خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

نیمکت‌های خیس

MP3

اگه می‌تونستم یه توصیه بهتون بکنم، اون این بود که این روزا خونه نمونید. حیفه. برید بیرون قدم بزنید، درختا رو ببینید و زیر بارون بهاری خیس شید. ولی از اونجایی که وضع مملکت مشخص نیست و نمی‌خوام به خطر بندازمتون می‌گم یکی دو روز صبر کنید. احتمالاً تا اون موقع مشخص می‌شه. اگه همه‌چی اوکی بود، خونه نمونید، برید بیرون قدم بزنید، درختا رو ببینید و زیر بارون بهاری خیس شید. این روزا تنها چیزی که حالمو خوب می‌کنه آب‌وهواست :))

پ.ن: چون این آهنگه الان داره توی اسپیکرم پخش می‌شه، واسه شما هم گذاشتمش. 

بخشیدن هودی فقط به کسی که خیلی دوسش داری، اتفاق می‌افته :)))

از پیله‌ات بیا بیرون پروانه!

"برای هزاران سال، فقط سکوت بود... عشق اولین چیزی بود که آفریده شد، بعد زندگی به همراهش آمد و بعدتر انسان پا به عرصه‌ی وجود گذاشت. در زندگی و مرگ، آن‌ها به آسمان نگاه می‌کردند و دریافتند که آفرینش جاودانه‌ است. سپس «امید» زاده شد. بدان که از دل تاریکی نور بیرون می‌آید و هرچیزی ممکن است... اگر باور داشته باشی..."

Starbright🎬

*نوشته‌ی بالا رو از ابتدای فیلم Starbright برداشتم. یه کمی هم ترجمه‌اش رو تغییر دادم.

**از ژانر علمی—تخیلی بی‌کیفیت بدم میاد و این فیلم متاسفانه نتونست منو همراه خودش نگه داره. تا جایی که حوصله‌ام کشید و نگاه کردم که اینطور بود. به نظر من مهم‌ترین کاری که یه نویسنده یا کارگردان باید انجام بده اینه که دنیای عیان‌کرده‌ی خودشو برای مخاطب باورپذیر کنه، کاری که این فیلم توش شکست خورد. اما یه سری عکس ازش گرفتم که اونا رو نشونه دیدم. نیازشون داشتم :")

پسند بی پسند

از ری‌اکشناتون راضی نیستم. بنابراین تا جایی که تونستم امکان پسندیدن رو روی پست‌هام بستم. هرچقدرشم که مونده سر یه فرصت مناسب می‌بندم. اینجا نباید برای من دوپامین زیادی آزاد کنه. دنبالشم نیستم. به نظر من تلاش برای ارتباط گرفتن با بسیاری از آدما بیهوده‌ست و میزان بخیل بودن یه سری آدما رو حتی از روی میزان لایک کردنشون می‌شه فهمید که طرف دلش نمیاد وقتی میاد پست یکیو می‌خونه، برداره انگشت مبارکشو بزنه رو اون پست و لایکش کنه! انگار ازش چیزی کم می‌شه. انگار جونش درمیاد. اوه، به من نگو که تو فقط محتواهای فاخر رو لایک می‌کنی... چون اینجا آنچنان محتوای فاخری نمی‌بینم. هممون دورهمی داریم از احساسات و بدبختیامون می‌نویسیم. واقعاً غم‌انگیزه بیان کردن چنین بدیهیاتی ولی در عین حال لازم هم هست. از من که گذشت، ولی کلا یادتون باشه دل خیلیا به خاطر همین لایکی که از نظر شما بی‌ارزشه گرم می‌شه. هممون توی شرایط سختی هستیم. حتی اگه نبودیم هم بازم چیزی این میزان از بخل و تنگ‌نظری رو توجیه نمی‌کردا ولی الان شرایط نرمال نیست. باید سعی کنیم هوای همدیگه رو بیشتر داشته باشیم، بیشتر از گذشته. هر طوری که می‌تونیم و ازمون برمیاد. دو دو تا چهار تا کردنو بذارید کنار. با خودتون نگید حالا فلانی اومده دوتا پست منو لایک کرده منم برم دوتا پستشو لایک کنم. برید وبش، اگه دیدید مطالبش خوبه، لایک کنید. باور کنید به خاطر تعداد لایکاتون تو اینجا بهتون مدال نمی‌دن🤦🏼‍♀️

