خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

انسان‌های روانی‌ دوروبر ما

وقتی که بچه بودم، بچه‌ی نسبتاً آرومی بودم. آزارم به هیچکس نمی‌رسید. شیطنت‌ و اون دنیای رنگی و امیدوارانه‌ی درونی رو داشتما ولی از اینا نبودم که مثلاً از دیوار راست بالا برم یا وسایل خونه‌ی مردمو بزنم بشکونم و خرابشون کنم. یا هرچیز آزاردهنده‌ی دیگه‌ای. به عبارت دیگه «بچه‌ی نمونه» بودم(و چقدر بچه‌ی نمونه بودن بده، چقدر این عناوین سنگین که به آدم می‌چسبونند بده!) حالا چند وقته که یادم افتاده یکی از پسرعمه‌هام که بیش از پونزده سال ازم بزرگتره، توی اون دوران هروقت از کنارش رد می‌شدم یه اخم بدی بهم می‌کرد و اینطور به نظر می‌رسید که می‌خواد باهام دعوای فیزیکی کنه. انگار می‌خواست هر لحظه بهم حمله کنه. فقط هم وقتی که مامان و بابا کنارم نبودند این حرکتو می‌زد. اون زمان این کارش باعث می‌شد بترسم و واقعاً تأثیرات بدی روم گذاشته بود. الان برام سوال شده که دلیل این کارش چی بوده؟ مرتیکه‌ی احمق بیشعور :/

اگه حداقل یه ذره اذیتش کرده بودم دلم نمی‌سوخت، ولی این خیلی آزاردهنده‌ست که هیچ‌کاری نکرده باشی و در عوض جوری باهات رفتار کنند که انگار حقته تنبیه بشی!

برای شب‌های آتشین

MP3

Oh, lover, forgive me..."
My fickle heart is twisted in
It's turning in the wind
Well, I'm trying to reel it in
It's failing me again

You see I bought a ticket for a one way train
And I don't know if I'll return again
'Cause I traded in my friends

For a world I've never seen
For a place I've never been

?How'd we end up here
?How'd we get so lost
?How'd we end up here
"...?How'd we get so lost
 

چرا که من از جنس باد بودم و تو از جنس خاک. تو ریشه در همین خاک داشتی و منْ تکه‌پاره‌تر از همیشه سبک‌سرانه در عبور... 

کشانده شدم... 

ناگاه خودم را در تو و شاخه‌هایت را دور پیکرم دیدم؛ سفت و سخت. همان‌طور که یک‌بار از آن حرف زده بودی. گویی میان ما دیگر فاصله‌ای نبود. دست‌وپا نزدم. من در آن لحظه زمین را برای اول‌بار آشنا دیدم. انگار تمام عمرْ تو را و زمین تو را می‌شناختم. دیدارت برایم همان لذتی را داشت که آشنا دیدن در غربت دارد. می‌دانی چه می‌گویم؟ همان‌قدر گرم و دنج و آتشین. گمان می‌کردم «خانه» را در وجود تو می‌یابم. اما تو مرا زخمی می‌کردی و بعد به روی خودت نمی‌آوردی که می‌دانی شاخه‌هایت چگونه پیکرم را می‌خراشند. تمامی این‌ها آتش به جانم می‌انداخت، اما جز یکی دوبار دم نزدم. در فرجام بر آن شدم که بروم و تو چه می‌دانی که آدمی باید به چه نقطه‌ای رسیده باشد که تصمیم بگیرد برود؟ دریافته بودم که تو نیز مانند همه مرا چون نوازش می‌دیدی و مرا چون نوازش می‌خواستی، اما من خروشان‌تر از آن بودم که راکد بمانم... با این حال در آخرین لحظات تو را بوسیدم و تکه‌ای از وجودم را برای همیشه پیش تو جا گذاشتم. دلیل رجعت‌های متوالی‌ام به تو نیز همین است. همان رجعت‌های شبح‌وار. من هستم ولی تو نمی‌توانی مرا ببینی و گمان می‌کنی نیستم. شاید حتی بهتر باشد گمان کنی که نیستم. تا بتوانی بی‌پروا خودت باشی و گه‌گاه با خودت اینطور بیندیشی که من هیچ‌گاه واقعی نبودم. که آن‌کسی که تو را آزار داده من بودم و هرگز دوستت نداشته‌ام. این‌ها می‌تواند تو را قانع کند که احساسات مرا بی‌اعتبار بشماری؟! اینطور نیست! دوستت دارم و همان‌طور که پیش‌تر گفتم نمی‌خواهم تو را درگیر دنیای تاریکم کنم. ترجیح می‌دهم به یاد من نباشی و خوشحال باشی تا به یاد من و "کشانده‌شده". می‌خواهم این نامه را با جمله‌ای از کافکا به اتمام برسانم: «بال تو را می‌بوسم پرنده‌ی قلبم». با اینکه پرنده نیستی :)) مراقب قلب گنجشک‌گونه‌ات باش.

