ماندگار
بوی آرش میاد. عروسک نوزادم که دوران ابتدایی خریدمش و هنوز نوزاده.
بوی آرش میاد. عروسک نوزادم که دوران ابتدایی خریدمش و هنوز نوزاده.
امروز رفتم توی گروه دانشگاه و پروفایل همکلاسیای سابقمو نگاه کردم. همشون تو اوج جوونیاند. نمیدونم چرا ناخودآگاه لبخند زدم. انگار مثلاً بچههای مناند که از بالندگیشون لذت ببرم ولی خب اون بالندگی رو درک کردم و باهاش شکوفا شدم.

در این روزهای رنجوری بعضی شبا دلم که میگرفت میرفتم بیرون تا یه ذره از عذابی رو که داشتم متحمل میشدم کم کنم. زیر سقف آسمون شب، گاهی راه میرفتم. گاهی هم از توی ماشین همهچیو تماشا میکردم. باد به صورتم میخورد و فکر میکردم فقط منم که دارم عذاب میکشم. فقط منم که درد دارم. فقط منم که سوالات بیامان دارند دیوونهام میکنند و فقط منم که همهچیز اهمیتشو برام از دست داده. چند روزی که گذشت احساس کردم این چندوقته یه سایهی سیاه روی زندگی همه افتاده. اما این مرهمی برای دردهای من نبود.
این عکسو یکی از اون شبا گرفتم. سایهام اینجا خیلی بلنده، مثل ناامنیهای این چندوقت اخیرم، مثل غمهام.
چطور ممکنه در طی چند روز یه آدم از همهچیز کنده بشه؟ گریه کنه و کنده بشه. زجر بکشه و کنده بشه. مثل بچهای که عروسک موردعلاقهشو ازش گرفتند. ولی دیدم که ممکنه. خودم دیدم. دلخوش بودم به آنچه در قلبم دوست داشته و دوست میدارم. انگار این تنها چیزی بود که همیشه با من میموند.
توی این مدت فهمیدم فقط آدمهای کمی حرفهای منو میفهمند. از نظر باقیشون من حرفهای عجیب غریبی میزنم. زیاد سخت میگیرم و زندگی رو به کام خودم بیخودی تلخ میکنم.
میگه: «آرزویی جز شکستن در تلاطمهای آغوشت ندارم.»
و این هنوزم قشنگه. حتی هزار سال بگذره هم قشنگه.
How can you stand and watch while I'm..."
Breakin' all my bones, tryin' to hold you close
Cut my heart right out my body
Tearing off my skin, just to let you in
"...?Isn't it a bit unethical
"...چطور میتونی بایستی و تماشا کنی، وقتی من دارم
استخونامو میشکنم، سعی میکنم تو رو نزدیک خودم نگه دارم،
قلبم رو درست از توی بدنم بیرون میاندازم،
پوستم رو از تنم میدَرم، فقط برای اینکه بذارم تو وارد وجودم بشی...
این یکم غیراخلاقی نیست؟(اشاره به بیتفاوتی نسبت به این حجم از مهر)..."
پ.ن: روح پیرم این آهنگ رو تینیجرگونه میبینه ولی بالاخره یه تینیجر درونی دارم که ازش خوشش میاد.
"... تا بتونم میگم از ما
تا بتونم میگم از غم
تا بتونم مینویسم
میگم از قلب شکستهام..."
یکی از انواع خندههای مهران غفوریان هست که خیلی خوبه. هردفعه باهاش پرتاب میشم.
شبا که تو حیاط دراز میکشم و به آسمون نگاه میکنم یه ستارهی نورانی رو همیشه بالای سرم میبینم. چی میخوای بهم بگی ستاره؟ چرا داری نگام میکنی؟ اون بالا حالت خوبه؟ تو هم به پوچی میرسی یا نه؟ از اون بالا جهان چه شکلی به نظر میرسه؟ از اینکه ستاره شدی خوشحالی؟ ممکنه تو هم یه روزی رو کرهی زمین آدم بوده باشی؟
مهربان این روزها به روحهای اندکی آغشته میشه. درواقع یه جورایی ایزوله شدم از آدما، به جز چند تنی محدود.
