شاید برای آدمی مهم باشد که چه میشود.
مهربان این روزها به روحهای اندکی آغشته میشه. درواقع یه جورایی ایزوله شدم از آدما، به جز چند تنی محدود.
وقتی رنج بزرگ میشه، جواب پرسشهایی که میگفتی مهم نیستند یه دفعه اهمیت پیدا میکنند. یه دفعه احساس میکنی باید بفهمی، باید بدونی، باید به یقین برسی و وقتی به آدما یه نگاه سرانگشتی میاندازی، میبینی هیچکس دغدغهی تو رو نداره، هیچکس به سوالات تو حتی فکر نمیکنه و این پرسش برات ایجاد میشه که آیا این سوالات تو کس دیگهای رو تا مرز دیوانگی اذیت نکرده؟ واقعاً که آدمها چه موجودات بیدغدغهای هستند! حتی خود من هم تا پیش از این بودم. در حقیقت وقتی تاروپودت روی تاروپود زندگی منطبق باشه، رنگ زندگی میگیری. معلومه که حالا حالاها قرار نیست بمیری و اینکه بعدش چی میشه نباید برات اهمیتی داشته باشه. ولی امان از روزی که بین زندگی و مرگ سرگردون بشی. اون موقع میفهمی نمیتونی نبینی، نمیتونی اهمیت ندی، نمیتونی بیتفاوت بگذری.
شاعر فلسفهخوان گفت: «ابهامهات نباید اذیتت کنند.» در نگاه اول میخواستم بزنم تو دهنش ولی بعد که یه ذره بیشتر فکر کردم دیدم تا پیش از این خیلی آسودهخاطر در دنیای ابهامهام زندگی میکردم. چون درواقع دونستن اون چیزها اون لحظه برام ضروری نبود. چون خطری تهدیدم نمیکرد و در امنیت بودم. ولی حالا؟ ابهامها استرسزا شدند.
شاید هرکسی توی یه برههای از زندگیاش که شرایط براش خیلی سخت میشه به این فکرا بیفته.
با این حال من دارم تلاشمو میکنم.