چشمانش

"...کوه باش و دل نبند
رود باش اما بمون
اشک شو اما نه تو غم،
تو اوج خنده
یادت نره قولتو
نشه چیزی خسته کنه تو رو
یادت نره زندگی
یه وقت یادت نره زندهای..."
به یاد قالیچهی پرنده و مردمِ گرفتاری که آنروزها از پیش چشمانم میگذشتند و "حضور من رویشان خط نمیانداخت". به یاد تکدرخت مُشرف به خیابان که جلوی صورت خیسم را نمیگرفت. به یاد رهایی باد لابهلای موهایم و دختری که میخواست کوه باشد و دل نبندد. به یاد نامههای ورتر به لوته که پس از گذر سالهای طولانی به دست دخترکی از این گوشهی کرهی زمین افتاده بود و سرک کشیدنهای بیشرمانهی او در عاشقانههای جوانک بینوا. به یاد همهی ملالها در دلِ تاریکیِ وجود و ساعت دوم که گرم بود و نمیگذشت. به یاد بازگشت به دنیای نامههای کاغذی، عشقهای راستین، طبیعت. به یاد آغوشهای دردناک تکنفره و انسانهای خودخواه ترحمبرانگیز. به یاد ذوقنگاشتههای بیذوق، بیرنگی، ملال، ملال، ملال. به یاد ادراک جدید، اشکهای غنی، سبکبالی عمیق. به یاد تنهایی و متعلقاتش. و در فرجام به یاد «او و دوستانش».