وقتی رنج بزرگ میشه، جواب پرسشهایی که میگفتی مهم نیستند یه دفعه اهمیت پیدا میکنند. یه دفعه احساس میکنی باید بفهمی، باید بدونی، باید به یقین برسی و وقتی به آدما یه نگاه سرانگشتی میاندازی، میبینی هیچکس دغدغهی تو رو نداره، هیچکس به سوالات تو حتی فکر نمیکنه و این پرسش برات ایجاد میشه که آیا این سوالات تو کس دیگهای رو تا مرز دیوانگی اذیت نکرده؟ واقعاً که آدمها چه موجودات بیدغدغهای هستند! حتی خود من هم تا پیش از این بودم. در حقیقت وقتی تاروپودت روی تاروپود زندگی منطبق باشه، رنگ زندگی میگیری. معلومه که حالا حالاها قرار نیست بمیری و اینکه بعدش چی میشه نباید برات اهمیتی داشته باشه. ولی امان از روزی که بین زندگی و مرگ سرگردون بشی. اون موقع میفهمی نمیتونی نبینی، نمیتونی اهمیت ندی، نمیتونی بیتفاوت بگذری.
شاعر فلسفهخوان گفت: «ابهامهات نباید اذیتت کنند.» در نگاه اول میخواستم بزنم تو دهنش ولی بعد که یه ذره بیشتر فکر کردم دیدم تا پیش از این خیلی آسودهخاطر در دنیای ابهامهام زندگی میکردم. چون درواقع دونستن اون چیزها اون لحظه برام ضروری نبود. چون خطری تهدیدم نمیکرد و در امنیت بودم. ولی حالا؟ ابهامها استرسزا شدند.
شاید هرکسی توی یه برههای از زندگیاش که شرایط براش خیلی سخت میشه به این فکرا بیفته.
با این حال من دارم تلاشمو میکنم.
باورم نمیشه یه زمانی از «خخخخ» توی نوشتههام استفاده میکردم. حتی فکر کردن بهش مثل متهای روحم رو خراشید.
خالی بودن رو بیشتر از دارای هر حسی بودن دوست دارم؛ حتی بیشتر از خوشحال بودن.
من آدم خنثای بهتریام. تا آدم شاد بهتری. تا آدم غمگین بهتری.
[حتی دیروز که مسئول داروخونه سر من و خانوم بغلدستیام داد زد من خیلی خنثی بودم. حتی ذرهای ازش نرنجیدم. فقط خیلی آروم نگاهش کردم.]
امروز هستی رو با چشمهای گریان دوست داشتم؛ مخصوصاً ابرها رو. ابرهای سفید پنبهای خیلی مهربوناند؛
و خیلی نرماند و
خیلی زیبا.
اگه مهربان نبودم شاید ابری میشدم تا همهی دوستداشتنیامو بغل کنم، محکمِ محکمِ محکم!
روزی روزگاری در سرزمینی به نام ایران، بهمنی دلباختهی گلناری بود. بهمن چوپان ایل بود و هردوشون کرد کُرمانج بودند. یه روز که کرهی زمین همچنان به رسم عادت داشت دور خودش میچرخید و زندگی آدما به هیچجاش نبود، یک قتل و غارت و اسارت بزرگ تاریخی رخ داد. گروهی از ترکمانانِ غارتگرِ مسلح، شبانه بر سر چادرهای ایل کرمانج باچوانلو(باشکانلو یا باشقانلو) ریختند و با کشتن مردان و آتیش زدن چادرها حدود 63 زن و دختر جوان رو به اسارت گرفتند و همراه خودشون بردند. گلنار هم یکی از این دخترها بود.
بعد وقتی بهمن برگشت دید همهجا بههمریختهست، چادرهای ایل رو آتیش زدند و گلنار هم نیست. فهمید که با خودشون بردنش...
گفته میشه بعد از این ماجرا بهمن از شدت دلتنگی و غم بالای کوه رفته، نی هفتبندش رو درآورده و با سوز و گداز زیاد برای گلنار خونده و نواخته. انگار با این کار میخواسته صدای خودش رو به گلنار که فرسخها دور از اون توی اسارت بوده برسونه.
همین نالههای برآمده از دل این جوان عاشقپیشه که ناشی از رنجی بود که به کرمانجها تحمیل شده بود، بین کرمانجهای خراسان سینه به سینه و نسل به نسل منتقل شده و حالا هم به ما رسیده.
اسم این ترانه هست: «لێ یارێ».
but your memory..."
"...Understands it anyway
«گاهی قلب یا ناخودآگاه چیزی را میفهمد که عقل هنوز نمیتواند توضیحش بدهد.»
