مُردن

دیشب مرگ رو در آغوش گرفتم و زیر خروارها پتو دفن شدم. کم پیش میاد بتونم انقدر عمیق بخوابم. لذت خواب برای من دقیقاً توی همین نقطه‌ست؛ همین نقطه‌ای که در یک‌قدمی مرگه. که دیگه نمی‌فهمی چه اتفاقی داره در اطرافت می‌افته و حتی اگه بفهمی به هیچ‌جات نیست و همچنان به غرق شدن توی عمیق‌ترین رویاهات ادامه می‌‌دی. اما من هنوز هم می‌تونم بخوابم چون خسته‌ام. می‌تونم روزها و ماه‌ها بخوابم و به هیچ آدمی حتی فکر نکنم. به هیچ دغدغه‌ای فکر نکنم. یه سریا گمان می‌کنند ما از روی ناچاری بهشون اهمیت می‌دیم. این ارزش دادن‌های ما رو بی‌ارزش می‌بینند. نه عزیزم اینطور نیست. تو هنوز نفهمیدی من در عین تمام احساساتم چجوری می‌تونم سنگ باشم. هیچوقت با خودت گمان نکن که منو به زانو درآوردی. همه‌ی دنیا برام بی‌اهمیت‌تر از چیزیه که فکر می‌کنی. هرآنچه نوشتم، می‌نویسم و خواهم نوشت تنها و تنها آینه‌ای از درون خودمه. حتی اگه خودش رو به شکل دلتنگی یا گله از یه آدم نشون بده. یعنی آدم‌ها اگرچه تأثیرگذارند ولی همه‌چیز نیستند. همون‌طور که من همه‌چیز هیچکس نبودم. به نظرت معامله‌ی عادلانه‌ای نیست؟! 

توی دورانی از زندگی‌ام هستم که حتی شونه کردن موهام برام دستاورد بزرگی محسوب می‌شه. درک نمی‌کنی و همینطور خودخواهانه ازم انتظار داری. درک‌ کن و انقدر خودخواه نباش، خب؟ با همتونم. همه‌ی شماهایی که یه جورایی با مهربان گره خوردید... مرسی، اَه. [وی پتو را دوباره روی سرش می‌کشد و چشمانش را می‌بندد.]