خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

برداشتنِ نقاب‌ها

دقیقاً از همون لحظه که سعی می‌کنی خود واقعی‌ات باشی خیلی چیزها تغییر می‌کنه. آدمایی که تا اون لحظه کنارت بودند دوتا انتخاب خواهند داشت: یا رهات می‌کنند و می‌رن یا تصمیم می‌گیرند کنارت بمونن. اگه گزینه‌ی اولو انتخاب کنند یعنی با تغییرات تو کنار نیومدن. البته تو تغییر نکردی، فقط نقابتو کنار زدی. فقط تظاهر کردن به چیزی که نبودی رو تموم کردی. 

اما عزیزکم من بهت هشدار می‌دم که ممکنه خیلی خیلی تنها بشی. با این وجود آیا این دلیل خوبیه برای این که خود واقعی‌ات نباشی؟ نه، چون غیرواقعیا می‌رن و واقعیا میان و اونوقته که احساس راحتی می‌کنی. چون به خاطر چیزی که هستی پذیرفته شدی نه توهم چیزی که بودی و ازت انتظار داشتند که باشی. البته این یه مدت طول می‌کشه. تا اون موقع باید تنهایی‌ات رو تاب بیاری. کلا وظیفه‌ی تو توی زندگی اینه که تنهایی‌ات رو تاب بیاری و بتونی مدت‌ها در سکوت با خود واقعی‌ات رو‌به‌رو بشی و باهاش چای بنوشی[منظورم همون چایی خودمونه. "چای" خیلی مضحکه به نظر منم]. تا وقتی با تنهایی‌ات راحت نشدی، هیچ آدم دیگه‌ای هم نمی‌تونه نجاتت بده.

بی‌حسی

احساسات آدمی چرا از بین می‌رن؟ آیا این به این معناست که اونا از اول واقعی نبودند؟ 

زندگی

Shrinking(season 1)🎬

فصل اول این سریال رو تموم کردم و تصمیم گرفتم در موردش بنویسم. به این دلیل که ممکن بود اسکرین شات‌های این فصل با فصل‌های بعدی قاطی بشه و ابدا اینو نمی‌خواستم. در کل مهربان این سریالو دوست داشت چون به نظرش تجلی یه زندگی طبیعی از آدمی‌زاد بود با همه‌ی غرایز و احساساتش و آدم‌هایی توش بودند که برای پذیرش خودشون و شرایط زندگی‌شون تلاش می‌کردند. این پذیرا بودنه باعث احساس راحتی می‌شد، حتی در مخاطبی که از این فضا فرسنگ‌ها دوره. موضوع جالب توجه اینه که دوستان عزیز، دغدغه‌های این افراد با ماها خیلی متفاوته. در حالی که توی یه کشوری در خاورمیانه ما دغدغه‌ی جنگ و خرج خونه و گرونی و حجاب و اینترنت و کوفت و زهرمار رو داریم، اینا به مسائل دیگه‌ای فکر می‌کنند که از نظر ما آدم‌های پوست‌کلفت، سوسول بازی به حساب میاد. بنابراین بهشون خرده نگیرید. اونا جای ما نبودند که یه سری سختی‌ها و چالش‌های بیخود رو درک کنند. موضوع بعدی یه سری حد‌ و مرزهاست که با فرهنگ ما در تضاده و ممکنه بعضی آدم‌های چارچوب‌دار نپسندنش. باز هم سخت نگیرید. کسی مجبورتون نکرده هرچی می‌بینید رو تو زندگی واقعی‌تون اجرا کنید :)))

همه‌ی اینا به کنار، سکانس آخرش که همون عکس آخر اینجاست خیلی عجیب و تکان‌دهنده بود. جوری که کل برگام ریخت و الان فقط شاخه دارم :))))

در فرجام باید بگم که سریال حال‌خوب‌کنی بود. باعث می‌شد کمتر به زندانی بودنمون توی خونه‌ی خودمون فکر کنم... دوست داشتید ببینیدش.

Bu dünyada yalnızca bir tane "sen" var.

