40






















بیمارستانی در شهر شارلوت برای تعمیرات نیاز به پول داشت. انجمن خیریه به همین منظور یه جشن نیکوکاری ترتیب داده بود. از آنه هم خواسته شد شعری رو اونجا دکلمه کنه. متیو برای درخشیدن هرچه بیشتر آنه براش یه گردنبند مروارید خرید. دیانا هم کارهای مربوط به لباس و کفش و درست کردن موهای آنه رو به عهده گرفت. در فرجام آنه بسیار زیبا شد و البته باوقار. آنه و دیانا و جین با هم به اون جشن رفتند. اونجا پر بود از آدمهای ثروتمند که لباسهای بسیار مجللی پوشیده بودند. طوری که لباس آنه پیش اونا خیلی حقیر به نظر میرسید. اون سه نفر همینطور که داشتند اطراف رو نگاه میکردند، ناگهان جوزی پای و گیلبرت رو دست در دست هم دیدند که وارد جشن شدند. کمکم مراسم شروع شد و کسانی که اجرا داشتند روی صحنه رفتند. وقتی آنه رو برای اجرای دکلمه صدا زدند رنگش پرید. اون دست و پاش رو گم کرده بود و خیلی دلهره داشت. اما با این حال از جاش بلند شد و جلو رفت و تا گیلبرت رو در میان تماشاچیها دید همهی دلهرهاش رو از یاد برد. اخمی کرد و برنامهاش رو آغاز کرد. آنه اونقدر قشنگ اجرا کرد که تماشاچیها به وجد اومدند و با کف زدنهای متوالی خواستار اجرای یه شعر دیگه شدند. اون هم با خوشحالی این کار رو انجام داد. در پایان جشن خیلیها دور آنه جمع شدند و از اجراش تعریف کردند. بعد دیانا و جین به همراه آنه به خونه برگشتند. دیانا تعریف میکرد که یه نقاش معروف توی مراسم اونقدر از سادگی و معصومیت آنه خوشش اومده بوده که میخواسته چهرهاش رو نقاشی کنه...
دیالوگهای جالب این قسمت:
«دیانا درسته که ما از هم تعریف کردیم ولی حقیقت چیز دیگهست. زشتی و زیبایی، سپیدی و سیاهی همه رفتنیاند. فقط مهربانی و صداقت و نیکسرشتی حقیقت زندگیه.»
«_راستی بچهها دیدین بعضیا چه لباسهای اجق وجقی پوشیده بودند؟ فکر میکردند که همه هاج و واج میمونند!
+ما خودمون از همه موقرتر بودیم. اونا زندگی رو تو پول و بریز و بپاش میدونند، ولی ما خیلی خوشبختتر از اوناییم. ما برای زندگی کردن هدف داریم. برای اینکه در زندگی هدف داریم فکر داریم. به اون دریاچه نگاه کنید! به اون نقرههای خالص آب. اونا به ما تعلق دارند، چون ازشون لذت میبریم. طبیعت چیزهای چنان قشنگی داره که آدم هزارسال هم عمر کنه نمیتونه همشو ببینه. نگاه من به زندگی اینطوریه. من خوشبختی رو در کنار مهربونیا میبینم، در کنار همدلیا میبینم، در کنار متیو و ماریلا. کسی بودن مهم نیست. انسان بودن سخته و این سختی همون زندگیه. خواهش میکنم به من قول بدین که این سختی رو دوست داشته باشین. سعی نکنین مثل بعضیا مصنوعی زندگی کنین. یه عدهای هستن که فکر میکنن اگه به کسی لبخند بزنن بیمقدار میشن! به همین خاطرم با چشم حقارت به همهچی نگاه میکنن. اون خانم هنرمند معروف هنوز هنر درست زندگی کردنو یاد نگرفته بود. اول فکر میکرد که هنرمند باید خودشو بگیره و به کسی اهمیت نده. شما که نمیخواهید اینطور باشید؟! اونا صادقانه با خودشون خلوت نکردند تا ببینند کی هستند. من تا آخر عمرم نمیخوام حتی یه لحظه زندگی اونا رو داشته باشم. برای من باارزشترین جا گرین گیبلزه و باارزشترین چیز گردنبند مروارید متیوئه و تا لحظهی مرگم این یادگارُ به گردنم خواهم داشت...»
پ.ن: چهار پنجم یا 80% پروسه به اتمام رسیده✅
*توی دوبله اینطور گفته شد که انگار آنه به خاطر نگاههای تحقیرآمیز جوزی پای وسط صحنه به خودش مسلط شد و اجراش رو شروع کرد. ولی من فکر میکنم وجود گیلبرت و اینکه جلوی اون کم نیاره هم خیلی عامل مهمی بوده.