—مهربان

مُردن

دیشب مرگ رو در آغوش گرفتم و زیر خروارها پتو دفن شدم. کم پیش میاد بتونم انقدر عمیق بخوابم. لذت خواب برای من دقیقاً توی همین نقطه‌ست؛ همین نقطه‌ای که در یک‌قدمی مرگه. که دیگه نمی‌فهمی چه اتفاقی داره در اطرافت می‌افته و حتی اگه بفهمی به هیچ‌جات نیست و همچنان به غرق شدن توی عمیق‌ترین رویاهات ادامه می‌‌دی. اما من هنوز هم می‌تونم بخوابم چون خسته‌ام. می‌تونم روزها و ماه‌ها بخوابم و به هیچ آدمی حتی فکر نکنم. به هیچ دغدغه‌ای فکر نکنم. یه سریا گمان می‌کنند ما از روی ناچاری بهشون اهمیت می‌دیم. این ارزش دادن‌های ما رو بی‌ارزش می‌بینند. نه عزیزم اینطور نیست. تو هنوز نفهمیدی من در عین تمام احساساتم چجوری می‌تونم سنگ باشم. هیچوقت با خودت گمان نکن که منو به زانو درآوردی. همه‌ی دنیا برام بی‌اهمیت‌تر از چیزیه که فکر می‌کنی. هرآنچه نوشتم، می‌نویسم و خواهم نوشت تنها و تنها آینه‌ای از درون خودمه. حتی اگه خودش رو به شکل دلتنگی یا گله از یه آدم نشون بده. یعنی آدم‌ها اگرچه تأثیرگذارند ولی همه‌چیز نیستند. همون‌طور که من همه‌چیز هیچکس نبودم. به نظرت معامله‌ی عادلانه‌ای نیست؟! 

توی دورانی از زندگی‌ام هستم که حتی شونه کردن موهام برام دستاورد بزرگی محسوب می‌شه. درک نمی‌کنی و همینطور خودخواهانه ازم انتظار داری. درک‌ کن و انقدر خودخواه نباش، خب؟ با همتونم. همه‌ی شماهایی که یه جورایی با مهربان گره خوردید... مرسی، اَه. [وی پتو را دوباره روی سرش می‌کشد و چشمانش را می‌بندد.]

تکیه بر خود

برای کسی که همه‌ی زندگی‌اش فقط تکیه دادن رو یاد گرفته، خیلی سخته که ناگهان بفهمه دیگه دیواری وجود نداره. فکر می‌کنم چنین شخصی در این حالت یه آسیب جبران‌ناپذیر بهش وارد می‌شه، برای همیشه... شاید حتی هرگز به این مسئله عادت نکنه و مجبور شه تا ابد با یه حفره‌ی خالی درونش زندگی کنه، مثل کسایی که محبوب ازدست‌رفته‌ای دارند :) درد هردوی این آدما مشترکه، هردو چیزی رو از دست دادند که یا خیلی عزیز بوده یا به حضورش عادت کرده بودند و حالا باید مثل کسانی که عضوی از بدنشون رو دیگه ندارند به زندگی ادامه بدن. چه غم‌انگیز و سخت، اما گویی بعضی وقتا آدمی ناگزیره.

 

آهای زیبای وحشی نیاد به چشم سیاهت اشکی...

MP3

"... رویای من شدش دنیای من

بهاش این بود رو دل بشینه غبار غم

دنیای تو آزاد از مجادله‌ست

دنیای من آخرش یه قمار تلخه، اَه!

پُر گُرگای پَسته

دنیات شیرینه، نذار با من اوقاتت تلخ شه، من

غما می‌کنن محاصره‌ام و با غریبه و آشنا تو مبارزه‌ام

هی ببین، اعتباری به فردای ما نیست

اشکات نریزن مثل برگای پاییز 

زمستون قرار نیست ببینیم همو، من

نمی‌رسم به قرار پاریس، ببخشید

نمی‌تونم باشم امسال باهاتو

باید بدون من بکنی تو پیدا راتو، تو دلم

باز کردی ولی انگار جاتو، ببخشید

باید قایم کنم احساساتو، این

دنیا نداره رحم عزیزم

تو هم سخت نگیر پس 

تقدیر من جنگیدنه و نمی‌میرم تا عشقتو پس نگیرم..."

