سایه‌ی بلند

در این روزهای رنجوری بعضی شبا دلم که می‌گرفت می‌رفتم بیرون تا یه ذره از عذابی رو که داشتم متحمل می‌شدم کم کنم. زیر سقف آسمون شب، گاهی راه می‌رفتم. گاهی هم از توی ماشین همه‌چیو تماشا می‌کردم. باد به صورتم می‌خورد و فکر می‌کردم فقط منم که دارم عذاب می‌کشم. فقط منم که درد دارم. فقط منم که سوالات بی‌امان دارند دیوونه‌ام می‌کنند و فقط منم که همه‌چیز اهمیتشو برام از دست داده. چند روزی که گذشت احساس کردم این چندوقته یه سایه‌ی سیاه روی زندگی همه افتاده. اما این مرهمی برای دردهای من نبود.

این عکسو یکی از اون شبا گرفتم. سایه‌ام اینجا خیلی بلنده، مثل ناامنی‌های این چندوقت اخیرم، مثل غم‌هام.

چطور ممکنه در طی چند روز یه آدم از همه‌چیز کنده بشه؟ گریه کنه و کنده بشه. زجر بکشه و کنده بشه. مثل بچه‌ای که عروسک موردعلاقه‌شو ازش گرفتند. ولی دیدم که ممکنه. خودم دیدم. دلخوش بودم به آنچه در قلبم دوست داشته و دوست می‌دارم. انگار این تنها چیزی بود که همیشه با من می‌موند.

توی این مدت فهمیدم فقط آدم‌های کمی حرف‌های منو می‌فهمند. از نظر باقی‌شون من حرف‌های عجیب غریبی می‌زنم. زیاد سخت می‌گیرم و زندگی رو به کام خودم بیخودی تلخ می‌کنم.