عزیزانم بنده از اسکی رفتن خوشم نمیاد. لطفاً اصطلاحات جالبی که توی متن‌هام به کار می‌برم و مختص خودمه رو توی متن‌هاتون به کار نبرید. اگرم می‌برید ادب حکم می‌کنه منبعشو بنویسید. البته گاهی وقتا ممکنه یکی چیزی بگه که آدم خوشش بیاد و بخواد به دایره‌ی واژگانش اضافه‌اش کنه. در این صورت هم حتی باید اشاره بشه به این موضوع. نمی‌شه که طرف اون واژه رو بدزده و بدون اینکه به روی خودش بیاره به اسم خودش ثبتش کنه... در کل نه فقط در قبال من، کلا سعی کنید کپی کسی نباشید. خود واقعی‌تونو زندگی کنید. جهان دقیقاً به همین نیاز داره. مرسی💙

آدمِ امن

«چرا انقدر برات سخته که آسیب‌پذیر باشی؟» این یکی از دیالوگ‌های سریالیه که این روزا مشغول دیدنشم و همین امروز از جلوی دیدگانم رد شد. بهش فکر کردم. واقعاً چرا برای یکی نشون دادن آسیب‌پذیریش می‌تونه سخت باشه؟ اینجا بحث اعتماد کردن مطرحه. ناگهان توی ذهنم یه جرقه‌ی دیگه خورد. یاد دیالوگی افتادم که سال‌ها پیش دیده بودم. می‌گفت: «من به تو اعتماد دارم و معنای این برای من بالاتر از اینه که دوستت دارم.» هرچی بیشتر ذات واقعی آدما رو بشناسی، کمتر می‌تونی در قلبتو به روشون باز کنی. کمتر می‌تونی اعتماد کنی و به تبعش دور‌ و برت هم خلوت‌تر می‌شه. دیگه به ندرت می‌شه کسی رو پیدا کرد که آدم بتونه خودشو بی‌پروا بهش بسپره و نگران هیچی نباشه. خلاصه شایستگی اعتماد آدما رو داشتن درجه‌ی بالایی از انسانیت و امن بودن رو می‌طلبه.

+جنگ اصلی هرکسی با درون خودشه.

Cryin' alone on the ride home

MP3

NF عزیزم :))

What's life without you? I don't wanna know, yeah

...Goodbye, I'm not ready to say, so

I'll just act like you're here

Call your phone up, leave a voicemail

And then text you to call me back later, it's fine

No need to rush, it's alright

"I'll stop by tomorrow to say "Hi

We could play cards until midnight

'This ain't the end, you're not goin

You just found a new place to call home

Home

Home

جوانِ سی و یک ساله

امروز با پدیده‌ی نادری روبه‌رو شدم. رفته بودم پارک و داشتم از اون وسیله ورزشیه که برای آب کردن چربی‌های پهلو هست استفاده می‌کردم[اسمشو نمی‌دونم چیه :)))) ] که یه‌هو یه خانومه اومد طرف مقابلم قرار گرفت و اونم سوار این وسیله شد[چقدر توصیفش سخته. واژه پیدا نمی‌کنم براش :))) ] خلاصه این اولش شروع کرد به ناله کردن که ما دیگه پیر شدیم و سختمه ورزش کنم و فلان... منم از روی ادب برگشتم بهش گفتم: «نفرمایید، شما که هنوز خیلی جوونید...» بعد اینم خوشش اومد. پرسید: «واقعا؟ بهم می‌خوره چند سالم باشه؟» یه نگاه عمیق بهش کردم و گفتم: «35». اینم انگار که ناراحت شده باشه برگشت گفت: «واااا، انقدر می‌گفتی جوونی جوونی حدست روی 35 بود؟» گفتم: «خب باید بالاتر می‌گفتم؟» گفت: «نه بابااااا. سی و پنج چیه. بیا پایین.» نمی‌دونم چرا انتظار داشت سنشو بین 20 تا 30 سال حدس بزنم. احتمالاً دچار سندروم خودجوان‌پنداری بی‌قرار بود. گفتم: «خب 30». یه جوری که انگار قهر کرده باشه روشو کرد اونور و گفت: «نه دیگه فایده نداره...» همون لحظه تو ذهنم: «زن حسابی خجالت بکشششش. این چه حرکاتیه که از خودت نشون می‌دی؟» اما نمی‌شد که اینا رو به خودشم بگم. خانوم لطیف بود، بالاخره ناراحت می‌شد... گفتم: «خب حالا چند سالتونه؟ خودتون بگید.» گفت:«31». گفتم: «پس اونقدرا هم که شما واکنش نشون دادید پرت حدس نزده بودم. آخه یه جوری گفتید واااااا که من برگام ریخت. فکر کردم پونزده سال بیشتر حدس زدم!» ولی به هرحال متوجه شدم که روی سنش حساسه و قراره بیشتر در موردش صحبت کنه. چنانکه در ادامه گفت: «آره... من پسرم فلان قدر سنشه. هرکی ما رو می‌بینه می‌گه اصلا بهت نمی‌خوره مامانش باشی. بیشتر می‌خوره خواهرش باشی». لبخند زدم. این دیالوگ برام آشنا بود. آدمایی که دنبال اکسیر جوانی می‌گردند همشون حداقل یه بار مشابه این جمله رو با یه قیافه‌ی پیروزمندانه به زبون آوردند و انتظارشون هم از مخاطبشون فقط تاییده. اینکه تایید کنند که اینا خیلی خوب موندند. پس گفتم: «بله حق با شماست. من که گفتم جوونید...» و بحثو تموم کردم.

