39

روزها در اَوِنلی با اضطراب می‌گذشتند. همه‌ی بچه‌ها بی‌صبرانه منتظر نتایج آزمون بودند و هرروز جلوی اداره‌ی پست انتظار می‌کشیدند. آنه به کلی از خورد و خوراک افتاده بود و حتی نمی‌تونست درست بخوابه. ماریلا برای اینکه اونو از این وضع دربیاره پیشنهاد کرد به متیو تو کارهای مزرعه کمک کنه. اون با خودش فکر می‌کرد کار کردن تو هوای آزاد حتماً حال آنه رو بهتر و حواسشو از نتایج پرت می‌کنه. البته آنه هم از این پیشنهاد استقبال کرد. اون متیو رو خیلی دوست داشت. برای خوشحال کردنش هم هرکاری از دستش برمی‌اومد انجام می‌داد. روز اولی که آنه به مزرعه رفت تا کمک کنه اونقدر خسته شد که شب بدون اینکه لباسش رو عوض کنه خوابش برد. چندروز به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز غروب، دیانا دوان دوان و با خوشحالی در حالی که روزنامه‌ای به دست داشت به سمت آنه اومد و به اون خبر قبولی‌اش رو داد. آنه نفر اول آزمون شده بود و اونقدر هیجان‌زده بود که حتی نمی‌تونست صحبت کنه. نفر بعدی گیلبرت بلایت بود. همه‌ی بچه‌ها قبول شده بودند و این خبر خوشحال‌کننده‌ای بود. آنه اول از همه پیش متیو رفت و روزنامه رو نشونش داد. ماریلا و خانم لیند هم همونجا متوجه این موضوع شدند. بعد آنه و دیانا رفتند که خبر قبولی بچه‌ها رو تک به تک بهشون بدن. خانم آلن به مناسبت این موفقیت همه‌ی قبول‌شدگان رو برای صرف قهوه به خونه‌اش دعوت کرد. خانم استیسی هم نامه‌ای فرستاده و این موفقیت رو تبریک گفته بود. آنه و بچه‌ها قبولی‌شون رو مدیون زحمات خانم استیسی بودند. آنه اون شب زانو زد و از خداوند بزرگ سپاسگزاری کرد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+راستشو بگو متیو. هیچوقت آرزو کرده بودی که من یه پسر بودم؟ آخه همه می‌گن پسرا بیشتر می‌تونن تو کارهای مزرعه کمک کنند تا دخترا...

∆نه... ابدا اینطور نیست. از وقتی که تو رو دیدم حتی یه دفعه هم فکرشو نکردم که ای کاش به جای تو یه پسربچه رو به فرزندی قبول می‌کردم.

+یعنی واقعاً اینطور بوده؟!

∆بله. دقیقاً اینطوره. من انقدر از تو راضی هستم دخترم که خدا می‌دونه. من حتی در این مدت به این فکر نیفتاده بودم که تو روزی تو کارهای مزرعه به من کمک بکنی...»

«_اوه آنه آدم چه احساس خوبی داره وقتی بهترینه. اگه من جای تو بودم از خوشحالی دیوونه می‌شدم. البته الانم چون تو رو دوست دارم همون حال بهم دست داده. تو چرا همینطوری وایسادی و ماتت برده؟! به نظر زیاد خوشحال نیستی...

+ظاهرم اینطوره ولی درونم غوغاییه! خیلی چیزا دارم که بگم اما زبونم بند اومده. من این حالتو حتی توی خوابمم نمی‌دیدم! ولی چرا، یه دفعه خوابشو دیدم. دیدم که بهترین نمره رو آوردم اما چون دور از تصورم بود باورشم نکردم و تصمیم گرفتم از ذهنم دورش کنم، برای اینکه آزارم می‌داد. یه جوری نگرانم می‌کرد و این برای سلامتی‌ام خوب نبود...»

 

پ.ن:

1. متیو چقدر دوست‌داشتنیه. اون همیشه آنه رو باور داشت و حتی می‌گفت که نفر اول می‌شه. جهان چقدر به همچین آدمایی نیاز داره...

2. یه آدم چقدر باید عزیز باشه که عکسشو قاب کنی و بذاری روی میزت؟ یا بذاریش توی کیف پولت. خانم استیسی همچین جایگاهی تو دل آنه داشت.

3. گیلبرت بلایت و آنه هردو اول شدند. احتمالاً مجموع نمراتشون یکی شده بوده. وگرنه کنار اسم گیلبرت می‌زدند "2".

4. مودی اسپارگن برای رهایی از اضطراب، گُریز رو انتخاب کرده بود. برای همین برخلاف بچه‌ها انتظار اومدن نتایج رو نمی‌کشید.