پ.ن: یه سریاتون اما خیلی مهربونید. یادم می‌مونه هر پستی رو که می‌ذاشتم حتی اگه چرت‌وپرت بود، لایک می‌کردید(گرچه من پست چرت‌وپرت نمی‌ذارم. اینو هم از روی فروتنی و مزاح گفتم). در کل من این چیزای به ظاهر کوچیک رو فراموش نمی‌کنم. می‌فهمم کی بدون توقع لایک کرده. کی انتظار بازدید متقابل داشته و با حساب کتاب لایک کرده. من همه‌ی این چیزا رو می‌بینم. ولی چون به روتون نمیارم دلیل نمی‌شه فکر کنید نفهمیدم :))))) این حرفا رو هم برای این بهتون نگفتم که سرزنشتون کرده باشم. فقط می‌خواستم یه جرقه باشم که بهش فکر کنید. مطمئنم خیلیا اینجا به این مسئله فکر کردند ولی به هر دلیلی بیانش نکردند. دیگه فعلا عرضی نیست. شب به خیر.

خطِ رنگی

MP3

امروز صحنه‌های قشنگی رو با چشمام قاب گرفتم. اون لحظه خیلی دوست داشتم آنچه من می‌بینم رو بتونم به آدمای دیگه هم نشون بدم. ولی دستم به سمت گوشی‌ام نرفت. در نتیجه عکسی هم نگرفتم. فقط نگاه کردم، فقط نگاه و زیر بارون دیوونه‌ی بهاری خیس شدم.

پ.ن: این آهنگه وایب خوبی بهم می‌ده.

پ.ن 2: راستی امروز یه نفرو دیدم که شوق زندگی کردن داشت!

گذر

MP3

زیباتر از منی، از خودم می‌گذرم

تو اشک اولی، من بغض آخرم

قبل از دو رو شدن راهتو دور کن

ازم رد می‌شی می‌گذری، غمو مرور کن

مهرت به گله‌ها از ترس گرگه مگه نه؟

فرق حسودی و غبطه بزرگه مگه نه؟

تو رگی

یکی از قشنگیای سریال Kara Sevda برای من مکان‌های مشترکیه که کمال و نیهان اونجاها وقت می‌گذروندند. هر جایی که توش خاطره‌ای ساخته بشه، بعدها با همون خاطره به یاد آورده می‌شه، به خصوص که با کسی که خیلی دوسش داری اون خاطره‌ها رو ساخته باشی. مثلاً «دیوار گریه» که روش نوشته شده بود: «!Nihan kemali seviyor»، جایی بود که اون دوتا بهش تکیه می‌دادند و گریه می‌کردند. اما مسئله اینجاست که اون دیوار به خودی خود معنایی نداشت. کمال و نیهان بهش معنا داده بودند. یا اون چاهه که نیهان رازهاشو بهش می‌گفت. حتی اون درختچه‌ی گل که یه بار آرزوشونو بهش بستند تا برآورده بشه و... می‌خوام بگم وقتی کسی رو عمیقاً دوست داشته باشی، بیشتر سراغ چیزهای مشترک دونفره می‌ری. بیشتر خاطره می‌سازی. حتی بیشتر سعی می‌کنی به چیزهای بی‌معنا معنا ببخشی که فقط برای شما دو نفر بشه. چیزهایی که فقط خودتون درکش کنید. یه سری از روابط اما در این حدی که گفتم عمیق نمی‌شن و جالبه که دونفر هم باهاش مشکلی ندارند. حالا از اینا بگذریم. ببین عزیزم یه سری آدما هیچوقت از قلبت پاک نمی‌شن. حتی اگه خودتو به در و دیوار بکوبی. همون‌طور که اون دوتا سعی کردند ولی نشد. مدت‌ها گذشت و نشد. آدمای دیگه رو دیدند و نشد. یه سری آدما تو عمیق‌ترین نقطه‌ی قلبت قفل می‌شن و از چشات می‌زنن بیرون :)))) حالا اگه شک داری که تو قلبت می‌مونه یا نه، سعی کن کس دیگه‌ای رو دوست داشته باشی. اگه موفق شدی که اون «تو رگی‌ات» محسوب نمی‌شده ولی اگه نه، به حرف من ایمان بیار💙

