Part 1



































Maudie🎬
فقط یه زن میتونه از یه ویرونه یه خونهی گرم بسازه، باور کن!
پ.ن: عکسای ایندفعه خیلی زیاد شد. از طرفی اینا گلچینشده هستند و نمیتونم کمشون کنم. بنابراین بقیهاش رو توی پُست بعدی میذارم.
حق با تو بود لومی. من حتی میترسم خودم نسخهی ترسیده و در حال دست و پا زدنم رو ببینم، چه برسه به اینکه بخوام اونو به بقیه نشون بدم.
+کارهای نصفه و نیمهات رو لیست کن و امروز یکیشونو تموم کن. یا حداقل بخشیاش رو انجام بده.
+امروز توقعت از آدما رو به پایینترین حد ممکن تنزل بده(یه کوچولو بالای صفر)
امشب از تاریکی درونم میترسم. زل زدم تو چشمای سیاهی و فکر میکنم حالا گلخونهام چه سوت و کوره. آدما خوابیدند. صاحب گلخونه اما بیداره و داره با تاریکی میجنگه[خیلی بدی اگه شعر شبا که ما میخوابیم آقا پلیسه بیداره تو ذهنت پخش شد.]
+اونی که مراقب همه بوده یه وقتایی بیشتر از همه به مراقبت نیاز داره ولی هرگز اینو طلب نمیکنه.
+خوب بخوابین✨
هربار که گردگیری میکنم، لحظهای میایستم و یاد صدبار قبلی که دقیقاً داشتم همون نقطه رو گردگیری میکردم میافتم. هر صدبار گرد و غبارها رو پاک میکنم و اون چیز رو سرجاش میذارم و از خودم میپرسم: «دلیل وجود اینهمه گردوغبار چیست؟ آیا آدمی کارهای مهمتری ندارد؟ چرا هربار باید به این کار مزخرف و بیهوده بپردازد؟ و چرا نمیشود به اشیای خانه تافت زد تا همینطور تمیز باقی بمانند؟» میدونم خیلیاتون با من همنظر نیستید و خونههاتون همیشه از تمیزی برق میزنه. من اما هیچوقت نتونستم با کارهای خونه کنار بیام. از بچگی هم برخلاف خیلی از دخترای دیگه هیچگونه علاقهای به این کارها از خودم نشون نمیدادم و اینطور تصور میشد که من هیچ کاری بلد نیستم یا هیچ کاری از دستم برنمیاد. البته واقعاً هم کارهای خونه رو بلد نبودم و چنین کارهایی از دستم برنمیاومد :))))) ولی یاد گرفتنشون سخت نبود. یعنی به استعداد و این چیزا ربطی نداشت. من صرفاً علاقهای بهش نداشتم. وگرنه هربار که مامان ازم میخواست توی کاری کمکش کنم، اون کار رو درست انجام میدادم. به نظر من این کارها بسیار زمانبر و انرژیبلع هستند. حداقل برای من که اینجوریه. معمولاً تمیز کردن اساسی اتاقم یه روز کامل طول میکشه و تهشم هیچ جونی برام نمیمونه که به کارهای دیگه بپردازم. شاید یکی از دلایل علاقه نداشتن به این کارها همین باشه. شاید کسی که ذهنش همیشه شلوغه، بیشتر تمایل داره دوروبرش هم شبیه درونش باشه، چمیدونم :))))) به هرحال خلاصهاش اینه که جونم درمیاد این کارا رو بکنم با اینکه آدم تنبلی نیستم.
یه وقتایی با خودم میگم کاش اینجا این قابلیت رو هم داشت که اگه پستی رو لایک میکنیم، پستگذار نفهمه که از طرف ما بوده :) اصلا شاید ما نخواهیم بعضیا بدونن که میخونیمشون. شاید دوست داریم مثل یه سایه دنبالشون کنیم، روزی چندبار. بعدشم یواشکی در رو پشت سرمون ببندیم و بریم. یا شاید نمیخواهیم دیدن لایکهای ما باعث آزارشون بشه، چنانکه حدس میزنیم میشه. پس خودمونو دور نگه میداریم و از دوردستها رهای رها به نظاره مینشینیم.
اگه یه روزی احتمال بدید دفتر خاطرات کاغذیتون توسط دیگران خونده میشه، نیست و نابودش میکنید؟ فرض کنید نمیتونید جلوی خونده شدنش رو بگیرید.