من بی‌تابم!

MP3

"...رویام بزرگه. گفت برا رسیدن بهش دو راه جلوته:

پاشو برنامه کارتو بچین

یا بخواب و خوابشو ببین..."

مسئولیت‌پذیرتر از اونم که همه‌چیز رو بندازم گردن تقدیر و شرایطم. البته کسی نمی‌تونه این موضوع رو انکار کنه که شرایط فعلی چقدر از جنبه‌های متفاوتی بهم آسیب زده. هرچقدرم دلم بخواد میام اینجا غر می‌زنم. به هرحال کسی که مجبور نیست نوشته‌های منو بخونه. اما می‌دونم این ورژنی که خواه ناخواه بهش تبدیل شدم رو‌ دوست ندارم. مهربان آدم مدام ناله کردن نیست. آدم انتقاد کردن و ریدن به هرچیزی که سرجاش نیست هستا. آدم بروز دادن خشم هستا ولی قربانی نیست و نمی‌خواد که باشه. به هرحال یه راهی پیدا می‌کنیم. اگه نبود می‌سازیم. می‌خوام به اصل خودم برگردم. 

 

پ.ن: روتین داشتن اگرچه خسته‌کننده‌ست مخصوصاً اواسطش، ولی لازمه. با این حال مثلثی که ویلسون گفت رو منم دوست ندارم. اگه شوقی نداشته باشی و فقط روتین داشته باشی، با یه ربات فرقی نخواهی داشت.

دوران کذایی

MP3

هرشب که این صفحه رو باز می‌کنم، به جز وضعیت فعلی‌مون که جلوی خیلی چیزها رو گرفته، چیزی به ذهنم نمی‌رسه. یعنی هیچ‌چیزی برام از این پررنگ‌تر نیست که بهش بپردازم. چرا، گاهی هم از احوالاتم می‌نویسم ولی این موضوع چنگالاشو از روی گلوم برنمی‌داره و فعلا بیشتر احوالاتم از همین جاده می‌گذره. من یقین دارم که به ورژن قبل جنگم برنخواهم گشت. خواه ناخواه از اتفاقات اخیر رنگ گرفتم و به راستی هم چه رنگ بدی! کدر شدم انگار، راکد شدم. «من همونم که یه روز می‌خواستم دریا بشم، می‌خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم، آرزو داشتم برم تا به دریا برسم، شبُ آتیش بزنم تا به فردا برسم.» اما الان؟ الان یه مردابِ پیرم که حرفاش فقط غرغره. شادی و چیز مثبت‌گونه‌ای درونم نیست که اونو با آدما شریک شم و امیدوار هم نیستم. چرا دروغ بگم؟ همیشه از بچگی بهمون می‌گفتند: «نذار کسی حقتو بخوره... تو باید بتونی حقتو پس بگیری». این روزا خیلی به این جملات فکر می‌کنم و با خودم می‌گم دیدی چجوری حقمونو خوردند؟ طبیعی‌ترین و ابتدایی‌ترین حقمونو که اینترنت باشه؛ تنها دلخوشی خیلیامونو[می‌فهمی تنها دلخوشی یعنی چی؟] دیدی نتیجه‌ی عقب‌نشینی سرکوب بود؟ و دیدی انفعال ستمگر رو تا چه حد پرروتر می‌کنه؟ می‌خوام این چیزا رو یادم بمونه، برای خودم. می‌خوام گریه‌های هرشب این دخترک رو یادم بمونه، وقتی از ته یه چاه تاریک به بالاسرش نگاه می‌کرد و روزنه‌ی امیدی نمی‌دید. می‌خوام یادم بمونه که چقدر خسته شده بودم. با خودم می‌گم یعنی این روزا می‌گذره؟ بالاخره تموم می‌شه؟ روانی که از دست دادم چی؟ دوباره بهم برمی‌گرده؟ و آیا ما بالاخره روزهای خوبو خواهیم دید؟ قسمت غم‌انگیز ماجرا اینه که جواب همه‌ی این پرسش‌ها مبهمه.

