«صدای پای آب» میخونم؛ حالا رسیدم به *این صفحه و احساس غریبی بهم دست داده. نازنین خاطرهشو با یکی از معروفترین جملات این صفحه شروع کرده بود. نازنینی که هر روز بعد مدرسه کلی با هم تلفنی صحبت میکردیم. نازنینی که مدتی بعد به طرز مبهمی از زندگیام کنار رفت.
قدیمترا دفتر خاطرات بین بچههای مدرسه خیلی طرفدار داشت. هرکسی یه دونه ازش داشت و به هر موجود زندهای که تو مدرسه میشناخت میدادش تا براش خاطره بنویسه. هرکسی هم بیشتر خاطره جمع میکرد، دفترش ارزشمندتر میبود. من عاشق دفترهای خاطراتم بودم. خاطراتی که هممدرسهایام برام مینوشتند و همیشه آغشته بود به شعرهای ترند اون روزگار. انگار هرکس میخواست خاطرهاش قشنگتر بشه باید اونو آغشته میکرد به شعری، ترانهای، چیزی تا نوشتهاش یکم رنگ بگیره. آخرشم مینوشتند: «تو خیلی دوست خوبی برای من بودی، هیچوقت فراموشت نمیکنم و دوستت دارم». با کلی قلب و شکلکهای رنگیرنگی. گرچه دروغ میگفتند اما باز هم اینکه این جملات محبتآمیز لقلقهی زبون یه سری بچهمدرسهای شده بود، جای امیدواری داشت. دست کم میشد امیدوار بود که اینها در آینده انسانهای قدرشناستری بشن. کجا بودم؟ آها، داشتم میگفتم که این صفحه منو پرت کرد به اون دوران، به خاطرهی نازنین که به طرز عجیبی برام غمانگیز به نظر میرسه و قلبمو به درد میاره. انگار روح دوستیها تا ابد توی اون صفحات، توی اون دفترها باقی میمونند، حتی اگه دیگه اثری ازشون توی زندگیهامون باقی نمونده باشه. هنوزم صدای خندهها و مسخرهبازیامون با مینا توی گوشم میپیچه و اون تیکه کاغذایی رو به خاطر میارم که سر کلاس با هم ردوبدل میکردیم تا هم صحبت کرده باشیم و هم کسی نفهمه که ما داشتیم با هم صحبت میکردیم. یا ماجرای مسابقهی نجات تخم مرغ که خیلی دیر بهش پیوسته بودیم و ساعت سه شب روز مسابقه هنوز سازهمون آماده نشده بود و داشتیم تلفنی در موردش حرف میزدیم. وای که چه شب پر استرسی بود... یه چیز پررنگ دیگه که ازش یادمه، حسادتهای مینا بود وقتی من گاهی زنگهای تفریح رو با افراد دیگهای میگذروندم یا حتی با افراد دیگهای صحبت میکردم. اون احمق فکر میکرد که دیگران میتونن جای اونو توی قلب من پر کنند. آه مینا، آه. باورم نمیشه که تو اینهمه احمق بوده باشی! البته من هم احمق بودم که تو رو رنجوندم. احتمالاً اگر اینکار رو نکرده بودم تو الان Bestie من میبودی و به جای اینکه از خاطراتت بنویسم، خودتو کنارم داشتم ولی اون زمان عقلهای ناقص بچههای مدرسهای کار دستمون داد! در حین نوشتن همهی اینا چشمام خیس بود. امیدوارم هم تو، هم نازنین هرجا هستید خوب باشید❤️ یکی اینجا هست که واقعاً به یادتونه، نه از اون جملات الکی آخر خاطرهها، نه، واقعیِ واقعی.
*اون صفحه:
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازهی عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچهی عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبهی دستی است که میچیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی، بُعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربهی شبپره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشهی مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی «ماه»،
فکر بوییدن گل در کرهای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکهی دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی «مجذور» آینه است.
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی «هندسه»ی ساده و یکسان نفسهاست.
هرکجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر میرویند
قارچهای غربت؟
سهراب سپهری