لێ یارێ
روزی روزگاری در سرزمینی به نام ایران، بهمنی دلباختهی گلناری بود. بهمن چوپان ایل بود و هردوشون کرد کُرمانج بودند. یه روز که کرهی زمین همچنان به رسم عادت داشت دور خودش میچرخید و زندگی آدما به هیچجاش نبود، یک قتل و غارت و اسارت بزرگ تاریخی رخ داد. گروهی از ترکمانانِ غارتگرِ مسلح، شبانه بر سر چادرهای ایل کرمانج باچوانلو(باشکانلو یا باشقانلو) ریختند و با کشتن مردان و آتیش زدن چادرها حدود 63 زن و دختر جوان رو به اسارت گرفتند و همراه خودشون بردند. گلنار هم یکی از این دخترها بود.
بعد وقتی بهمن برگشت دید همهجا بههمریختهست، چادرهای ایل رو آتیش زدند و گلنار هم نیست. فهمید که با خودشون بردنش...
گفته میشه بعد از این ماجرا بهمن از شدت دلتنگی و غم بالای کوه رفته، نی هفتبندش رو درآورده و با سوز و گداز زیاد برای گلنار خونده و نواخته. انگار با این کار میخواسته صدای خودش رو به گلنار که فرسخها دور از اون توی اسارت بوده برسونه.
همین نالههای برآمده از دل این جوان عاشقپیشه که ناشی از رنجی بود که به کرمانجها تحمیل شده بود، بین کرمانجهای خراسان سینه به سینه و نسل به نسل منتقل شده و حالا هم به ما رسیده.
اسم این ترانه هست: «لێ یارێ».