پروانه‌ها را رها کردن باید.

MP3

"...به کسی چه کلا همه‌چی؟

زندگیمه اگه لب تیغ

تنهام چون آدما گم می‌شن

بهشون فقط یه «نه» بگی

به کسی چه که عصبی‌ام؟

بیزارم از پند و نصیحت 

حال منم خوبه اینجوری

زندگی کنم تو خریت

زندگی کنم با احتمال

منتظر شانس و اتفاق 

از دور راحته این زندگی

کی دید مارها رو رو پله‌هام؟..."

دیشب خواب دیدم که اون همه‌چیزو فراموش کرده و دیگه زجر نمی‌کشه. انگار ذهنم می‌خواست برای آخرین‌بار اونو برام به تصویر بکشه و تیکه‌های پازل رو برای همیشه کامل کنه. سعی می‌کنم خوشحال باشم از اینکه خوبی، حتی اگه به قیمت فروریختن باورهام درباره‌ی تو و احساسات آدمی‌زاد بوده باشه. این بار اول نیست که چنین چیزی بهم ثابت می‌شه‌. "پرواز کن، برو. رویاهات قشنگن." قلبتو آزاد کن و دیگه به خاطر من رنج نکش. ذاتا اگه رنجی هم بود از روی جبر بود نه اینکه خواهان خودخواسته رنج کشیدن بوده باشی. تو همیشه خودخواه‌تر از این حرفا بودی، مثل بیشتر آدما :) فکر می‌کنم آدمی‌زادی که خودخواه نباشه، از دسته‌ی آدمیان خارج می‌شه ولی من و تو همچنان اندر خم این کوچه‌ باقی موندیم و تو اندکی بیشتر. 

ورق‌های خیس

MP3

روی آوردم به آهنگ‌های نوستالژی. چقدر ممنون شدم که دست کم اینا رو دارم، وگرنه این روزا رو چجوری باید می‌گذروندم؟ شاید شما اعتیاد زیادی به موسیقی نداشته باشید ولی برای منی که جهنم رو توی همین دنیا و همین زمان و همین نقطه‌ی کره‌ی زمین تجربه کردم، موسیقی یکی از معدود روزنه‌های نجاته. 

این روزها برام خیلی سخت می‌گذرند. اون روزی که آسمون تهران سیاه شده بود رو یادتونه؟ تا ظهر هنوز معلوم نبود که روزه یا شبه. آسمون در تیره‌ترین و غم‌انگیزترین حالت خودش بود. دقیقاً یادمه چه حسی داشتم. احساس می‌کردم یه پتوی سنگین از آسمون دور تهران پیچیده شده و داره خفه‌مون می‌کنه. الان هم این حسو دارم[مرواریدها روی گونه غلتان]. من واقعاً این خفگی رو احساس می‌کنم. دایره‌ی چیزهایی که باهاشون می‌تونم از واقعیت فرار کنم هم هرروز تنگ‌تر می‌شه. همینجوریش ما هیچی توی این مملکت نداشتیم. همین اینترنتم ازمون گرفتید. آه و نفرین من و خیلیای دیگه پشت سرتونه.

رو به جلو همچنان مُصِر

MP3 

1. آدمه و نوسانات روحی و احساسی‌اش.

2. کاش شایع از چشمام نیفتاده بود.

3. «من نه این دیوار اتاقم مداله، نه حتی کسی بهم داده تو مدرسه لوح، اما همیشه میشینم ترک جلو، گوه می‌خوره کسی به من بگه تو»

4. دروغ گفتم اما بازم همیشه میشینم ترک جلو و گوه می‌خوره کسی به من بگه تو.

