خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

تیغه‌ی علف

زمانی که سوگوار کسی هستی، پیامش را در همه‌چیز می‌بینی. حتی در رقص نور روی تیغه‌ی علف. تمام جهان تبدیل می‌شود به مترجم او.

و بعد جمله‌ای را به زبان آوردم که گفتنش در ثانیه‌های واپسین همیشه راحت‌تر می‌شود؛ زمانی که دیگر خیلی دیر است.

گفتم: «دوستت دارم، عزیزدلم. بعداً می‌بینمت.» و پس از ثانیه‌ای فکر کردن اضافه کردم: «بابت کاری که کردم معذرت می‌خوام.»

زندگی ناممکن، مت هیگ

کمک

چه زندگی‌ای برامون درست کردن :)))) یه پی‌دی‌اف 50 مگی رو هم نمی‌شه بدون دردسر آپلود کرد. 

لطفاً اگه توی این شرایط سایت آپلود خوب می‌شناسید معرفی کنید. ممنون می‌شم.

زندگیِ جعبه‌ای

Pdf

خلاصه، این زن با پاهای دردناکش توی خانه نشسته بود و سعی می‌کرد دیگر به هیچ ایمیلی از طرف غریبه‌ها جواب ندهد و اجازه بدهد زندگی مچاله‌شده‌اش مثل یک بسته‌ی خالی چیپس توی رودخانه حرکت کند.

زندگی ناممکن، مت هیگ

 

پ.ن: توصیه می‌کنم این کتاب رو بخونید. یکی از دوستان چند ماه پیش معرفی‌اش کرده بود و من حالا وسطاشم. احتمالاً زین پس یه تیکه‌هایی ازش رو اینجا قرار بدم. پی‌دی‌افشم که گذاشتم. خواستید می‌تونید بردارید.

زمستانِ وجود

این پست رو در حالی می‌نویسم که دستکش پشمی پوشیدم و با یه انگشت دارم تایپ می‌کنم(سوالتو جواب دادم؟) چند روزیه دستام خیلی یخ می‌کنه و هرکاری هم می‌کنم درست نمی‌شه.‌ این روزها به خاطر یک‌سری پیشامدها تعادل زندگی‌ام به هم خورده. ذهنم درگیره. یعنی منم ذهن کسیو درگیر کردم؟ دوستم همین الان داره بهم می‌گه غروبا بشین تو حیاط خونه برای خودت چای ذغالی درست کن. یه لبخند تلخ می‌زنم و بهش می‌گم چه دل خوشی داری :) من دل‌مرده‌تر از این حرفام... می‌گه چای ذغالی دلتو زنده می‌کنه... نمی‌دونم چی بهش بگم. بحثو ادامه نمی‌دم. منتظر چی هستم؟ یه روز خوب؟ روزی که بشه از ته دل خندید؟ روزی که حالم خیلی خوب باشه؟ چرا درونم هنوزم به وجود همچین روزی امیدواره؟ در حالی که دلایل منطقی می‌گه این امید زهرآلود رو نباید باور کنم. نباید منتظر باشم. اما نمی‌تونم هم بلند شم. روحم خسته و سنگینه :) انگار نشستم یه گوشه تا بمیرم. دقیق‌تر از این نمی‌تونم وضعیتی که بهش دچارم رو شرح بدم. هرکسی هم که حواسش به من هست کاری از دستش برنمیاد. در گذشته‌ای نه چندان دور روحم احساس می‌کرد کارهای جالب زیادی وجود داره که می‌تونه برای یه روح آشنا توضیحشون بده و این کار رو هم کرد. اون موقع شوق زیادی داشتم. اما الان احساس می‌کنم نمی‌خوام کسیو اذیت کنم. من برای یه سری آدما فقط یه خاطره‌ی تلخ و مبهمم. بگذریم. شب به خیر.

Bunu sakın unutma

آیا پیش خودت گمان می‌کنی که اگر من نمی‌خواستم پیدا شوم، تو باز هم قادر به یافتنم بودی؟ هرگز!