—غمگینی؟
+اندکی، برای رفیقی که خودش رو رها کرد.
—پشیمون چطور؟
+نیستم.
—به نظر خودت خطایی نکردی؟
+کردم، ولی تنها خطا کننده نبودم. این چیزیه که آدما گاهی یادشون میره. به علاوه برای کسی که نمیخواد بشنوه هم توضیح نمیدم.
—حرف آخر؟
+برای رفیقی که طاقت شنیدن حرفامو نداره چی میتونم بگم آخه؟ وگرنه حرف زیاده برای گفتن. یه فوبیایی هم به فوبیاهای قبلیام اضافه شده و اونم اینه که معنی "تحمل نداشتن" رو فهمیدم. ولی دریافتن این خیلی ناجوانمردانه بود برای کسی که همه در برابرش حق تحمل نداشتن داشتند جز خودش!
+دیگه با من از عریانی روح حرف نزنید :)) برای اینکار پذیرا باید بود نه پذیرآب.
+اگرچه من هم نمیتونم خودم رو از صفت خودخواهی مبرا بدونم، ولی از خودخواهی آدما به ستوه اومدم!
+روزی که بفهمی همه خودخواهند، خودخواهی خودتو بیشتر به رسمیت میشناسی.
با همهی اینا
با همهی اینا
با همهی اینا
+عزیزی رفیق، ممنونم بابت این زمانی که بودی، برام ارزشمند بود، دلم برات تنگ میشه، مراقب خودت باش، آرزویم همه سرسبزی توست و بدرود🍃
یادش بخیر. با یکی به نتیجهی جالبی رسیده بودیم و اون این بود که پختگی معمولاً در همهی ابعاد شخصیتی یکنفر اتفاق نمیافته، هرچقدر هم که سنش بالا بره. یعنی شما قطعاً میتونی وجوهی از یه آدم شصت ساله رو پیدا کنی که هنوز خام و کودکانه باقی مونده. نباید انتظار داشت بالاتر رفتن سن همهی این خامیها رو از بین ببره. آدما در برخی زمینهها همیشه کودک باقی میمونند.
+به نظر میرسید کار درستی بود، ولی هر چیزی که به نظر میرسه درسته، لزوماً درست نیست.
دیشب اصلا نتونستم خوب بخوابم. بعد دو سه ساعت خودم بیدار شدم و دیگه نخوابیدم. تو کل اون دو سه ساعت هم داشتم کابوس میدیدم. البته نمیشه بهش گفت کابوس. فقط خیلی بیقرار بودم و در حالی که همش به دنیای واقعی برگردونده میشدم، سعی میکردم دوباره به عالم رویا برم، به همراه غلتزدنهای زیااد.
بعضی جمعهها به اهالی قبور سر میزنم. الان هم دارم از همونجا برمیگردم. از اونجایی که هرباری که اونجا میرم یه حس متفاوت دارم، امروز کاملاً بغضی بودم. هممون تو همهی این سالها چه عزیزایی رو از دست دادیم...
از بین قبرها که رد میشی چشمت میافته به تاریخ تولد و مرگ و احتمالاً تو ذهنت سنشونو حساب میکنی و گاهی با خودت میگی چقدر جوون بوده طفلکی! و مرگ رو برای خودت خیلی دور و بیگانه میبینی، در حالی که ممکنه هر لحظه سراغت بیاد و تو رو با خودش ببره. مگه هرکدوم از این آدمایی که الان از بینشون رد شدی یه تاریخی نداشتند؟ مگه اشکها و لبخندهایی نداشتند؟ مگه یه زندگی توی دستشون نداشتند؟ یه دفعه یادت میاد عزیز دیشب بهت میگفت روزگار میچرخه و بالاخره نوبت پیری و مشکلات بچههاش و بعد نوههاش و بعدتر نتیجههاش میرسه. عزیز میگفت همهچی نوبتیه و تو داشتی با خودت فکر میکردی یعنی عزیز هم یه روزی بچه بوده؟ لابهلای همین فکرا یه خانومه باعث میشه به خودت بیای. میگه: «بفرمایید.» یه دونه بیسکویت برمیداری و میگی: «خدا رحمت کنه.» اونم میگه: «ممنون.» و بعد راهتون دوباره از هم جدا میشه. مامان اصرار داره که دیگه برگردید ولی تو میخوای به قبر خاله و شوهرش هم سر بزنی. مامان غرغر میکنه اما بعدش دیگه چیزی نمیگه. وقتی میرسی اونجا، منتظر یه فرصتی که ماماناینا روشونو برگردونند تا بتونی برای اون دختر جوون که سالها پیش مُرده و تو چند سالیه پیداش کردی فاتحه بخونی. دختری که قبرش اکثر اوقات خاکی و کثیفه ولی خودش زیباست، خیلی زیبا.