توی برههای از زندگیام هستم که وبلاگنویسی جزو اولویتام نیست. از اون گذشته احساس میکنم دیگه روحی تو تن بلاگیکس نمونده. همون احساس مُردگی بلاگفا رو تو قلبم مشاهده میکنم. مدتها فکر کردم تا این تصمیم رو بگیرم. دلم نمیخواست هیجانی رفتار کنم.
اینجا آدمای خوبی داشت؛ وبلاگنویسهای خوبی. وبلاگنویس موردعلاقهی من هم هنوز مینویسه و این خوبه. البته نه برای من، برای شماهایی که میمونید و میخونید.
مطمئن باشید هر حسی که نسبت به من داشته و دارید دوطرفهست، حتی تنفر. اگر با بعضیاتون تند یا بیتفاوت برخورد کردم، میتونید یقین داشته باشید که یه دلیلی پشتش بوده، حتی اگه شما اون دلیل رو ندونید. حداقل تلاش کردم رو بازی کنم و پشت سرتون بدجنسبازی درنیارم.
فصل رفتن برای من همیشه تابستون بوده. به نظرم حیفه پاییز و زمستون باشکوه رو با رفتنها خراب کنیم.
به طور ویژهای از نرگس عزیزم ممنونم که "همیشه و در هر شرایطی" پیشم بود و با اینکه احساس میکردم از سمت خیلیا توی بلاگیکس طرد شدم، با وجودش احساس تنهایی نمیکردم. همیشه بودن با گاهی بودن متفاوته.
این اواخر خیلی فرصت نمیشد به وبلاگهاتون سر بزنم و براتون بنویسم. اما از توی گشتوگذار لایکتون نمیکردم. در این مورد میتونید مطمئن باشید :)))
بعد از ضربهی شدیدی که از اعتماد به یه سایت آپلود ایرانی با دامنهی ir خوردم و پریدن عکسام، تلاش کردم تا جایی که میتونم پستهای عکسدارم رو درست کنم، مخصوصاً پستهای آنه رو. از آخرین پست آنه[شمارهی 50] تا آخر پست 33 رو درست کردم. تلاش میکنم بقیهشم به زودی درست کنم. تا زمانی که اینترنت بینالمللی در دسترسمون باشه، احتمالاً عکسا بدون مشکل نمایش داده میشن. در غیر اینصورت دیگه واقعاً نمیدونم چجوری میشه.
یه روزی گفته بودم دوتا آهنگ از لارا فابیان هست که بیاندازه دوسشون دارم. یکیشونو همون موقع اینجا گذاشتم. دومیاش رو هم حالا قرار میدم، به عنوان آهنگ خداحافظی.
گذر زمان همهچیز رو روشن خواهد کرد.
برای ایران و مردم ایران آرامش میخوام. آرزوی من یه ایران آزاد و سبزه.
زندگی به کامتون🍀
Cause you were never mine'..."
"...!Never mine
August زیبا از راه رسیده و نمیتونم نسبت به این آهنگ تیلور بیتفاوت باشم. یکی از دوستداشتنیترین آهنگاشه برای من💜












I, Tonya🎬
این فیلم در مورد تانیا هاردینگ بود که دیدمش، یکی از قهرمانان اسکیت نمایشی آمریکا. اول از همه بگم که با انتظاراتی که از فیلم داشتم متفاوت بود. فکر میکردم با وجود همهی تلاشهاش درنهایت با اول شدنش در مسابقات با فیلم خداحافظی میکنیم. اما جادهی زندگی تانیا خیلی پرپیچوخمتر از این حرفا بود.
در پسزمینه، مادری رو داشتیم که ذرهای محبت نسبت به تانیا نداشت و سعی میکرد با جاهطلبیها، بدرفتاریها و سختگیریهای بیجاش ازش چیزی بسازه که همه تحسینش کنند. مادری که هیچوقت تانیا رو تشویق نمیکرد. هیچوقت بهش محبت نمیکرد. هیچوقت بهش لبخند نمیزد و در عوض کتکش میزد. این پدیده رو همین چندوقت پیش توی سریال Love in Sync دیده بودم. مادر جی آن هم بهش به چشم یه ماشین پولسازی نگاه میکرد و از بچگی اونو درگیر تمرینهای سخت و طاقتفرسا کرده بود و جی آن هم مثل تانیا هیچوقت برای مادرش کافی نبود.
