خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

30

هر تصمیم ما راه مجزایی رو به رومون باز و راه‌های دیگه‌ رو برامون می‌بنده. تصمیم اون روز آنه یه ورژن از اتفاقاتی بود که می‌تونست براش رخ بده. دستفروش حیله‌گر آنه رو گول زد و باعث شد اون یه رنگ مو برای خودش بخره تا شاید بتونه از شر رنگ قرمز موهاش خلاص بشه. دستفروش تضمین کرد که موهای آنه مثل پر کلاغ سیاه می‌شه. آنه‌ی بیچاره هم با همین خیالات تمام پس‌اندازشو به مرد داد، رنگ مو رو گرفت و به سمت خونه دوید. بعد با خوشحالی رنگ مو رو روی موهاش گذاشت. کمی بعد اما چیزی رو دید که وحشت کرد! موهای آنه به جای رنگ سیاه سبز شده بودند، سبز! فقط همین می‌تونست بدتر از این باشه که رنگ موهای یه نفر قرمز باشه! آنه تا آخر شب از اتاقش بیرون نرفت و همش گریه کرد و گریه کرد و غصه خورد. ماریلا و متیو اولش فکر می‌کردند آنه خونه نیست. تا اینکه ماریلا برای آوردن شمع به اتاق آنه رفت و اونو گریان توی تختش پیدا کرد. بعد از اینکه ماریلا فهمید ماجرا از چه قرار بوده، هم شوکه شد، هم عصبانی و هم غمگین. ولی بیشتر از همه‌ی اینا به فکر راه حلی بود که بتونه آنه رو از این وضعیت خارج کنه. اولین راه حل شستن موها بود. ماریلا موهای آنه رو شست. بارها شست. با آب گرم و شوینده هم شست. حتی خود آنه بعد از اون چندین و چندبار موهاش رو شست ولی هیچ فایده‌ای نداشت. رنگ سبز چنان با لجبازی به موهای آنه نشسته بود که گویی از ابتدا رنگ اصلی موهاش همین بوده! با این اوضاع آنه حاضر نبود به مدرسه بره و جلوی جوزی پای ظاهر بشه. چون می‌دونست اون قراره کلی مسخره‌اش کنه. دیانا مثل هرروز روی پل چوبی منتظر آنه بود تا با هم به مدرسه برن ولی آنه نیومد. دیانا هم رفت تا ببینه چه اتفاقی برای اون افتاده که انقدر دیر کرده؟ با دیدن موهای سبز آنه و غم و غصه‌ی اون، دیانا هم پابه‌پاش گریه کرد و قول داد به کسی چیزی نگه. در فرجام آنه متوجه شد راهی نداره جز اینکه قسمت سبز موهاشو کوتاه کنه. بنابراین قیچی رو دست ماریلا داد و ازش خواست کار رو تموم کنه... آنه هربار که خودش رو توی آینه نگاه می‌کرد احساس می‌کرد خیلی زشت شده ولی با وجود این بالاخره بعد یه هفته تصمیم گرفت به مدرسه بره. دیانا توی راه یه روبان مخملی دور سر آنه بست که قیافه‌اش رو بهتر کرد. در ضمن بچه‌های مدرسه خیلی خوب از ظاهر جدید آنه استقبال کردند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+ماریلا من موهامو رنگ کردم...

_چیکار کردی؟! تو موهاتو رنگ کردی؟! چطور همچین چیزی ممکنه؟ حتماً به فکرت نرسیده که کار احمقانه‌تری انجام بدی!

+می‌دونم که کار احمقانه‌ای بود، اما فکر کردم اگه آدم یه کار احمقانه بکنه بهتر از اینه که موهاش قرمز باشه. خیال می‌کردم می‌تونم عوضش کنم. خیال کردم شما خوشتون میاد.

_اگه من جای تو بودم و می‌خواستم موهامو رنگ کنم، اقلا رنگ مناسب‌تری رو انتخاب می‌کردم نه این رنگ سبزو!