موقع برگشتن شیشههای ماشینو میدی پایین و مثل همیشه به بیرون خیره میشی و اجازه میدی باد لای موهات بپیچه. تو خیلی وقتا نیاز داری فقط بشینی تو ماشین و بیهدف تو خیابونا بچرخی. به یه رانندهی شخصیِ پایه نیازمندی. اینجور وقتا ترجیح میدی خودت پشت فرمون نباشی.
یادت میاد دیشب عزیز همش گریه میکرد و حالش خیلی بد بود. آدمای پیر از یه سنی به بعد دقیقاً مثل بچهها میشن. طاقتشون کم میشه. به همهچی گیر میدن. از زمین و زمان گله میکنند و اشکشون هم دم مشکشونه. تنها چیزی هم که خوشحالشون میکنه اینه که دوروبرشون شلوغ باشه و همه بگن و بخندن. انگار چون به اقتضای سن، مرگ رو به خودشون نزدیک میبینند، همهی حسرتها و دستنیافتههاشون براشون پررنگتر میشه. انگار سخت دلشون میاد همهچیز رو رها کنند و برن. ولی خودشون میگن امیدوارند زودتر بمیرند.
یکی دیگه از فکرهایی که خودشو به این زنجیره متصل میکنه، این ماهی قرمز کوچولوئه که دیشب دیدیش. اون همش کجکجی شنا میکرد و یهدفعه بیحرکت روی آب میموند. چنانکه تو حتی در ابتدا فکر کردی مُرده. ولی انگار داشت جون میداد. یه شب کامل داشت جون میداد و آخرینبار که دیدیش چون تیلهی سیاه چشمش حرکت نمیکرد فکر کردی شاید راستی راستی مُرده. حالا فقط امیدواری زیاد زجر نکشه و به جز امیدوار بودن چه کار دیگهای ازت برمیاد؟ تیر خلاص زدن؟!
*چرا از یه جایی به بعد از اول شخص به دوم شخص زاویه دیدمو تغییر دادم؟ :)))) عجیبه واقعاً!
**سخت نمیگیریم.
دیروز یه نفر بهم گفت شبیه زیبا کرمعلیای :))))) البته مستقیم نگفت. گفت اون دختره که با اون پسره توی یه فیلمی بازی میکردند که آهنگش «کجا باید برم یه دنیا خاطرهات تو رو یادم نیاره» بود. منم اولین چیزی که ازش پرسیدم این بود که منظورت ساعد سهیلیه؟ گفت عاااا همون. لبخندی زدم و در افق محو شدم.
I sip it in the way he likes
Ruby red, lockin' eyes
Lipstick kisses with no ice
On the edge, paradise
And you walked in, big-ass grin
Talkin’ like we're friends, honey, what were you thinkin'?
He loves me, I love him
Look at you, just look at you now!
You’re so embarrassin'
Go cry when no one's watchin'
I can't imagine it
How does it feel to be forgotten
How does it feel?
I hope one day you heal
How does it feel to be forgotten?
Forgotten?
I know it must be difficult
I know it isn't what you thought, no...
Ahora todo está dicho y hecho
Todo está olvidado
مثل دختربچهای که برای درآوردن حرص دوست سابقش که با پررویی تمام بهش گفته بود بهتر از اون توی دنیا وجود نداره، دوست جدید و بهتری پیدا کرده و در حالی که دستشو محکم گرفته داره بهش زبوندرازی میکنه.
اما بعد اتفاق غیرمنتظرهای میافته. دوست سابقش برخلاف همیشه به جای اینکه پرروبازی دربیاره و مسخرهاش کنه، گریه میکنه. در همون آن چیزی درون دخترک تغییر میکنه. خشمش تبدیل به ترحم میشه و میبینه دوست سابقش در حالت عریانی چقدر خجالتآوره، در حالی که قبلاً خودش رو طور دیگهای نشون داده بود، اون قبلاً یه آزارگر روانی بود...
حالا که حقیقت عیانه، دخترک آرزو میکنه زخمهای دوست سابقش مرهم بیابند. اون دیگه برنمیگرده ولی دست کم خشمگین هم نیست.