رقصیدن روی خُرده شیشه‌ها

MP3

خواب دیدم اوضاع ایران خیلی بد شده. همه‌جا تاریک بود. بوی مرگ رو می‌شنیدم. آدمای خیلی کمی هم زنده مونده بودند. بازمانده‌ها داشتند تلاش می‌کردند با ناو آبراهام لینکن فرار کنند :)))) یه دسته ازشون رفته بودند و دسته‌ی دوم منتظر بودند ناو دوباره برگرده و اونا رو هم با خودش ببره. من توی یه مدرسه بودم. مدرسه‌ای که نمی‌شناختم. داشتیم برای جشن آخر سال آماده می‌شدیم. منظورم جشن رقص مدرسه‌های اونور آبه، نه آنچه در ایران داشتیم. همه در حال بدو بدو و اینور اونور رفتن بودند تا هیچ‌چیزی کم و کسر نباشه. گویی همه‌چیز قرار بود به زودی نابود بشه و آدم می‌خواست تا قبل این نابودی از همه‌چیز نهایت لذت رو ببره. این وضعیت خیلی بی‌شباهت به راه رفتن روی یه طناب نازک در ارتفاع چندهزارپایی نبود. برای خودم یه پیراهن مشکی با دوتا بند نازک انتخاب کردم که بپوشم. فکر کنم حتی پوشیدمش. آره پوشیدمش، چون خودمو دیدم... در فرجام مثل همیشه خوابم ناتموم موند و سکانس عوض شد.

گوی درخشان

آدم باید ویژگی‌هایی داشته باشد که آن‌ها را راه و بیراه توی تخم چشم هم‌نوعان خودش فرو نکند. درواقع باید چیزهایی وجود داشته باشند که او آن‌ها را نه برای همه که فقط برای یک نفر کنار گذاشته باشد، فقط برای یک نفر تعریف کند. اگر قرار باشد همه همه‌چیز را بدانند چگونه می‌توان با کسی رابطه‌ای عمیق و پرمعنا برقرار کرد؟ و فرق آن یک نفر با بقیه چه چیزی خواهد بود؟ امیدوارم به آنچه گفتم بیندیشید. شب به خیر.

ساعتِ چهارم

و حالا بخشی از شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد» که خودم عاشقشم:

[...آیا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم زد؟

آیا دوباره باغچه‌ها را بنفشه خواهم کاشت؟

و شمعدانی‌ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟

آیا دوباره روی لیوان‌ها خواهم رقصید؟

آیا دوباره زنگ در مرا به سوی انتظار صدا خواهد برد؟

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آن‌که فکر کنی اتفاق می‌افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

انسانِ پوک

انسانِ پوکِ پر از اعتماد

نگاه کن که دندان‌هایش

چگونه وقت جویدن سرود می‌خواند

و چشم‌هایش چگونه وقت خیره شدن می‌درند

و او چگونه از کنار درختان خیس می‌گذرد

صبور

سنگین 

سرگردان

در ساعت چهار در لحظه‌ای که رشته‌های آبی رگ‌هایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده‌اند و در شقیقه‌های منقلبش

آن هجای خونین را تکرار می‌کنند 

–سلام

–سلام

آیا تو هرگز آن چهار لاله‌ی آبی را

... بوییده‌ای؟...]

فروغ فرخزاد 

من با هیچ چیز دیگری روبرو نشدم.

دیوان فروغ رو باز کردم و بخشی از شعر «دیدار در شب» رو اینجا می‌نویسم:

[...من فکر می‌کنم که تمام ستاره‌ها

به آسمان گمشده‌ای کوچ کرده‌اند

و شهر، شهر چه ساکت بود

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی از مجسمه‌های پریده رنگ

و چند رفتگر

که بوی خاکروبه و توتون می‌دادند

و گشتیان خسته‌ی خواب‌آلود

با هیچ‌چیز روبرو نشدم

 

افسوس

من مُرده‌ام

 

و شب هنوز هم

گویی ادامه‌ی همان شب بیهوده‌ست

 

خاموش شد

و پهنه‌ی وسیع دو چشمش را

احساس گریه تلخ و کدر کرد

 

«آیا شما که صورتتان را

در سایه‌ی نقاب غم‌انگیز زندگی 

مخفی نموده‌اید

گاهی به این حقیقت یأس‌آور

اندیشه می‌کنید

که زنده‌های امروزی

چیزی به جز تفاله‌ی یک زنده نیستند؟

گویی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب –این کتیبه‌ی مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده‌اند–

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد...]

