گردِ چه گیری؟

هربار که گردگیری می‌کنم، لحظه‌ای می‌ایستم و یاد صدبار قبلی که دقیقاً داشتم همون نقطه رو گردگیری می‌کردم می‌افتم. هر صدبار گرد و غبارها رو پاک می‌کنم و اون چیز رو سرجاش می‌ذارم و از خودم می‌پرسم: «دلیل وجود اینهمه گردوغبار چیست؟ آیا آدمی کارهای مهم‌تری ندارد؟ چرا هربار باید به این کار مزخرف و بیهوده بپردازد؟ و چرا نمی‌شود به اشیای خانه تافت زد تا همینطور تمیز باقی بمانند؟» می‌دونم خیلیاتون با من هم‌نظر نیستید و خونه‌هاتون همیشه از تمیزی برق می‌زنه. من اما هیچوقت نتونستم با کارهای خونه کنار بیام. از بچگی هم برخلاف خیلی از دخترای دیگه هیچگونه علاقه‌ای به این کارها از خودم نشون نمی‌دادم و اینطور تصور می‌شد که من هیچ کاری بلد نیستم یا هیچ کاری از دستم برنمیاد. البته واقعاً هم کارهای خونه رو بلد نبودم و چنین کارهایی از دستم برنمی‌اومد :))))) ولی یاد گرفتنشون سخت نبود. یعنی به استعداد و این چیزا ربطی نداشت. من صرفاً علاقه‌ای بهش نداشتم. وگرنه هربار که مامان ازم می‌خواست توی کاری کمکش کنم، اون کار رو درست انجام می‌دادم. به نظر من این کارها بسیار زمانبر و انرژی‌بلع هستند. حداقل برای من که اینجوریه. معمولاً تمیز کردن اساسی اتاقم یه روز کامل طول می‌کشه و تهشم هیچ جونی برام نمی‌مونه که به کارهای دیگه بپردازم. شاید یکی از دلایل علاقه نداشتن به این کارها همین باشه. شاید کسی که ذهنش همیشه شلوغه، بیشتر تمایل داره دوروبرش هم شبیه درونش باشه، چمیدونم :))))) به هرحال خلاصه‌اش اینه که جونم درمیاد این کارا رو بکنم با اینکه آدم تنبلی نیستم.