یه سری آدما مثل نیلوفر آبی میمونند؛ حتی توی لجنزار و شرایط نامساعد شکوفه میدن، میدرخشند و هیچوقت برای مدت طولانی متوقف نمیشن. حالا که بازم سریال یانگوم داره پخش میشه، باید بگم یانگوم هم یه نیلوفر آبیه. هرچقدر سعی کردند شرایط رو براش سخت کنند، هرچقدر بیشتر توی تنگنا قرارش دادند، باز یه راه دیگه پیدا کرد که بتونه به اهداف والاش برسه. آدمهای توی قصر از اونجا تبعیدش کردند به یه جزیرهی دورافتاده تا به عنوان یه برده انقدر کار کنه تا بمیره. ولی یانگوم رفت، پزشک شد و برگشت :)))) یعنی اگه قبلاً فقط توی آشپزی خیلی ماهر بود، حالا طب هم آموخته بود. حتی از بدخواههای خودش یه سر و گردن خودشو بالاتر کشیده بود. از این آدمای گستاخ که هیچچیزی نمیتونه مانعشون بشه خوشم میاد. تو تا حالا به اینکه یه نیلوفر آبی باشی فکر کردی؟

"...کوه باش و دل نبند
رود باش اما بمون
اشک شو اما نه تو غم،
تو اوج خنده
یادت نره قولتو
نشه چیزی خسته کنه تو رو
یادت نره زندگی
یه وقت یادت نره زندهای..."
به یاد قالیچهی پرنده و مردمِ گرفتاری که آنروزها از پیش چشمانم میگذشتند و "حضور من رویشان خط نمیانداخت". به یاد تکدرخت مُشرف به خیابان که جلوی صورت خیسم را نمیگرفت. به یاد رهایی باد لابهلای موهایم و دختری که میخواست کوه باشد و دل نبندد. به یاد نامههای ورتر به لوته که پس از گذر سالهای طولانی به دست دخترکی از این گوشهی کرهی زمین افتاده بود و سرک کشیدنهای بیشرمانهی او در عاشقانههای جوانک بینوا. به یاد همهی ملالها در دلِ تاریکیِ وجود و ساعت دوم که گرم بود و نمیگذشت. به یاد بازگشت به دنیای نامههای کاغذی، عشقهای راستین، طبیعت. به یاد آغوشهای دردناک تکنفره و انسانهای خودخواه ترحمبرانگیز. به یاد ذوقنگاشتههای بیذوق، بیرنگی، ملال، ملال، ملال. به یاد ادراک جدید، اشکهای غنی، سبکبالی عمیق. به یاد تنهایی و متعلقاتش. و در فرجام به یاد «او و دوستانش».
"...با من برقص رو خاک و خون..."
ما آدمای بدی نبودیم. ما غمگین و افسرده نبودیم. ما بیمار نبودیم. ما فقط درمونده بودیم و اسیر و خیلی طول میکشه تا تو اینو بفهمی.
چندتا مترادف از واژهی محبوب اینا هستند: جانان، حبیب، دلارام، دلبر، دلدار، دلربا، دلنواز، دوست، شاهد، مطلوب، معشوق، نگار، یار
داشتم فکر میکردم من با کدومش بیشتر ارتباط میگیرم.
در زیبایی و مناسب بودن محبوب شکی نیست. اما گزینههای دیگه رو هم بررسی میکنیم.
جانان خیلی کلیشهای به نظرم میاد.
حبیب بیشتر منو یاد اسم شخص میاندازه نه مفهومِ "دوستداشتهشده".
دلارام خیلی اداییه.
دلبر مورد پسنده✅
دلدار بدک نیست، اما به تنهایی کافی نیست.
دلربا[متأسفانه یاد محمود دلربا توی خروس جنگی میافتم و خندهام میگیره. در نتیجه نمیتونم جدیاش بگیرم.]
دلنواز بیشتر به چیزهای دوستداشتنی اشاره داره نه شخص مورد علاقه.
دوست ساده و قشنگه، اما باید توجه بشه تو چه نوع متنی به کار برده میشه. منظور ما همونیه که خانم سیمین بهبهانی میگه: «دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من.»
شاهد که در ادبیات به معنای معشوق و زن یا مرد زیباروی هست، به نظرم کهن محسوب میشه و جاش هم بیشتر توی همون اشعار کهنه. وگرنه زیباست:
روی دل از این شاهدِ بدمهر بگردان
کانجا که جمال است علیالقطع وفا نیست
–اخسیکتی
حسم نسبت به مطلوب اینجوریه که برای خطاب قرار دادن استفاده نمیشه. یا حداقل این کاربردش خیلی رایج نیست. شاید بیشتر صفتی باشه که وقتی چیزی یا کسی مورد پسندمونه ازش استفاده میکنیم. مثلاً این غذا خیلی مطلوب بود.