 

خوب می‌شه.

آرزو می‌کنم بزرگترین دغدغه‌ای که در حال حاضر دارید به خوبی و خوشی رفع و رجوع بشه، درداتون خوب بشه، به چیزهایی که می‌خواهید برسید و سالم باشید.

شب بخیر✨

!So, You're the Leader

Charlie Chaplin in Modern Times🎬

این فیلم زندگی ماشینی آدما رو به تمسخر می‌کشه. اینکه توی جامعه‌ی مدرن انقدر زندگی‌ها شلوغ و درهم برهمه که برای دووم آوردن خیلیا ربات بودن رو انتخاب می‌کنند. همش کار و کار و کار و سگ‌دو زدن. از صبح تا شب. کل روزهای هفته. اما تو دل همین زندگی‌های خاکستری یه دختر پر شر و شور پیدا می‌شه که شبیه هنجارهای جامعه نیست. اون حتی یه کلبه‌ی محقر چوبی ویران رو می‌تونه خونه‌ی رویاهاش ببینه و خیلی جدی بگه: «البته کاخ ملکه‌ی انگلستان از اینجا بهتره» و گویی تنها و تنها کاخ ملکه‌ی انگلستان مستحق مقایسه شدن با اون ویرانه بوده. چه چیزهای عجیبی توی این زندگی می‌تونه وجود داشته باشه، نه؟ به حق چیزای ندیده!

+دستگاه غذای آماده برای کارکنان خیلی جالبناک بود :))) البته در عین حال غم‌انگیز هم بود. زندگی رو خاکستری‌تر می‌کرد.

++خانوم دارابی اینجا چیکار می‌کنه؟

+++ممنون از جناب اوقات که با پستش یادم انداخت باید این فیلمو ببینم.

اینگونه بودن: "?؟"

یه مدت بود شبا می‌تونستم حداقل بدون احساس آزاردهنده‌ای بخوابم. اما الان دوباره به دوران منحوس شب‌های پر از دلهره برگشتم. خیلی هم عالی. از این بهتر نمی‌شه :))))

میزان نوشتن و وقت گذروندنم اینجا زیاد شده. یکی از دلایلی که به خاطرش وبلاگ‌نویسی رو ترک کرده بودم همین بود، دقیقاً همین. چون من بخوام بنویسم دیگه کسی نمی‌تونه جلومو بگیره :) ای بابا، یاد آریانا خواهر دامبلدور افتادم. اون بی‌نوا هم قدرت جادویی درونش خیلی خیلی زیاد بود و چون نمی‌تونست کنترل و مهارش کنه، مادر و پدرش تحت مراقبت شدید قرارش داده بودند که یه وقت اتفاق بدی نیفته که البته در نهایت افتاد. چون نیروی درونی رو نمی‌شه تا ابد سرکوب کرد. فقط باید یاد گرفت چجوری می‌شه بهش جهت داد و ازش استفاده کرد.

سوال می‌پرسیم می‌گن چرا سوال می‌پرسی. سوال نمی‌پرسیم می‌گن چرا حرف نمی‌زنی. عزیزم برای کسی که شبیه علامت سواله، حرف زدن یعنی سوال پرسیدن. اگه نمی‌تونی یه علامت سوال خندان[بعضی وقتا هم گریان] رو تو زندگیت تحمل کنی، می‌تونی بری به دوردست‌ها. اونجایی که هیییییچ علامت سوالی نباشه. فقط گیومه باشه، پرانتز باشه، کروشه باشه و دیگه نهایتا علامت تعجب. مهم اینه که علامت سوالی نباشه.