فروغ فرخزاد 

جهانِ زیرِ آب

دستان بزرگ و وحشتناک دیو مدت‌هاست سرم‌ را زیر آب نگه داشته است. تقلا کردم، از دستش گریختم و خودم را به سطح آب رساندم. آدم‌ها ما مردم زیر آب رفته را فراموش کرده بودند. برای زنده ماندن، هرچقدر از هوا را که می‌شد به درون سینه کشیدم. چشم‌هایم خوشبختی مردمان خارج از آب را برای آخرین بار قاب گرفت. باران بارید و قابم را مات کرد. باری دیگر آن دستان بی‌رحمِ تنومند را روی گلویم احساس کردم؛ باز هم به زیر خروارها آب رانده شده بودم...

بافتن

امروز برای اولین‌بار تونستم موهامو از پشت ببافم بدون اینکه از کسی کمک بخوام. احساس آزادی داشتم. قبلا هرچقدر تلاش می‌کردم نمی‌شد، موهام به هم می‌ریخت و اعصابم بیشتر. 

رازش اینه که وقتی دسته‌های مو رو تو دستت می‌گیری باید توی ذهنت تصورش کنی. در ضمن هرچقدر دستات ورزیده‌تر و قوی‌تر باشند حرکات برات آسون‌تر می‌شه. ترجیحاً یه موزیک امیدبخش هم اگه چاشنی کارت کنی، بافتن رو با یه لبخند شیطنت‌آمیز به پایان خواهی رسوند. راستی مگه قرار نبود موفقیت‌های کوچیکمونو جشن بگیریم؟

طومار نویسی

آدما اینکه انقدر طولانی براتون می‌نویسم در جواب کامنتاتون احیانا اذیتتون که نمی‌کنه؟ گاهی حس می‌کنم دارم بیش از حد توضیح می‌دم. البته اگه اذیتتون می‌کنه، می‌تونید مکالمه رو باهام ادامه ندید :))) من از بیان افکار و احساسات و منطقم لذت می‌برم⁦(⁠✷⁠‿⁠✷⁠)⁩

پس‌لرزه‌های احساسی

شماها احتمالاً دیگه تا الان خوابیدید[3:40]. ولی من نمی‌تونم بخوابم. با اینکه فهمیدم فعلاً آتش بس شده، کلافه‌ام و خوابم نمی‌بره. یکی دو ساعت شدت زیادی از استرس و ناامیدی رو تحمل کردم و اثرش هنوز توی بدنم مونده. چقدر خوبه که می‌شه با دیگران صحبت کرد. می‌شه همه‌ی این احساسات رو بروز داد و باهاشون تنها نموند. وگرنه زندگی خیلی تاریک‌تر از چیزی می‌شد که الان هست.

چند روز بعد از شروع جنگ تصمیم گرفتم یکی از سریال‌های ترکی معروفی که از قضا مامان هم بهش علاقه داشت رو شروع کنم[مدت زیادی بود که از سریال‌های ترکی سایکو دور افتاده بودم]. یکی از دلایلم هم این بود که مامان کمتر فکر و خیال کنه. این‌طور شد که شروع کردیم به دیدن Kara Sevda. من اولش فکر می‌کردم فقط 35 قسمته. با خودم گفتم: «خیلی خوب، قابل تحمله». چون معمولاً سریال‌های خیلی طولانی رو اصلا شروع نمی‌کنم. تا اینکه رسیدیم به آخر اپیزود 35 و دیدم تموم نشد :))))) رفتم دیدم که بعلهههه! فصل دو و سه هم داره و در کل 74 قسمته. اون لحظه دردی مشابه شکست عشقی رو تجربه کردم. باور کنید. خلاصه از اونجایی که دلم نمی‌خواست نصفه رهاش کنم، با امیدی فروریخته و چشمانی گریان به تماشای ادامه‌اش نشستم. الان توی قسمت‌های بدی ازش به سر می‌برم. با اینکه باور دارم عشق بین کمال و نیهان خیلی قشنگه ولی اینجاهاشو دوست ندارم. اینجاهایی که توش هیچ اثری از عشق و محبت نیست. فقط دشمنی و کینه‌ و لجبازی و انتقامه و قلب‌های بسته‌شده به رویِ غیر. حال و هوای سریال هم یه طور بدی منجمد و فسرده‌ست؛ مثل حال و روز الانمون. می‌دونی بستن درهای قلب چجوریه؟ نه درد می‌کشی و نه خوشحال می‌شی. یعنی یه جورایی هردوتاشو با هم از دست می‌دی اما قلبت در امانه. به قول سیجل «بی احساس، زندگیْ بی دردسر».