+خیال می‌کنی من مخصوصاً رنگ موهامو سبز کردم؟! نه، فقط یه بدشانسی بود! اون دستفروش دوره‌گرد گفت که رنگ موهام سیاه می‌شه. سیاه خوشرنگ مثل پر کلاغ. من از کجا می‌دونستم که داره کلک می‌زنه؟ آخه آدم انقد حقه‌باز می‌شه؟!»

«چرا این بلاها همیشه سر من میاد؟ قهرمانای اکثر داستانا موهاشونو می‌فروشند و با پولش کارهای بزرگ می‌کنند. منم با کمال میل حاضر بودم همچین کاری بکنم. ولی متأسفانه موهای من به خاطر رنگ سبزشون به درد نمی‌خورند. باید مثل چمن زده بشن و دور ریخته بشن! با این‌کار سرنوشتم عوض می‌شه. فکر کنم دیگه ندونم‌کاری نکنم...»

 

پ.ن: 

1. سه پنجم یا 60% پروسه به اتمام رسیده✅

2. توصیف داستان امروز چه طولانی شد!

3. راه دیگه‌ای هم وجود داشت. اینکه آنه کل موهاش رو سیاه کنه. اونوقت اون رنگ سبز با رنگ سیاه پوشیده و مشکل حل می‌شد. بعدش اگه مسئله‌ای پیش می‌اومد می‌تونستند به کوتاه کردن مو فکر کنند.

4. رفیق حقیقی اونیه که پا‌به‌پای تو برای مشکلات و ناراحتیات غصه بخوره و گریه کنه و از خوشحالیات حتی بیشتر از خودت ذوق کنه! دیانا برای آنه یه همچین رفیقیه!

5. رفتار ماریلا و متیو با آنه دقیقاً مثل یه پدر و مادر واقعیه و چقدر این توی انیمیشن زیبا به تصویر کشیده شده.

6. نمی‌دونم چرا با دیدن دستفروش دوره‌گرد یاد نامادری سفیدبرفی افتادم که همش با ظاهر مبدل سر می‌رسید تا سفیدبرفی رو مسموم کنه :))

29

بچه‌های مدرسه‌ی اَوِنلی هنوز خاطرات جشن رو پیش خودشون مرور می‌کردند. توی کلاس جنگ و جدالی بین چندتا از بچه‌ها پیش اومده بود ولی خانم استیسی دخالت نمی‌کرد. اون می‌خواست بچه‌ها خودشون پیوندهای دوستی‌شون رو ترمیم کنند. برای زنگ انشا هرکس باید یه داستان می‌نوشت. داستان آنه خیلی غم‌انگیز بود. در مورد دوتا خواهر به نام‌های کوردلیا و جرالیس که حسادت زندگی‌هاشون رو نابود کرد. دیانا که زودتر به داستان آنه گوش کرده بود، ازش پرسید چطور می‌تونه داستان‌های به این قشنگی بنویسه؟ اون خودش رو در این زمینه توانا نمی‌دید و براش خیلی سخت بود که مثل آنه خیال‌پرداز باشه. آنه هم پیشنهاد داد یه انجمن به نام انجمن نویسنده‌های کوچک تأسیس کنند و توش هرکسی هر هفته یه داستان بنویسه و با صدای بلند برای بقیه بخونه. بقیه هم نظرشونو درباره‌اش بگن. در ابتدا فقط آنه و دیانا عضو انجمن بودند. بعد کم‌کم بقیه‌ی دخترا هم بهشون پیوستند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«همه‌چیز تموم شد. دیانا من دیگه از دست رفتم! آخه من تئاتر رو دوست دارم. باید بگم ماریلا حق داشت، چون روح حساس منو شناخته بود و به همین دلیل سعی می‌کرد یه جوری جلوی منو بگیره. اون خیلی باهوشه. احساساتش هیچوقت به عقلش غلبه نمی‌کنه. برای همین من تحسینش می‌کنم. من قبول دارم که احساساتی بودن بیش از حد آدمو از معقول بودن دور می‌کنه. ولی کسایی که عاقلانه رفتار می‌کنند رمانتیک نیستند، بلکه آدمای خشکی‌اند! من دوست ندارم آدم خشکی باشم! خانم لیند هم معتقده که من خیلی احساساتی‌ام. چه کنم؟ دست خودم نیست! گاهی اوقات وقتی بهش فکر می‌کنم از خودم بدم میاد، چون عقل مثل چراغیه که راه تاریکو روشن می‌کنه.»