اسارت

MP3

دارم از دنیای واقعی و متعلقاتش می‌گریزم؛ چند روزی هست. واقعیت زشت و متعفن و ترسناک است. دیشب همان‌طور که دراز کشیده بودم تا بخوابم، ناگهان از ذهنم گذشت که اینهمه بدی و زشتی را نمی‌توانم تاب بیاورم. همه‌جا تاریک بود که هجوم وحشیانه‌ی دلهره را به قلبم احساس کردم. پنیک بار دیگر یقه‌ام را گرفته بود و رهایم نمی‌کرد. می‌دانی؟ پنیک خود خود نابودی است، باورم کن. اینطور وقت‌ها باید با خودت خیلی مهربان‌تر از همیشه باشی. چرا که اگر خودت هم خودت را تنها بگذاری، پنیک تو را خواهد بلعید. دستانم را جلوی صورتم گرفتم و در تاریکی شب به آن‌ها خیره شدم. گفتم: «چیزی نیست عزیزکم، درست می‌شود.» سپس سه چهار ضربه‌ی متوالی به شانه‌ی چپم زدم، انگار که مثلا بخواهم حرفی که زدم را تایید و حمایت خودم را ابراز کرده باشم. 

آهنگ بالا چند روزیست که مدام توی ذهنم پخش می‌شود.‌ پس آن را اینجا گذاشتم...

پ.ن: حال بی‌سروته نوشته‌های بی‌سروته هم می‌آفریند.

چمدان

Negative Space🎬

نحوه‌ی بستن چمدان:

"لباسا رو مرتب بچین/ نصفشو برگردون/ تاشدنیا رو تا کن/ چیزایی که چروک می‌شنو رو بذار/ بعد شلوارا رو از کمر تا کن/ جورابا رو بذار گوشه‌ی چمدون/ کمربندا رو مثل مار دور تا دور چمدون بپیچون/ رو همشون پلاستیک بذار/ بعدشم کفش‌ها رو قرار بده."

"بابا توی یه کارتن خالی خوابیده بود و داشتم با خودم فکر می‌کردم چقدر فضای هدررفته اونجا وجود داره."

بچه‌ی مزرعه‌ی شماره یک

 Only yesterday (1991)🎬

"ما هرگز ناامید نمی‌شویم. ما از گریستن متنفریم، پس بگذار در عوض بخندیم."

"گل‌ها برای هیچکس صبر نمی‌کنند."

پ.ن: دلم خواست یه بار تو جمع کردن گلبرگ‌ها کمک کنم.

آدمی‌زادِ خرابکار

MP3

دخترکم، دیدی بعضی آدما چطور شایسته‌ی صفاتی که بهشون می‌دادی نبودند؟ یادت میاد دو سه روز پیش که حرفِ شناختنِ تو شده بود، بهت گفتند: «تو زیاد آدما رو دوست نداری»؟ اون موقع لبخند متعجبی زدی و از ذهنت گذشت که اونا چطور این موضوع رو متوجه شدند؟ ولی بعدش با تکون دادن سر تأییدش کردی. «تو زیاد آدما رو دوست نداری.» و من بابتش بهت حق می‌دم.

آژیرهایِ لال

MP3

می‌ترسم نه از مرگ،

می‌ترسم بیش از آن که دوباره چشمانت را نبینم

یا شاید بی‌خبر یه روزی بیاد که

بشه آرزومون خندیدن :)

خیلی وقته که پرنده نمی‌خونه

خیلی وقته دیگه هیچکس نمی‌مونه

خیلی وقته دیگه چشمات نمی‌خنده

خیلی وقته، خیلی وقته، خیلی وقته

 

پ.ن: امشب فقط آهنگ گوش بدیم. خوب بخوابین✨

 

Dear Mr. Potter

مستند Finding Harry(The Craft behind the magic) رو می‌دیدم. در مورد سریال جدید هری پاتر بود که احتمالاً قراره به زودی از شبکه‌ی HBO پخش بشه. چقدر باکیفیت و با جزئیات به نظر می‌رسید. خیلی لذت می‌برم از دیدن آدمایی که کارشونو درست انجام می‌دن، حرفه‌ای‌اند، توی حوزه‌ی خودشون حرفی برای گفتن دارند. خلاصه همه‌چی خیلی خوب بود و قطعاً کلی هم براش هزینه کردند. اما نمی‌دونم چرا من اصلا با بازیگراشون حال نکردم :))))) یا کار اون کسی که بازیگرا رو انتخاب کرده خوب نبوده یا من هنوز خیلی به بازیگرهای سری قبلی وفادارم :))))) مثلاً شما فکر کن به جای الن ریکمن نازنین کی می‌تونه بیاد؟(معلومه که هیچکس! مشخصه چقدر همیشه Snape رو دوست داشتم، نه؟😌) یا به جای اِما، دنیل، روپرت یا حتی پروفسور مک گونگال یا هاگرید و... و... و... در کل با نهایت احترام به نظر من این سری جدید نمی‌تونه جای سری قبل رو بگیره، فقط کامل‌ترش می‌کنه و جزئیات بیشتری از داستان رو به تصویر می‌کشه. البته فکر می‌کنم ذاتا هدفشون هم همینه.

