47

و سرانجام متیویی که دیگه چشماشو باز نکرد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+اگه بخوام امشبو اینجا توی اتاقم تنها بمونم تو ناراحت نمی‌شی؟ باور کن اصلا نمی‌ترسم. از لحظه‌ای که این اتفاق افتاده، من حتی یه لحظه هم تنها نبودم. دلم می‌خواد تنهای تنها باشم. دلم می‌خواد هیچ‌کاری نکنم و تو سکوت با این مصیبت تنها باشم. تو نمی‌دونی مرگ متیو چطوری تمام وجودمو داغون کرده... هنوز باور نمی‌کنم که اون صورت مهربون دیگه به من نگاه نمی‌کنه. فکر می‌کنم من بچه بودم که اون مُرده و من یادم نیست... می‌دونی چیه دیانا؟ وقتی کسی رو که مهربونِ مهربونا بود از دست می‌دی، هیچ می‌شی. متیو با من اینطوری بود... ازت معذرت می‌خوام دیانا...»

 

پ.ن: 

1. نه بابا اینا اشکای من نیستند. این فقط یه انیمه‌ست😭

2. این خیلی بی‌رحمانه نیست که وقتی یه نفر یه عزیزی رو از دست می‌ده باید خودش کارای کفن و دفن و مراسم و روبه‌رو شدن با مردمو انجام بده؟ اون آدم بیشتر از همه به حمایت نیاز داره. کتاب "عیبی ندارد اگر حالت خوش نیست" مگان دیواین رو بخونین متوجه حرفم می‌شین.