37

ماریلا هرروز شاهد بزرگ شدن و قد کشیدن آنه بود و به وضوح متانت و وقار خیلی بیشتری در اون می‌دید. فقط تنها چیز ناراحت‌کننده این بود که آنه ساکت‌تر شده بود و ماریلا دلتنگ وقتایی بود که آنه تندتند و پشت سر هم حرف می‌زد و به هیچکس دیگه‌ای مجال صحبت کردن نمی‌داد. ماریلا نمی‌خواست آنه انقدر زود بزرگ بشه اما خیلی چیزها تغییر کرده بود. اتاق آنه هم مثل چهار سال پیش که اون تازه به گرین گیبلز اومده بود نبود. حتی متیو یه تخت جدید برای اون خریده بود که به اتاقش منتقلش کردند. آنه همچنان به سختی درس می‌خوند تا برای آزمون ورودی کالج آماده بشه. خبر جدید این بود که به تازگی یه خط قطار مستقیم از شهر شارلوت به کارمودی کشیده شده بود و قرار بود مردم شهر برای جشن بازگشایی راه‌آهن به اونجا برن. عمه ژوزفین هم جزو اولین مسافرانی بود که سوار اون قطار جدید شده بود و به کارمودی اومده بود. این خط جدید رفت‌وآمد آنه به اَوِنلی رو بعد از قبولی در کالج خیلی ساده‌تر می‌کرد. بعدازظهر روز بعد ماریلا عمه ژوزفین رو به صرف چای به خونه‌شون دعوت کرد. آنه برای اون روز کلی کیک و شیرینی درست کرد و تدارک دید. عمه ژوزفین از ماریلا درخواست کرد که آنه تا زمان امتحانش پیش اون بمونه. ماریلا و متیو هم مخالفتی نکردند. اونا دلشون می‌خواست آنه در آرامش باشه...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«∆تو و من و آنه باید این دوری رو تحمل بکنیم.

_راه درستش اینه، اما دلم می‌خواد هرروز شاهد بزرگ شدنش باشم. یه نگاهی بهش بکن. اون حتی درباره‌ی خانم کوردلیا صحبت نمی‌کنه!

∆از این بابت ناراحتی؟

_نه ناراحت نیستم. اما اون دیگه روی گل‌های شمعدونی هم اسم نمی‌ذاره. به درخت گیلاس هم سلام نمی‌کنه. حتی به دریاچه‌ی باری نمی‌گه دریاچه‌ی آب‌های نقره‌ای... معذرت می‌خوام. یادم رفت شمعو روشن کنم...»

«_آنه چرا انقدر ساکت شدی؟ دیگه اصلا حرف نمی‌زنی. اون‌وقتا مجال نمی‌دادی آدم یه کلمه حرف بزنه. چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟!

+نه... همه‌چیز خیلی هم خوبه. نمی‌دونم چرا حوصله‌شو ندارم. می‌دونی چیه ماریلا؟ فکر کردن خیلی بهتر از حرف زدنه. من وقتی یه چیزی رو تو ذهنم پیدا می‌کنم، اونو پیش خودم نگه می‌دارم. آره... تو قلبم چنان محکم نگهش می‌دارم مثل اینکه گذاشته باشینش تو یه صندوق. ماریلا من دلم نمی‌خواد کسی به حرفایی که می‌زنم پوزخند بزنه. شاید این برای من ناراحت‌کننده باشه و شایدم نه. اون‌وقتا من همیشه خودمو جای بزرگترا می‌ذاشتم و احساس می‌کردم بزرگ شدم، اما تو این مدت پی بردم همش مثل یه سراب بوده و من فکر می‌کردم که با حرفای گنده‌گنده‌ام بزرگ شدم. در صورتیکه واقعیت یه چیز دیگه‌ست...»

«_آنه چرا نمی‌ذاری کمکت کنم بچه‌جون؟!

+ماریلا می‌خوام به خودم ثابت کنم که این‌کار ازم برمیاد.

_حالا فکر کن ثابت کردی...

+اونوقت می‌تونم برای جوزی پای تعریف کنم و شاهد باشم که چجوری آدم حسود ناراحت می‌شه!»

 

پ.ن: 

1. بزرگ شدن آنه برای منم خیلی غم‌انگیزه. قلبم رو به درد میاره. بزرگسالی همینقدر بی‌رحمانه و مزخرفه. زور دنیای واقعی به خیال می‌چربه و آدمو هل می‌ده وسط جهنم واقعیت.

2. گفته بودم داریم به قسمت‌های تاریک نزدیک و نزدیک‌تر می‌شیم. نوشتن در مورد هرقسمت هم داره همینطور سخت و سخت‌تر می‌شه.