بذار بچرخیم دور باطل حیاتُ
"... من همینجام ولی نه اونقدر که باز
بتونه کسی یه چیزی ازم بخواد
بتونه کسی یه چیزی ازم بفهمه
بمونه یه جوری یه چیزی ازم به یاد..."
.
.
.
"... من کلی ضربه خوردم از سادگیات
کلی طول کشید که بشی واقعبین
کلی برگ ریختم رو این خاک پیر
که تو زندهای الان و سالمی
تو وطنِ بیگانگی
ما جوونه زدیم تو هر پارگی
بیا آیندهتو به آغوش بگیر
ما که آشنا نشدیم به تازگی
شبِ آبی میده غروبِ صورتی
نه، ما هیچکاری نکردیم زورکی
نمیشه هیشکی هیچجوری توم اسیر
تا زندهست کودکیام..."
پ.ن: روزی که با سهراب سپهری و بهرام شروع میشه باید روز جالبی باشه. "خواهیم دید چه خواهد شد."