در خیابان
امروز نشسته بودم توی ماشین و داشتم بیرونو نگاه میکردم که دیدم یه موتوریه داره به من اشاره میکنه. عین کسایی بود که دارند با کسی صحبت میکنند، با این تفاوت که مخاطبش من بودم. خلاصه این همینجوری داشت یه چیزایی میگفت و میخندید و این حرکت تا نصف مسیر ادامه پیدا کرد. قبلنا مردم وقتی میدیدند یکی اهمیت نمیده بیخیال میشدند میرفتند. نمیدونم این چرا ول نمیکرد. آدم هر روز توی این مملکت چیزهای عجیبتری میبینه. احساس ناامنی کردم.