44

به خاطر امتحانات و سرمای سخت زمستون شاگردها تصمیم گرفتند حتی آخر هفته‌ها هم پیش خانواده‌هاشون برنگردند. آنه توی نامه‌ای این موارد رو برای ماریلا و متیو توضیح داده بود. اما حتی فکر اینکه اون دو نفر قرار نبود تا پنج ماه آینده آنه رو ببینند آزارشون می‌داد. فاصله‌ی حمله‌های قلبی متیو کمتر شده بود و اون زمستون یه حمله‌ی دیگه هم بهش دست داد. ماریلا و خانم لیند در این باره صحبت می‌کردند که باید این موضوع رو به اطلاع آنه برسونند یا نه. متیو دلش نمی‌خواست آنه چیزی بدونه. چون در غیر اینصورت کالج رو رها می‌کرد و به گرین گیبلز برمی‌گشت. در حالی که آرزوی متیو و ماریلا این بود که اون بتونه کالجش رو با موفقیت به پایان برسونه. یک روز که آنه برای دیدار عمه ژوزفین رفته بود خبر بدحالی متیو رو شنید و اونقدر دستپاچه شد که با اولین قطار به اَوِنلی برگشت. متیو و ماریلا از اومدن آنه خیلی خوشحال شدند ولی طوری رفتار کردند که انگار حملات قلبی متیو مسئله‌ی مهمی نبوده و اون در حال حاضر حالش خوبه. این شد که آنه بعد از کمی استراحت دوباره به شهر شارلوت برگشت. بهار اومده بود و تولد دیانا هم گذشته بود. آنه برای اون یه سنجاق سینه خرید و به عنوان کادو براش فرستاد. دیانا خیلی از بابت هدیه خوشحال شد. زمان به سرعت سپری می‌شد و آنه به سختی درس می‌خوند تا هم مدال طلا رو به دست بیاره و هم بورسیه رو بگیره. در این مسیر گیلبرت بلایت همچنان رقیب سرسختش بود. اما بالاخره امتحانات کالج به پایان رسید و حالا بچه‌ها باید منتظر نتایج می‌موندند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«∆آدم وقتی پیر می‌شه هزار و یک عیب پیدا می‌کنه. یکی نمی‌تونه راه بره. یکی معده‌اش درد می‌کنه. یکی اشتهاش کور می‌شه. یکی فراموشی می‌گیره و همه‌ی اینا یعنی پیری...»

 

پ.ن: آه متیو، متیو، متیو :(

فکر می‌کنم دلیل تنفر مردم اون زمان جزیره‌ی پرنس ادوارد از زمستون رو حالا می‌فهمم: کولاک‌های سخت!