یه وقتایی حس می‌کنم غیرمستقیم دارین با من حرف می‌زنین. این ابهام‌ها آخرش کار دستمون می‌ده. بعد می‌گن چرا سوال می‌پرسی :) گرفتاری شدیم. از ابهاماتی که متوجه منه بدم میاد. چون نمی‌دونم مربوط به منه یا توهم زدم. ولی وقتی به نشونه‌ها نگاه می‌کنم حس می‌کنم باید به خودم بگیرم. اگه نشونه‌ای در کار نباشه و همه‌چی تصادفی باشه چی؟ به هرحال ممکنه... استادم می‌گفت مهربان تو خیلی شفاف فکر می‌کنی و واضح صحبت می‌کنی. بنده خدا نمی‌دونست تو ذهن من چه خبره و چه انرژی‌ای می‌ذارم که خروجی شفاف و قابل فهمی داشته باشم :)))) البته این انرژی گذاشتنه ناخودآگاهه. من خیلی وقتا بدیهیات رو هم بیان می‌کنم که خب که چی؟ که همه بفهمن چی می‌گم. که برداشت اشتباهی صورت نگیره. شایدم درواقع دارم با این کارم دیکتاتوربازی درمیارم و یه نوع مشخص از فهم رو بهشون تحمیل می‌کنم. نمی‌دونستید من یه دیکتاتورم، ها؟ خب الان بدونید. همینی که هست[ایموجی خنده‌های شیطانی].

یه موقعایی به طرز دیوانه‌واری دلم می‌خواد یه سری آدما رو بغل کنم و زیر پر و بال خودم بگیرم. این همون ویژگی احمقانه‌ی حمایتگر بودنه که متاسفانه تو خون منه و تغییر نمی‌کنه. ولی مسئله اینجاست که من نمی‌تونم تا ابد فقط این ویژگی رو داشته باشم. یعنی نمی‌تونم تنها حمایتگر ارتباطاتم باشم. آدما این موضوعو بفهمید لطفاً. ممنونم.

البته یه سریاتون خیلی خوب آدمو درک می‌کنید. برگ‌های آدمی می‌ریزه از تجمع اینهمه "فهمیدن" در شما :))) کاملاً جدی می‌گم. شگفت‌زده می‌شم.

خب دیگه... راستش سرم یه مقدار درد می‌کنه و بهتره دیگه برم. خوب بخوابین و شب بخیر✨

Starr with two "R"s

The Hate U give🎬

T.H.U.G.L.I.F.E stands for: The Hate U Gave Little Infants Fucks Everybody

در بیشتر طول فیلم داشتم گریه می‌کردم. یه جاهایی‌اش بیشترتر. یعنی چه وجه شباهتی دیده بودم که برای روحم انقدر آشنا بود؟! یاد چی افتاده بودم که اشکام بند نمی‌اومد؟

گل عکسا، بیستمی‌شونه. اون باید اولین عکس می‌بود ولی نخواستم خط داستانی رو به هم بزنم.

Starr واقعاً به نظرم چهره‌ی جذابی داشت. خنده‌هاشو خیلی دوست داشتم. از اونا بود که به دل آدم می‌نشست :)))

 

نگاهِ روشنت

MP3

"...محرم نبودی ابرکم هُرم نفس‌های منو

همراه دلتنگی شدن، هم‌بغض عاشق بودنو

محرم نبودی تا بگم

اون مرد تنها که رسید

هم رنگ چشماتو گرفت

هم یاس رویاهامو چید..."

چون امروز آسمون گرفته‌ست و دل منم گرفته، این آهنگو اینجا قرار می‌دم. قدیمیا می‌دونن که من چقدر آهنگ‌های مرتضی رو همیشه دوست داشتم. راستی در این میان شماهایی که خیلی وقته منو می‌شناسید باید گاهی چیزهای تکراری اینجا ببینید. چون مهربان هرازگاهی(شایدم بیشتر از هرازگاهی) به گذشته برمی‌گرده. همین الان این جملات از ذهنم گذشت: 

گذشته و آینده هردو غیر قابل دسترسی‌اند. منتها گذشته قطعیت داره و آینده نه. شاید خیلیا به خاطر همین قطعیت به گذشته‌ها بیشتر برمی‌گردند.

گل گندم

MP3

"...خوش به حالت که هنوز خورشیدُ باور می‌کنی

روی شونه‌های مهتاب موهاتو تر می‌کنی

خوش به حالت که تبر بوسه به ساقت نزده

آفت دختر سرما، توی باغت نزده

 

گل گندم واسه ما دشمنی آزاده هنوز

روی لب‌ها جای حرف زمزمه‌ی باده هنوز

گل گندم یه نظر عاشقی آزاده می‌گن

همه این فتنه‌ها زیر سلطه‌ی باده می‌گن

با همه فتنه‌ی آتیش‌بازی دست خزون

گل یخ ریشه نزد تو ذهن سرد باغچه‌مون

 