5. «چی می‌خوای باشی واقعاً؟ آرزوت چیه لااقل؟ یه الگو با یه باور یا یه برنده از آخر؟»

6. بهش فکر می‌کنم.

یک مرغ مهاجر

«صدای پای آب» می‌خونم؛ حالا رسیدم به *این صفحه و احساس غریبی بهم دست داده. نازنین خاطره‌شو با یکی از معروف‌ترین جملات این صفحه شروع کرده بود. نازنینی که هر روز بعد مدرسه کلی با هم تلفنی صحبت می‌کردیم. نازنینی که مدتی بعد به طرز مبهمی از زندگی‌ام کنار رفت. 

قدیم‌ترا دفتر خاطرات بین بچه‌های مدرسه خیلی طرفدار داشت. هرکسی یه دونه ازش داشت و به هر موجود زنده‌ای که تو مدرسه می‌شناخت می‌دادش تا براش خاطره بنویسه. هرکسی هم بیشتر خاطره جمع می‌کرد، دفترش ارزشمندتر می‌بود. من عاشق دفترهای خاطراتم بودم. خاطراتی که هم‌مدرسه‌ایام برام می‌نوشتند و همیشه آغشته بود به شعرهای ترند اون روزگار. انگار هرکس می‌خواست خاطره‌اش قشنگ‌تر بشه باید اونو آغشته می‌کرد به شعری، ترانه‌ای، چیزی تا نوشته‌اش یکم رنگ بگیره. آخرشم می‌نوشتند: «تو خیلی دوست خوبی برای من بودی، هیچوقت فراموشت نمی‌کنم و دوستت دارم». با کلی قلب و شکلک‌های رنگی‌رنگی. گرچه دروغ می‌گفتند اما باز هم اینکه این جملات محبت‌آمیز لق‌لقه‌ی زبون یه سری بچه‌مدرسه‌ای شده بود، جای امیدواری داشت.‌ دست کم می‌شد امیدوار بود که این‌ها در آینده انسان‌های قدرشناس‌تری بشن. کجا بودم؟ آها، داشتم می‌گفتم که این صفحه منو پرت کرد به اون دوران، به خاطره‌ی نازنین که به طرز عجیبی برام غم‌انگیز به نظر می‌رسه و قلبمو به درد میاره. انگار روح دوستی‌ها تا ابد توی اون صفحات، توی اون دفترها باقی می‌مونند، حتی اگه دیگه اثری ازشون توی زندگی‌هامون باقی نمونده باشه. هنوزم صدای خنده‌ها و مسخره‌بازیامون با مینا توی گوشم می‌پیچه و اون تیکه کاغذایی رو به خاطر میارم که سر کلاس با هم ردوبدل می‌کردیم تا هم صحبت کرده باشیم و هم کسی نفهمه که ما داشتیم با هم صحبت می‌کردیم. یا ماجرای مسابقه‌ی نجات تخم مرغ که خیلی دیر بهش پیوسته بودیم و ساعت سه شب روز مسابقه هنوز سازه‌مون آماده نشده بود و داشتیم تلفنی در موردش حرف می‌زدیم. وای که چه شب پر استرسی بود... یه چیز پررنگ دیگه که ازش یادمه، حسادت‌های مینا بود وقتی من گاهی زنگ‌های تفریح رو با افراد دیگه‌ای می‌گذروندم یا حتی با افراد دیگه‌ای صحبت می‌کردم. اون احمق فکر می‌کرد که دیگران می‌تونن جای اونو توی قلب من پر کنند. آه مینا، آه. باورم نمی‌شه که تو اینهمه احمق بوده باشی! البته من هم احمق بودم که تو رو رنجوندم. احتمالاً اگر این‌کار رو نکرده بودم تو الان Bestie من می‌بودی و به جای اینکه از خاطراتت بنویسم، خودتو کنارم داشتم ولی اون زمان عقل‌های ناقص بچه‌های مدرسه‌ای کار دستمون داد! در حین نوشتن همه‌ی اینا چشمام خیس بود. امیدوارم هم تو، هم نازنین هرجا هستید خوب باشید❤️ یکی اینجا هست که واقعاً به یادتونه، نه از اون جملات الکی آخر خاطره‌ها، نه، واقعیِ واقعی.

 

*اون صفحه:

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی دارد اندازه‌ی عشق.

