مرگ

 

دیشب اصلا نتونستم خوب بخوابم. بعد دو سه ساعت خودم بیدار شدم و دیگه نخوابیدم. تو کل اون دو سه ساعت هم داشتم کابوس می‌دیدم. البته نمی‌شه بهش گفت کابوس. فقط خیلی بی‌قرار بودم و در حالی که همش به دنیای واقعی برگردونده می‌شدم، سعی می‌کردم دوباره به عالم رویا برم، به همراه غلت‌زدن‌های زیااد.

بعضی جمعه‌ها به اهالی قبور سر می‌زنم. الان هم دارم از همون‌جا برمی‌گردم. از اونجایی که هرباری که اونجا می‌رم یه حس متفاوت دارم، امروز کاملاً بغضی بودم. هممون تو همه‌ی این سال‌ها چه عزیزایی رو از دست دادیم... 

از بین قبرها که رد می‌شی چشمت می‌افته به تاریخ تولد و مرگ و احتمالاً تو ذهنت سنشونو حساب می‌کنی و گاهی با خودت می‌گی چقدر جوون بوده طفلکی! و مرگ رو برای خودت خیلی دور و بیگانه می‌بینی، در حالی که ممکنه هر لحظه سراغت بیاد و تو رو با خودش ببره. مگه هرکدوم از این آدمایی که الان از بینشون رد شدی یه تاریخی نداشتند؟ مگه اشک‌ها و لبخندهایی نداشتند؟ مگه یه زندگی توی دستشون نداشتند؟ یه‌ دفعه یادت میاد عزیز دیشب بهت می‌گفت روزگار می‌چرخه و بالاخره نوبت پیری و مشکلات بچه‌هاش و بعد نوه‌هاش و بعدتر نتیجه‌هاش می‌رسه. عزیز می‌گفت همه‌چی نوبتیه و تو داشتی با خودت فکر می‌کردی یعنی عزیز هم یه روزی بچه بوده؟ لا‌به‌لای همین فکرا یه خانومه باعث می‌شه به خودت بیای. می‌گه: «بفرمایید.» یه دونه بیسکویت برمی‌داری و می‌گی: «خدا رحمت کنه.» اونم می‌گه: «ممنون.» و بعد راهتون دوباره از هم جدا می‌شه. مامان اصرار داره که دیگه برگردید ولی تو می‌خوای به قبر خاله و شوهرش هم سر بزنی. مامان غرغر می‌کنه اما بعدش دیگه چیزی نمی‌گه. وقتی می‌رسی اونجا، منتظر یه فرصتی که مامان‌اینا روشونو برگردونند تا بتونی برای اون دختر جوون که سال‌ها پیش مُرده و تو چند سالیه پیداش کردی فاتحه بخونی. دختری که قبرش اکثر اوقات خاکی و کثیفه ولی خودش زیباست، خیلی زیبا.

موقع برگشتن شیشه‌های ماشینو می‌دی پایین و مثل همیشه به بیرون خیره می‌شی و اجازه می‌دی باد لای موهات بپیچه. تو خیلی وقتا نیاز داری فقط بشینی تو ماشین و بی‌هدف تو خیابونا بچرخی. به یه راننده‌ی شخصیِ پایه نیازمندی. اینجور وقتا ترجیح می‌دی خودت پشت فرمون نباشی. 

یادت میاد دیشب عزیز همش گریه می‌کرد و حالش خیلی بد بود. آدمای پیر از یه سنی به بعد دقیقاً مثل بچه‌ها می‌شن. طاقتشون کم می‌شه. به همه‌چی گیر می‌دن. از زمین و زمان گله می‌کنند و اشکشون هم دم مشکشونه. تنها چیزی هم که خوشحالشون می‌کنه اینه که دور‌وبرشون شلوغ باشه و همه بگن و بخندن. انگار چون به اقتضای سن، مرگ رو به خودشون نزدیک می‌بینند، همه‌ی حسرت‌ها و دست‌نیافته‌هاشون براشون پررنگ‌تر می‌شه. انگار سخت دلشون میاد همه‌چیز رو رها کنند و برن. ولی خودشون می‌گن امیدوارند زودتر بمیرند.

یکی دیگه از فکرهایی که خودشو به این زنجیره متصل می‌کنه، این ماهی قرمز کوچولوئه که دیشب دیدیش. اون همش کج‌کجی شنا می‌کرد و یه‌دفعه بی‌حرکت روی آب می‌موند. چنانکه تو حتی در ابتدا فکر کردی مُرده. ولی انگار داشت جون می‌داد. یه شب کامل داشت جون می‌داد و آخرین‌بار که دیدیش چون تیله‌ی سیاه چشمش حرکت نمی‌کرد فکر کردی شاید راستی راستی مُرده. حالا فقط امیدواری زیاد زجر نکشه و به جز امیدوار بودن چه کار دیگه‌ای ازت برمیاد؟ تیر خلاص زدن؟!

*چرا از یه جایی به بعد از اول شخص به دوم شخص زاویه‌ دیدمو تغییر دادم؟ :)))) عجیبه واقعاً!

**سخت نمی‌گیریم.