«اون گفت اگه آدم می‌خواد همه‌چیزُ بفهمه باید چشم و گوششو باز کنه. پس بنابراین ما الآن می‌‌تونیم بفهمیم که زمستون چی می‌خواد بگه...»

«نقطه ضعف ناچیز منم اینه که همیشه تو فکرم. گاهی ساعت‌ها توی رویاهای خودم انقدر غرق می‌شم که یادم می‌ره چیکار باید بکنم و این ماریلا رو خیلی عصبانی می‌کنه. حالا که سیزده سالم شده امیدوارم بهتر بشم.»

28

اون روز، روز اجرای مراسم آنه و هم‌کلاسی‌هاش بود. آنه خیلی سرحال از خواب بیدار شد، از اتاقش به آشپزخونه رفت و ناگهان با هدیه‌ی متیو مواجه شد. اون دقیقاً همون لباسی بود که همیشه تصور می‌کرد. با آستین‌های پفی و چین‌دار. آنه از شدت خوشحالی اشک توی چشم‌هاش جمع شد و در حالی که متیو رو سخت در آغوش گرفته بود ازش تشکر کرد. خانم ریچل لیند هم یه گل سر همرنگ لباسش برای آنه فرستاده بود. بعد دیانا اومد و هدیه‌ی خاله ژوزفین رو براش آورد. یه جفت کفش که قرار بود توی تئاتر خیلی به دردش بخوره. با وجود اینهمه چیز خوشحال‌کننده آنه اون روز خوشبخت‌ترین دختر اَوِنلی بود. اون بعد از اینکه صبحانه‌اش رو تموم کرد، لباس جدیدش رو پوشید و به سمت مدرسه رفت تا سالن تئاتر رو آماده کنند و آخرین تمرینشون رو انجام بدن. اون روز همه‌ی مردم اونلی به دیدن نمایش اونا می‌اومدند. شب که شد همه‌چیز خیلی خوب پیش رفت. همه‌ی بچه‌ها خیلی خوب رول‌هاشون رو بازی کردند. متیو و ماریلا هم پیش خودشون فکر می‌کردند که چقدر به وجود آنه افتخار می‌کنند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«فکرشو بکن! اگه قبل از اینکه من این لباسو هدیه بگیرم، آستین پفی از مد می‌افتاد چی می‌شد! یه ضایعه‌ی روحی که هیچوقت التیام پیدا نمی‌کرد! نمی‌تونی حدس بزنی وقتی رویای یه آدم واقعیت پیدا می‌کنه چه احساسی بهش دست می‌ده! خانم لیند چقدر مهربونه که به فکر یه گل سر مناسبم بوده. طفلک خانم لیند خیلی زحمت کشیده که لباس من خوشگل بشه. من همیشه فکر می‌کردم تو این لباس خیلی باوقار نیستم که مورد توجه قرار بگیرم. وقتی تنم کردم، متیو و خانم لیند خوششون بیاد اونوقت من خوشحال‌تر می‌شم. کسی چه می‌دونه؟! شایدم همین لباس یه روزی سرنوشت منو تغییر بده. لباس چین‌دار آستین پفی آدمو سر شوق میاره. به طوری که خیال می‌کنه همه‌چی آسون‌تره و می‌تونه موفق‌تر باشه! قول می‌دم از این به بعد درس هندسه برام آسون‌تره. آخه مگه می‌شه با این لباس آدم تنبل باشه و هیچ‌ کاری نکنه؟!»