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه‌ی عادت از یاد من و تو برود.

 

زندگی جذبه‌ی دستی است که می‌چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.

زندگی، بُعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه‌ی شب‌پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه‌ی مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی «ماه»،

فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر.

 

زندگی شستن یک بشقاب است.

 

زندگی یافتن سکه‌ی دهشاهی در جوی خیابان است.

زندگی «مجذور» آینه است.

زندگی گل به «توان» ابدیت،

زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،

زندگی «هندسه»‌ی ساده و یکسان نفس‌هاست.

 

هرکجا هستم، باشم،

آسمان مال من است.

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.

چه اهمیت دارد

گاه اگر می‌رویند

قارچ‌های غربت؟

 

سهراب سپهری

 

در خیابان

امروز نشسته بودم توی ماشین و داشتم بیرونو نگاه می‌کردم که دیدم یه موتوریه داره به من اشاره می‌کنه. عین کسایی بود که دارند با کسی صحبت می‌کنند، با این تفاوت که مخاطبش من بودم. خلاصه این همینجوری داشت یه چیزایی می‌گفت و می‌خندید و این حرکت تا نصف مسیر ادامه پیدا کرد. قبلنا مردم وقتی می‌دیدند یکی اهمیت نمی‌ده بیخیال می‌شدند می‌رفتند. نمی‌دونم این چرا ول نمی‌کرد. آدم هر روز توی این مملکت چیزهای عجیب‌تری می‌بینه. احساس ناامنی کردم.

خمیر

چیکار می‌کردی اگه یه نفر رویاهاتو سرکوب می‌کرد، جسارتت رو به سخره می‌گرفت و می‌خواست تو رو اونجوری که خودش دوست داره شکل بده؟

 

گاهی آدم دلش نمی‌خواد پستش بره توی گشت‌وگذار. گرفتاری شدیما. 

به کوزکوتوپیا خوش اومدید!

این انیمیشنیه که من و داداشم بچگیامون خیلی دوسش داشتیم، همشم دیالوگاشو تکرار می‌کردیم و از خنده منفجر می‌شدیم:

_نمی‌خواد بگی. ما الان نزدیک یه آبشار بزرگ هستیم.

+بله...

_سنگ‌های تیزی هم داره؟

+یحتمل...

_ازت متنفرم!

یا اونجا که پاچا می‌گفت: «شترِ حرف‌بزن، خودپسند!»

نکته‌ی جالب اینه که اینا هیچوقت تکراری نمی‌شدند و همیشه شدت خنده‌مون دقیقاً مثل اولین‌باری بود که تصمیم گرفتیم این دیالوگا رو تکرار کنیم :)))))) هنوزم بعد اینهمه سال همونجوریه...

دوتا تیکه‌اش هست که من خیلی دوسشون دارم و براتون اسکرین ریکورد گرفتم:

خلاصه خیلی پیشنهادش می‌کنم :)))) و حتماً هم دوبله ببینید. کم پیش میاد به کسی توصیه کنم چیزی رو دوبله ببینه ولی این دوبله‌اش خیلی خوبه. مخصوصاً صدای کوزکو :))))

The Emperor's New Groove🎬

گرفتاری شدیم :))))

مامان شمام اینطوریه که خیلی رندوم صداتون می‌کنه بعد که می‌گید: «بعله؟»، دیگه جواب نمی‌ده؟

هیچ ربطی به این نداره که چقدر صداتون بلند باشه و چندبار بگید «بعله». اون در هر صورت جواب نمی‌ده.

رنگِ مسی

MP3

یه بار که یه کانفیگی وصل شد و تونستم وارد تلگرام بشم، این آهنگو دانلود کردم. خیلی هم منتظر موندم که سایت‌های ایرانی بذارنش تا بتونم به همون شکل پست پایینی براتون قرارش بدم ولی نذاشتنش. به خاطر همین به این شکل غیرمستقیم می‌ذارمش. بعدا که قرارش دادند اگه یادم بود درستش می‌کنم.

«...بیا که وقتش رسیده

چشمام به راهت خشکیده

صبر هزار سال من

دیگه به آخر رسیده

هیچکسی هم‌صدام نبود

شریک غصه‌هام نبود

کسی که مثل تو باشه

حتی تو قصه‌هام نبود...»

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...