اسارت

MP3

دارم از دنیای واقعی و متعلقاتش می‌گریزم؛ چند روزی هست. واقعیت زشت و متعفن و ترسناک است. دیشب همان‌طور که دراز کشیده بودم تا بخوابم، ناگهان از ذهنم گذشت که اینهمه بدی و زشتی را نمی‌توانم تاب بیاورم. همه‌جا تاریک بود که هجوم وحشیانه‌ی دلهره را به قلبم احساس کردم. پنیک بار دیگر یقه‌ام را گرفته بود و رهایم نمی‌کرد. می‌دانی؟ پنیک خود خود نابودی است، باورم کن. اینطور وقت‌ها باید با خودت خیلی مهربان‌تر از همیشه باشی. چرا که اگر خودت هم خودت را تنها بگذاری، پنیک تو را خواهد بلعید. دستانم را جلوی صورتم گرفتم و در تاریکی شب به آن‌ها خیره شدم. گفتم: «چیزی نیست عزیزکم، درست می‌شود.» سپس سه چهار ضربه‌ی متوالی به شانه‌ی چپم زدم، انگار که مثلا بخواهم حرفی که زدم را تایید و حمایت خودم را ابراز کرده باشم. 

آهنگ بالا چند روزیست که مدام توی ذهنم پخش می‌شود.‌ پس آن را اینجا گذاشتم...

پ.ن: حال بی‌سروته نوشته‌های بی‌سروته هم می‌آفریند.