پروانه‌ها را رها کردن باید.

MP3

"...به کسی چه کلا همه‌چی؟

زندگیمه اگه لب تیغ

تنهام چون آدما گم می‌شن

بهشون فقط یه «نه» بگی

به کسی چه که عصبی‌ام؟

بیزارم از پند و نصیحت 

حال منم خوبه اینجوری

زندگی کنم تو خریت

زندگی کنم با احتمال

منتظر شانس و اتفاق 

از دور راحته این زندگی

کی دید مارها رو رو پله‌هام؟..."

دیشب خواب دیدم که اون همه‌چیزو فراموش کرده و دیگه زجر نمی‌کشه. انگار ذهنم می‌خواست برای آخرین‌بار اونو برام به تصویر بکشه و تیکه‌های پازل رو برای همیشه کامل کنه. سعی می‌کنم خوشحال باشم از اینکه خوبی، حتی اگه به قیمت فروریختن باورهام درباره‌ی تو و احساسات آدمی‌زاد بوده باشه. این بار اول نیست که چنین چیزی بهم ثابت می‌شه‌. "پرواز کن، برو. رویاهات قشنگن." قلبتو آزاد کن و دیگه به خاطر من رنج نکش. ذاتا اگه رنجی هم بود از روی جبر بود نه اینکه خواهان خودخواسته رنج کشیدن بوده باشی. تو همیشه خودخواه‌تر از این حرفا بودی، مثل بیشتر آدما :) فکر می‌کنم آدمی‌زادی که خودخواه نباشه، از دسته‌ی آدمیان خارج می‌شه ولی من و تو همچنان اندر خم این کوچه‌ باقی موندیم و تو اندکی بیشتر.