وقتی میگم معشوقِ من، یعنی تو مورد عشق من واقع شدی. تو توسط من دوست داشته شدی. زیباست اما دنبال واژهی دیگهای برای خطاب قرار دادنت میگردم.
نگار هنگامی که در مورد شخص بمبارانشده از مهر به کار بره خیلی زیباست. میم مالکیت حتی قشنگترش میکنه: نگارم. ولی لطافت این واژه اونو برای یه بانو مناسبتر میکنه.
یار :) این یکی تو ذهن من نهایت چفت شدن دو نفر رو نشون میده. وگرنه همون پارتنر مینامیدمشون.
از اینا که بگذریم، "عزیزم" و "عزیزِدلم" هم برای من خیلی زیبا هستند. در حقشون کملطفی نمیکنم. پرواضحه که لحن اینا روزمره نیست. لحن روزمرهشون میتونه برای هرکسی به کار بره. اما چیزی که این دو واژه رو خاص میکنه لحن متفاوتیه که فقط وقتی درک میشه که گوینده مِهر زیادی نسبت به شنونده داشته باشه. یعنی این دو واژه میتونن ناقلهای مِهر باشند و به نظر من در اون حالت، در زیباترین شکل ممکن خودشون هستند.
جدا از همهچیز، اسم طرف هم میتونه طوری بیان بشه که هزار کیلو قند تو دلش آب بشه. آدمی خودش باید به این برسه که بفهمه من چی میگم. این چیزا اکتسابی نیست، رخ دادنیه :))))
مرگ بانو هِن هم مثل خیلیای دیگه ناعادلانه بود. نمیدونم چرا این سکانس همیشه اشکمو درمیاره. با اینکه سریال جدید یانگوم برای بار هزارمه که داره پخش میشه و من هم فقط هرازگاهی از کنار تلویزیون رد میشم.
"... خیلی از همسفرای من تو راهم نموندن
بیخیالشون،
حتی اسمشون یادم نموندن..."
پ.ن 1: این آهنگ پیشرو برام خیلی خاصه💙
پ.ن 2: شاید براتون سوال شده باشه که چرا تازگیا آهنگامو به این شکل براتون میذارم. دلیلش بلد نبودنم نیست. برچسب Music رو که دنبال کنید، میبینید قبلاً به همین شکلی که شماها آهنگاتونو میذارید، منم میذاشتم. ولی گاهی پلیرها غیرفعال میشن و حداقل اینجوری میتونم امیدوار باشم فایلش اینجا بمونه. البته اگه این سایتای آپلود فایلامونو پاک نکنند!
All of this time I've been trying to resolve the pain
That we've been constantly exposed as an often strength
Maybe you'll find there's a start and a stopping place
I follow my heart always and felt the pain
It's been so hard the task to resolve
Investigating ourselves
Becoming what we don't want to be
Suffering all by ourselves
Will you realize what has happened here
Will you repair all the falling tears
As long as I'm holding
I'm facing the strength in my heart
Nobody knows the pain that you're in
No one will try to understand
Nobody knows the life that you've lived
Nobody cared no one was there
Why won't you help me
Why won't you tell me
It's been hurting
It's all just been hard from here
Will you realize what has happened here
Will you repair all the fallen tears
As long as I'm hoping
Will recover it all rediscover
[جنگلِ تاریکِ مهگرفتهی وجود که باشکوه است].
The songs you never sung
Are the ones you know
The longing never watered
Is the one that grows
The fog you see ahead
Is where you want to move
Before a sudden wind
Takes everything from you
The lips you haven't met
They kiss you in your dreams
The longing never bared
Aches to be revealed
Hear me
Follow this calling
I know you see me
Try to believe me
Hid away your longing will only grow
And you'll only grow colder
You lived for love alone
At first it didn't show
That it was love itself
You were letting go
The light that shone for once
It colors all you see
The longing never lost
Is the one you keep
Hear me
Follow this calling
I know you see me, fear me
But try to believe me
Hid away, your longing will only grow
And you'll only grow older
شاید آدما مینویسن که فراموش نشن...
شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...
فقط اینو میدونم که یه نویسنده ذاتا همیشه مینویسه، هرجایی که باشه...