از هم گسیخته
درد مفاصل یکجورهایی شبیه سوگ بود. هرچه بیشتر دربارهاش فکر میکردی، بیشتر درد میگرفت. اما نمیتوانستی دربارهاش فکر نکنی، چون همیشهی خدا درد میکرد. یک دور باطل بود.
زندگی ناممکن، مت هیگ
درد مفاصل یکجورهایی شبیه سوگ بود. هرچه بیشتر دربارهاش فکر میکردی، بیشتر درد میگرفت. اما نمیتوانستی دربارهاش فکر نکنی، چون همیشهی خدا درد میکرد. یک دور باطل بود.
زندگی ناممکن، مت هیگ
شاید آدما مینویسن که فراموش نشن...
شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...
فقط اینو میدونم که یه نویسنده ذاتا همیشه مینویسه، هرجایی که باشه...