از هم گسیخته
درد مفاصل یکجورهایی شبیه سوگ بود. هرچه بیشتر دربارهاش فکر میکردی، بیشتر درد میگرفت. اما نمیتوانستی دربارهاش فکر نکنی، چون همیشهی خدا درد میکرد. یک دور باطل بود.
زندگی ناممکن، مت هیگ
درد مفاصل یکجورهایی شبیه سوگ بود. هرچه بیشتر دربارهاش فکر میکردی، بیشتر درد میگرفت. اما نمیتوانستی دربارهاش فکر نکنی، چون همیشهی خدا درد میکرد. یک دور باطل بود.
زندگی ناممکن، مت هیگ
رنج گذراست.
به قول جودی: «همیشه بعد از طوفان، آسمونْ آبی و قشنگه.»
قسمت دوم جودی ابوت رو میبینم و گریه میکنم. شور و اشتیاق زیاد جودی برای زندگی رو میبینم. به این فکر میکنم که اگه افکار من از سر جودی هم میگذشت میتونست باز همینقدر امیدوار باشه؟ و چرا از اینکه انتخاب شده بود به دبیرستان فرستاده بشه انقدر احساس عذاب وجدان داشت؟ به نظر میرسه قرعه قرار بوده فقط به اسم یک نفر بیفته و هرکسی جز اون یک نفر از این قاعده جدا بود. خوشبختی تصادفی؟