Uni
امروز رفتم توی گروه دانشگاه و پروفایل همکلاسیای سابقمو نگاه کردم. همشون تو اوج جوونیاند. نمیدونم چرا ناخودآگاه لبخند زدم. انگار مثلاً بچههای مناند که از بالندگیشون لذت ببرم ولی خب اون بالندگی رو درک کردم و باهاش شکوفا شدم.
امروز رفتم توی گروه دانشگاه و پروفایل همکلاسیای سابقمو نگاه کردم. همشون تو اوج جوونیاند. نمیدونم چرا ناخودآگاه لبخند زدم. انگار مثلاً بچههای مناند که از بالندگیشون لذت ببرم ولی خب اون بالندگی رو درک کردم و باهاش شکوفا شدم.
رنج گذراست.
به قول جودی: «همیشه بعد از طوفان، آسمونْ آبی و قشنگه.»
قسمت دوم جودی ابوت رو میبینم و گریه میکنم. شور و اشتیاق زیاد جودی برای زندگی رو میبینم. به این فکر میکنم که اگه افکار من از سر جودی هم میگذشت میتونست باز همینقدر امیدوار باشه؟ و چرا از اینکه انتخاب شده بود به دبیرستان فرستاده بشه انقدر احساس عذاب وجدان داشت؟ به نظر میرسه قرعه قرار بوده فقط به اسم یک نفر بیفته و هرکسی جز اون یک نفر از این قاعده جدا بود. خوشبختی تصادفی؟