بامدادِ غریب

امشب چه شب عجیبیه :) با هرکی صحبت می‌کنم نگرانه. معلوم نیست چی می‌شه. معلوم نیست ما صبح فردا رو می‌بینیم یا نه. حتی معلوم نیست از فردا برق خواهیم داشت یا نه و اگه نداشته باشیم چطور زندگی کنیم؟ چقدر دشوار می‌شه همه‌چی...

ای شرقیِ غمگین، مراقب خودت باش، نمی‌دونم چجوری، هرجوری که می‌تونی.

خدایا لطفاً رحم کن بهمون🌧️ نمی‌دونیم چی می‌شه...

بعدانوشت: دو هفته آتش بس...

بلعنده‌های مِهر

مدت زیادیه که نوشتن رو درون خودم سرکوب کردم. شاید چون فکر می‌کردم برای دیگران چه اهمیتی می‌تونه داشته باشه که من در طول روز با چه مسائلی دست‌وپنجه نرم می‌کنم؟ راستش از یه جایی به بعد برای منم مهم نبود که دیگران چیکار می‌کنند و دیگه دغدغه‌ی روزمرگی‌شونو نداشتم. در نتیجه وبلاگ‌هاشونو نمی‌خوندم، پیج‌هاشونو نمی‌دیدم، من از اونجا رفته بودم، باور کنید. این وسط اما یه استثنایی وجود داشت؛ یکی دو نفری که روزی چندبار به طرز دیوانه‌واری چکشون می‌کردم... آره... دوسشون داشتم. به هرکسی که دوسش دارم بیش از اندازه توجه می‌کنم، بیش از حد ظرفیتش. انگار همیشه من اون آدم حمایتگر گوگولی‌ای هستم که بقیه «درخت» فرضش می‌کنند، بهش تکیه می‌دن و حتی یک‌بار از خودشون نمی‌پرسند که چطوری می‌شه یه نفر فقط حمایت کنه و به هیچ حمایتی نیاز نداشته باشه؟ طبیعتاً چنین چیزی ممکن نیست. انرژی حمایتی هرکسی بالاخره یه روزی تموم می‌شه اگه تجدیدش نکنه. بنابراین تازگیا از آدمای صرفاً «حمایت‌پذیر» دوری می‌کنم. خودخواه می‌بینمشون، خیلی خودخواه! مثل گربه‌ی لوسی که می‌گه: «یالا، نازم کن!» و بعد از اینکه نوازش موردنظرشو دریافت کرد، چنگت می‌زنه یا در بهترین حالت اخم می‌کنه و می‌ره. در هر دو صورت حتی ذره‌ای از محبت تو رو بهت برنمی‌گردونه. جالب اینجاست که هربار هم ازت انتظار بیشتری پیدا می‌کنه... بابت این موضوع خیلی غمگین بوده و هستم. حتی خشمگینم! به این فکر می‌کنم که چقدر یه سریا اذیتم کردند. اما دیگه قرار نیست این رویه رو ادامه بدم. دست کم اینم می‌دونم!

غیر قابل جایگزینی

این روزا برای اینکه زنده بمونید چیکار می‌کنید؟ 

من فکر می‌کنم مهم نیست چقدر کارهای مختلف می‌شه توی این روزا انجام داد. چقدر می‌شه خودمونو به در و دیوار بزنیم تا این دوران فقط بگذره. بدون وجود نت بین‌الملل همیشه یه چیزی کمه و آدم همچنان فلج باقی می‌مونه.

با این حال اگه این پستو می‌بینید برام بنویسید چجوری روزاتونو می‌گذرونید :***

I feel stuck

از حال و روز خودم بخوام بگم، عمیق‌ترین حسی که این روزا دارم اینه: «گیر کردم». شاید با خودت فکر کنی از یه استعاره‌ی قشنگ برای زیباتر کردن نوشته‌ام استفاده کردم، اما نه. من واقعاً گیر کردم. احساس می‌کنم یه شاخه‌ی پیچ‌پیچی دور پام پیچیده شده و داره منو توی یه باتلاقی فرو می‌بره. داره منو پایین می‌کشه. البته که فریاد زدم... ولی هیچکس صدامو نشنید. همه داشتند اونور برای خودشون شادی می‌کردند، طبل می‌کوبیدند، شعار پیروزی سر می‌دادند. اما من داشتم این گوشه گریه می‌کردم. دلیلش؟ پیش خودم بمونه. 

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...