2


خواسته نشدن خیلی سخته، مخصوصاً اگه یتیم باشی. اولین دیدار آنه با ماریلا کاتبرت و چشمان از حدقه بیرون زدهی ماریلا، نشون میداد که اصلاً از دیدن آنه خوشحال نشده. اونها یه پسربچه میخواستند، چیزی که آنه نبود.
دیالوگهای جالب این قسمت:
«وقتی چرخهای دُرُشکه روی پل چوبی حرکت میکنند، چه صدای قشنگی میدن! مثل یه موسیقی گوشنوازه!»
«من همیشه به آدما و چیزایی که دوست دارم "شببهخیر" میگم. احساس میکنم اونا اینکار رو دوس دارن و خوابای قشنگی میبینن».
«حتی یه لقمه هم از گلوم پایین نمیره، چون شدیداً افسرده و ناامیدم. اگه شما شدیداً افسرده و ناامید باشین میتونین چیزی بخورین؟»
«_با خودت لباس خواب آوردی؟
+بله، حتی دوتا آوردم. اما زیاد شیک و قشنگ نیستند. رنگاشون اصلاً به من نمیان. آدمی مثل من که تو یتیمخونه بزرگ شده نمیتونه حق انتخاب داشته باشه. در ضمن با لباس خواب زشت هم آدم همونقدر خوب میتونه خواب ببینه که با لباس خواب توریدوزیشده. در نهایت همهچیز به عادت برمیگرده!»