بهم بگی ستاره؟ چرا داری نگام می‌کنی؟ اون بالا حالت خوبه؟ تو هم به پوچی می‌رسی یا نه؟ از اون بالا جهان چه شکلی به نظر می‌رسه؟ از اینکه ستاره شدی خوشحالی؟ ممکنه تو هم یه روزی رو کره‌ی زمین آدم بوده باشی؟ 

شاید برای آدمی مهم باشد که چه می‌شود.

مهربان این روزها به روح‌های اندکی آغشته می‌شه. درواقع یه جورایی ایزوله شدم از آدما، به جز چند تنی محدود.

وقتی رنج بزرگ می‌شه، جواب پرسش‌هایی که می‌گفتی مهم نیستند یه دفعه اهمیت پیدا می‌کنند. یه دفعه احساس می‌کنی باید بفهمی، باید بدونی، باید به یقین برسی و وقتی به آدما یه نگاه سرانگشتی می‌اندازی، می‌بینی هیچکس دغدغه‌ی تو رو نداره، هیچکس به سوالات تو حتی فکر نمی‌کنه و این پرسش برات ایجاد می‌شه که آیا این سوالات تو کس دیگه‌ای رو تا مرز دیوانگی اذیت نکرده؟ واقعاً که آدم‌ها چه موجودات بی‌دغدغه‌ای هستند! حتی خود من هم تا پیش از این بودم. در حقیقت وقتی تاروپودت روی تاروپود زندگی منطبق باشه، رنگ زندگی می‌گیری. معلومه که حالا حالاها قرار نیست بمیری و اینکه بعدش چی می‌شه نباید برات اهمیتی داشته باشه. ولی امان از روزی که بین زندگی و مرگ سرگردون بشی. اون موقع می‌فهمی نمی‌تونی نبینی، نمی‌تونی اهمیت ندی، نمی‌تونی بی‌تفاوت بگذری.

شاعر فلسفه‌خوان گفت: «ابهام‌هات نباید اذیتت کنند.» در نگاه اول می‌خواستم بزنم تو دهنش ولی بعد که یه ذره بیشتر فکر کردم دیدم تا پیش از این خیلی آسوده‌خاطر در دنیای ابهام‌هام زندگی می‌کردم. چون درواقع دونستن اون چیزها اون لحظه برام ضروری نبود. چون خطری تهدیدم نمی‌کرد و در امنیت بودم. ولی حالا؟ ابهام‌ها استرس‌زا شدند.

شاید هرکسی توی یه برهه‌ای از زندگی‌اش که شرایط براش خیلی سخت می‌شه به این فکرا بیفته.

با این حال من دارم تلاشمو می‌کنم.

[استیکر سوراخ کردن مغز با دریل]

باورم نمی‌شه یه زمانی از «خخخخ» توی نوشته‌هام استفاده می‌کردم. حتی فکر کردن بهش مثل مته‌ای روحم رو خراشید.

جایی که برآیند هر حسی خنثی می‌شود.

خالی بودن رو بیشتر از دارای هر حسی بودن دوست دارم؛ حتی بیشتر از خوشحال بودن.

من آدم خنثای بهتری‌ام. تا آدم شاد بهتری. تا آدم غمگین بهتری.

[حتی دیروز که مسئول داروخونه سر من و خانوم بغل‌دستی‌ام داد زد من خیلی خنثی بودم. حتی ذره‌ای ازش نرنجیدم. فقط خیلی آروم نگاهش کردم.]

ابر بودن

امروز هستی رو با چشم‌های گریان دوست داشتم؛ مخصوصاً ابرها رو. ابرهای سفید پنبه‌ای خیلی مهربون‌اند؛

و خیلی نرم‌اند و

خیلی زیبا.

اگه مهربان نبودم شاید ابری می‌شدم تا همه‌ی دوست‌داشتنیامو بغل کنم، محکمِ محکمِ محکم!

لێ یارێ

روزی روزگاری در سرزمینی به نام ایران، بهمنی دلباخته‌ی گلناری بود. بهمن چوپان ایل بود و هردوشون کرد کُرمانج بودند. یه روز که کره‌ی زمین همچنان به رسم عادت داشت دور خودش می‌چرخید و زندگی آدما به هیچ‌جاش نبود، یک قتل و غارت و اسارت بزرگ تاریخی رخ داد. گروهی از ترکمانانِ غارتگرِ مسلح، شبانه بر سر چادرهای ایل کرمانج باچوانلو(باشکانلو یا باشقانلو) ریختند و با کشتن مردان و آتیش زدن چادرها حدود 63 زن و دختر جوان رو به اسارت گرفتند و همراه خودشون بردند. گلنار هم یکی از این دخترها بود.

بعد وقتی بهمن برگشت دید همه‌جا به‌هم‌ریخته‌ست، چادرهای ایل رو آتیش زدند و گلنار هم نیست. فهمید که با خودشون بردنش...

گفته می‌شه بعد از این ماجرا بهمن از شدت دلتنگی و غم بالای کوه رفته، نی هفت‌بندش رو درآورده و با سوز و گداز زیاد برای گلنار خونده و نواخته. انگار با این کار می‌خواسته صدای خودش رو به گلنار که فرسخ‌ها دور از اون توی اسارت بوده برسونه.

همین ناله‌های برآمده از دل این جوان عاشق‌پیشه که ناشی از رنجی بود که به کرمانج‌ها تحمیل شده بود، بین کرمانج‌های خراسان سینه به سینه و نسل به نسل منتقل شده و حالا هم به ما رسیده.

اسم این ترانه هست: «لێ یارێ».

رنج گذراست.

 

به قول جودی: «همیشه بعد از طوفان، آسمونْ آبی و قشنگه.»

 

قسمت دوم جودی ابوت رو می‌بینم و گریه می‌کنم. شور و اشتیاق زیاد جودی برای زندگی رو می‌بینم. به این فکر می‌کنم که اگه افکار من از سر جودی هم می‌گذشت می‌تونست باز همینقدر امیدوار باشه؟ و چرا از اینکه انتخاب شده بود به دبیرستان فرستاده بشه انقدر احساس عذاب وجدان داشت؟ به نظر می‌رسه قرعه قرار بوده فقط به اسم یک نفر بیفته و هرکسی جز اون یک نفر از این قاعده جدا بود. خوشبختی تصادفی؟