با وجود همچین مادری مشخص بود که آیندهی اولین رابطهی عاطفی تانیا چی قرار بود باشه، نه؟ درگیر پسری شد که کتکش میزد و جالبه که فکر میکرد اگه طرف بگه عاشقشه و کتکش بزنه اشکالی نداره. اگرچه تانیا هم در جواب میزدش ولی شوهرش اول این زدنها رو شروع کرد و نمیتونست خشمش رو کنترل کنه.
در پایان دوست دارم به این جملهی جالبی که از مادر تانیا شنیدم اشاره کنم. اینکه گفت توی یه رابطه یه گل هست و یه باغبون. گله اونیه که توجه و مراقبت میخواد و باغبون اونی که به گله رسیدگی میکنه، بهش توجه میکنه، ازش مراقبت و محافظت میکنه. اما به نظر من اینکه یه نفر همیشه گل باشه و یه نفر همیشه باغبون خیلی خستهکنندهست. یعنی نقشها باید جابهجا بشه. وگرنه این میشه "از روی نیاز وارد رابطه شدن" که در تعریف یه رابطهی اصیل جا نمیگیره.
"Please don't forget the times we shared"
And
:Please believe me when I say"
"You're my flower girl, my love, mi amor
آهنگ لطیفی که میگفتم :) خیلی خوشگله💜
دلتنگ دورانیام که آدمای درست و حسابی تو بلاگفا مینوشتند. این به این معنا نیست که الان آدمایی که اونجان درست و حسابی نیستند، اما اون زمان که اتفاقاً خیلی هم دور از اکنون نیست، حال و هواش برای من فرق میکرد.
دلم برای دوتا دختر اونجا تنگ شده که دنیاهاشون از زمین تا آسمون با هم فرق میکرد، اما یه وجه مشترک داشتند: سلیقهی خیلی خوب تو انتخاب فیلم و کتاب و زیبا نوشتن. یکیشون شب تاریک بود. اون یکی جنگل سبز آفتابی. ولی من هردوتاشونو عمیقاً دوست داشتم و این برای خودمم خیلی عجیب بود :)
هردوتاشون متأسفانه یه روزی وبشونو پاک کردند و رفتند. شاید حتی خودشونم ندونند که یه نفر حتی الان هم به یادشونه و تو گوشهی پرتی از دنیا به نام بلاگیکس داره در موردشون مینویسه.
نمیدونم اگه الانم بودند همچنان جزو آدمای موردعلاقهام میبودند یا نه. اما دلم میخواست اون حس و حال رو دوباره تجربه میکردم :) توی صندوقچهی دلم نگهشون میدارم. چون اون زمان باعث شدند دیدگاهم وسیعتر بشه. خیلی چیزها ازشون یاد گرفتم💚
We can only suffer in silence
The feelings you can't let me know
I hope I find my way back in your dreams again
I hope you come to find what you already know
ما فقط میتوانیم در سکوت رنج بکشیم
احساساتی که نمیتوانی به من نشان بدهی
امیدوارم دوباره راهی به خوابهایت پیدا کنم
امیدوارم خودت به چیزی برسی که از قبل میدانی
امشب میخواستم یه آهنگ فوقالعاده لطیف برات بذارم که لطافت شب رو افزونتر کنم. اما تصمیم گرفتم این یکی رو قرار بدم.
میدونی که دلم نمیخواد بیام اینجا و ناله کنم، نه؟ هنوز درونم سرشار از احساساتیه که نمیخوام باشند. اما قرار نیست سرکوبشون کنم. مثل هر آدم دیگهای احساسات از قلب و بدن منم میگذرند. اینبار خودمو تنها نمیذارم. تا قطرهی آخر این زهر رو خواهم سُهید و خوب خواهم شد. بیگمان همینطوره.
شبت به خیر. امشب سیاه و سفیده. امیدوارم خواب سیاه و سفید دلگرمکنندهای ببینی :)
رنج گذراست.
به قول جودی: «همیشه بعد از طوفان، آسمونْ آبی و قشنگه.»
قسمت دوم جودی ابوت رو میبینم و گریه میکنم. شور و اشتیاق زیاد جودی برای زندگی رو میبینم. به این فکر میکنم که اگه افکار من از سر جودی هم میگذشت میتونست باز همینقدر امیدوار باشه؟ و چرا از اینکه انتخاب شده بود به دبیرستان فرستاده بشه انقدر احساس عذاب وجدان داشت؟ به نظر میرسه قرعه قرار بوده فقط به اسم یک نفر بیفته و هرکسی جز اون یک نفر از این قاعده جدا بود. خوشبختی تصادفی؟