42


























متیو و آنه بالاخره به شهر شارلوت رسیدند و به همراه عمه ژوزفین رفتند تا اتاق جدید آنه توی خوابگاه رو ببینند. در گرین گیبلز ماریلا بسیار دلتنگ آنه بود و برای فرار از این احساسات به جون خونه افتاده بود و همهجا رو میسابید. متیو اون شب تو شهر شارلوت نموند و برگشت. نبود آنه خیلی توی گرین گیبلز حس میشد، اونقدر که خواهر و برادر کاتبرت اون شب نتونستند درست بخوابند. روز بعد آنه برای اولینبار به کالج رفت. جین و روبی و جوزی پای اونجا بودند اما هیچکدوم توی کلاس آنه نیفتاده بودند. تنها همکلاسی آشنای آنه گیلبرت بلایت بود. آنه امیدوار بود که به زودی دوستان جدیدی پیدا کنه و از این احساس غربت دربیاد. اما به هرحال غربت، غربت بود و نمیشد ازش فرار کرد. اون برای همهچیز گرین گیبلز دلتنگ بود. برای ماریلا و متیو، برای همهچیز. تو همین حال و هواها بود که جوزی پای و جین و روبی اومدند بهش سر بزنند و از بورسیهای به نام اِفری که سالانه به کالجشون تعلق میگرفته نام بردند. آنه بسیار مصمم شد که اون بورسیه رو به دست بیاره...
دیالوگهای جالب این قسمت:
«احساس غربت و تنهایی خیلی اذیتم میکنه. باید سعی کنم به خاطر آیندهام به این زندگی عادت کنم. دخترای همکلاسیام به نظرم دخترای خوبی اومدند. ولی دیانا یه دوست دیگهست! دیانا دوستیه که با من پیمان وفاداری بسته و همیشه در انتظار نامههاییه که من براش خواهم نوشت. اگه براش بنویسم که دوست تازهای پیدا کردم حتماً دلش میشکنه ولی انقدر فهمیده هست که تنهایی منو درک کنه و ازش رنجیدهخاطر نشه. دختری که پشت سر من میشینه، چهرهی معصوم و مهربونی داره و گاهی مثل من ارادتی به طبیعت نشون میده و از چشمانداز بیرون کلاس گل خاطرهای میچینه. شاید اونا هم در ذهنشون منو به شکل دیگهای میبینند و یه تصورات دیگهای نسبت به من دارند...»
«اَوِنلی دنیای خاطرات منه. اَوِنلی شاهد زندهی بزرگ شدن منه. من نمیتونم بهش فکر نکنم. چطوره جمعهی آینده برم خونهمون؟ نه... تا جمعهی آینده هزارسال دیگه مونده... پس چیکار کنم؟ دلم برای در زدنهای ماریلا تنگ شده... دلم برای پوتینهای گِلی متیو تنگ شده...»