از هم گسیخته

درد مفاصل یک‌جورهایی شبیه سوگ بود. هرچه بیشتر درباره‌اش فکر می‌کردی، بیشتر درد می‌گرفت. اما نمی‌توانستی درباره‌اش فکر نکنی، چون همیشه‌ی خدا درد می‌کرد. یک دور باطل بود.

زندگی ناممکن، مت هیگ

دنباله‌ها

امروز از اون روزاست که دارم انتقام همه‌چیزو از دفترم می‌گیرم. کاش هیچوقت چرک‌نویس‌های منو نبینی. یه دنیای خط‌خطی و درهمه که تازه فقط یه بخشی از درگیری ذهنمو نشون می‌ده:

قبلنا یه معلم هنر داشتم که خیلی به بافت زدن علاقه داشت و من اون موقع خیلی مسخره‌اش می‌کردم. حالا هر گوشه‌ای از چرک‌نویسام یه بافتی تکرار شده و این دست خودم نیست. خط‌خطی‌های ذهنم وقتی می‌خوان به زبان کاغذ ترجمه بشن به این اشکال درمیان.

از همه‌ی اینا که بگذریم، چند روزیه یه سرگرمی برای خودم پیدا کردم. تعداد مربع‌های کنار هم که جزئی از یک کل هستند رو می‌شمارم:

همه‌ی اینا توی ریاضی فرمول دارند، می‌دونم. ولی من به روش سنتی عمل کردم و سعی کردم ابتدا هرچی مربع رو می‌تونم ببینم و تشخیص بدم بنویسم. نظمی که ناخودآگاه ازش پیروی می‌کردم رو پیدا کردم. من اول تعداد مربع‌های 1×1 رو می‌شمردم، بعد 2×2، بعد 3×3 و الی آخر. متوجه شدم تعداد هر کدومشون مربع اعداد طبیعی از 1 تا بیشترین تعداد مربع هر ضلع هست و بعد مجموع اینا تعداد کل مربع‌های شکل رو نشون می‌دن. البته قبل از اینکه به این الگو برسم تعداد رو درست درآورده بودم و با این الگو فقط مطمئن‌‌تر شدم. حالا می‌مونه مرحله‌ی آخر که باید الگوی شکل nام رو پیدا کنم که بتونم به عنوان یه فرمول برای هر مربع n×n استفاده‌اش کنم که هنوز به میزانی اندیشیدن نیاز داره :)) کاش کارامو تموم کنم، کاش.

دایره

MP3

جناسی که در مورد "به چشت" و "بچ شت" به کار برده رو دوست داشتم.

پ.ن: با تشکر ویژه از پری عزیزم که اگه نبود به این زودیا درست نمی‌شد🥲❤️ رفیقِ برنامه‌نویسِ کسی بودن این بدبختیارم داره متاسفانه :)))))

تُهی شدن

امشب خیلی غمگینم. حالم جوریه که انگار کسی که خیلی دوسش داشتم رو برای همیشه از دست دادم. بعضی وقتا دلیل رنج آدمی‌زاد رو نمی‌فهمم. اگر قراره رنج بکشه چرا در قلبشو روی آدما باز می‌کنه؟ چرا مهر می‌ورزه؟ و چقدر مسخره‌ست این چرخه‌ی رنج کشیدن و از دست دادن‌های متوالی. نه فقط آدما، هرچیزی، هرچیزی... 

که چی؟

داشتم به این فکر می‌کردم که من دوست ندارم هرکسی دوستم داشته باشه. یعنی صرفاً دوست داشته شدن برام کافی نیست. صحبت کردن با بعضی آدما به جای اینکه سبک‌ترم کنه، بار روی دوشمو زیادتر می‌کنه. فکرشو بکن، آخراش دیگه سردرد می‌گیرم و می‌خوام فقط سریعتر مکالمه رو تموم کنم. بعضی آدما جنس روحشون مثل من نیست، حوصله‌مو سر می‌برند. البته منم ذاتا آدم باحوصله‌ای نیستم، ولی برای بعضیا همیشه شوق و حوصله دارم و مثل یه نی‌نی پنبه‌ای با ذوق به سمتشون می‌دوم🏃🏼‍♀️(اینکه "پنبه" رو از کجا آوردمو بیخیال شو، داستانش مفصله.)

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...