گل گندم یه نظر شعرامو آفتابی بکن

گل گندم دلمو با خنده‌هات آبی بکن

گل گندم شبمو با خنده مهتابی بکن

خوش به حالت گل گندم

خوش به حالت گل گندم

خوش به حالت گل گندم

خوش به حالت گل گندم"

این آهنگه یه زمانی خیلی بین وبلاگ‌نویسا ترند شده بود و خیلیا اینو به عنوان آهنگ وبشون برمی‌گزیدند. همیشه حس عجیبی بهش داشتم. تو گویی زمین خالیست و داری برای آخرین‌بار با تنها بازمانده‌ی اینجا یعنی گل گندم صحبت می‌کنی. یه احساس دوگانه‌ست بین نوازش و مرگ. امیدوارم نفهمی که چی می‌گم. شب بخیر✨

بذار بچرخیم دور باطل حیاتُ

MP3 

"... من همین‌جام ولی نه اونقدر که باز

بتونه کسی یه چیزی ازم بخواد

بتونه کسی یه چیزی ازم بفهمه

بمونه یه جوری یه چیزی ازم به یاد..."

.

.

.

"... من کلی ضربه خوردم از سادگی‌ات

کلی طول کشید که بشی واقع‌بین

کلی برگ ریختم رو این خاک پیر

که تو زنده‌ای الان و سالمی

تو وطنِ بیگانگی

ما جوونه زدیم تو هر پارگی

بیا آینده‌تو به آغوش بگیر

ما که آشنا نشدیم به تازگی

شبِ آبی می‌ده غروبِ صورتی

نه، ما هیچ‌کاری نکردیم زورکی 

نمی‌شه هیشکی هیچ‌جوری توم اسیر

تا زنده‌ست کودکی‌ام..."

 

پ.ن: روزی که با سهراب سپهری و بهرام شروع می‌شه باید روز جالبی باشه. "خواهیم دید چه خواهد شد."

 

محبوس

کلافگانیم و می‌خواهیم از ملال سرمان را به دیوارها بکوبیم.

 

+می‌شود. بالاخره برای ما هم می‌شود. صبر داشته باش.

Dr. Maryam Mirzakhani

چون که 22 اردیبهشت سالروز تولد مریم میرزاخانی و همچنین روز جهانی زنان در ریاضیات بوده، پیشنهاد می‌کنم مستند "اسرار سطح" یا "Secrets of the Surface" رو ببینید. بیشتر به وجه ریاضیاتی زندگی مریم می‌پردازه و خب باید بگم من خیلی دوسش داشتم. کلا مریم به نظر من آدم بزرگی بود، نه فقط توی ریاضیات و نه فقط به خاطر هوش خیلی زیادش. اون یه روح وسیع بود و دقیقاً هرچقدر وسیع‌تر و پربارتر باشی فروتن‌تری.

پ.ن: اسکرین‌شات‌ها زیاد بودند. به همین دوتا بسنده کردم. بهتره خودتون مستند رو ببینید.

گره‌ی روحی

MP3

من هروقت از نظر روحی با کسی گره می‌خورم خودش متوجه می‌شه، بدون اینکه من حرفی بزنم یا کاری کنم. جالبه. این از معدود چیزهای جالب این دنیاست. حتی برای کسی که چیزهای زیادی براش جالب نیستند.

خوب بخوابین بچه‌های خوب بلاگیکس✨

پ.ن: آهنگ بالا از نظر متن ارزش ادبی زیادی نداره، ولی وایب خوبی بهم می‌ده ؛) یه حال و هوای سایکویی داره(یه کوچولو البته🤏🏼) کورسشم مدت‌هاست توی ذهنم تکرار می‌شه...

شکل نگرفته

اگه یه روزی منو دیدید و باهاتون حرف زدم و کلی گفتیم و خندیدیم و فرداش همینجوری از کنارتون رد شدم رفتم، ناراحت نشید. من فقط چهره‌تون رو فراموش کردم :)))) متأسفانه چهره‌ی آدما خیلی یادم نمی‌مونه. مگر اینکه ویژگی بارزی داشته باشه یا خیلی بهش دقت کرده باشم. ولی از اونجایی که معمولاً به صورت کسی زل نمی‌زنم، این امر برام سخت می‌شه. خلاصه بذارید پای ماهی گلی بودنم در این زمینه :)))) قصدم بی‌توجهی نیست.

🎂88

دیگه تعداد پست‌هام داره سال تولد شماهارم رد می‌کنه؛ چنانکه مال خیلیاتونو رد کرده :)))

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...