 

پ.ن: سر این قسمت شوق زیادی داشتم. یکی از جالب‌ترین سکانس‌ها برام اونجایی بود که گل سر سفید آنه وقتی داشت از صحنه پایین می‌اومد از سرش افتاد و گیلبرت بلایت یواشکی برش داشت و گذاشت تو جیبش :))))

*حاوی عکس‌های زیااااااد

27

روز جشن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. بچه‌های مدرسه سخت مشغول تمرین کردن رول‌هاشون بودند. متیو یه روز که از سرکار برگشته بود، آنه رو در کنار دوستانش توی خونه دید. اون می‌تونست بفهمه آنه یه فرقی با اون بچه‌ها داره ولی هرچقدر فکر می‌کرد نمی‌فهمید چه فرقی؟ تا اینکه یه مرتبه چیزی به ذهنش رسید: «آستین‌های پفی!» خودش بود. آنه لباس‌های بسیار ساده‌ای می‌پوشید. در حالی که هم‌سن‌وسال‌های اون تقریباً همیشه لباس‌هایی با آستین‌های پفی و چین‌دار داشتند. همینا باعث شد متیو به فکر خرید یه لباس زیبا برای آنه بیفته تا تو روز جشن، قشنگ‌تر جلوی هم‌کلاسی‌هاش ظاهر بشه. متیو نمی‌خواست ماریلا چیزی از این موضوع بفهمه.‌ چون می‌دونست که باهاش مخالفت می‌کنه. این شد که روز بعد یواشکی دُرُشکه رو آماده کرد تا از مغازه یه لباس برای آنه بخره. اما از اونجایی که فروشنده‌هاشون زن بودند، از این کار اجتناب کرد. متیو نمی‌تونست با زن‌ها درست ارتباط برقرار کنه. پیش زن‌های غریبه که می‌ایستاد دست‌وپاش رو گم می‌کرد و به هم می‌ریخت. بنابراین چاره رو در این دید که از خانم ریچل لیند خواهش کنه برای آنه لباس قشنگی بدوزه. همچنین بسیار تأکید کرد که آستین‌هاش پفی و چین‌دار باشه. خانم لیند قبول کرد و لباس رو آماده کرد و اونو برای خانواده‌ی کاتبرت برد. ماریلا اولش از این کار اصلاً خوشش نیومد ولی کم‌کم باهاش کنار اومد. شب سال نو متیو و آنه و ماریلا کنار هم توی آشپزخونه نشسته بودند. اون شب برف می‌بارید...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_متیو کاتبرت! تو داری اونو بیش از حد لوس بار میاری. هرچیزی یه حساب و کتابی داره. هرروز لباس خریدن برای بچه اسمش محبت نیست، نُنُر کردن اونه!

~اما ماریلا با این سر و وضعی که می‌ذاری آنه بگرده هیچ دختری...

_بله ممکنه! اما تا امروز آنه همیشه راضی بوده. تمام این خواسته‌هاش مال گذشته‌ست. درست یه سال پیش که اومد اینجا پیش ما از یه همچین لباسی حرف می‌زد. من چیکارش می‌تونستم بکنم؟! هیچی! من معتقدم که این آستینای پفی واقعاً مسخره‌ان! آدم هرچقدر لباس ساده بپوشه دنگ و فنگش کمتره. یعنی دیگه مجبور نیست مثلاً یه جوری بشینه که اتوش خراب نشه یا می‌خواد دوتا فنجون بشوره عزا بگیره که نه! الآن ممکنه یه قطره آب بهش بپاشه! اصلاً با یه همچین لباسی می‌شه رفت توی زیرزمین و تخم مرغ آورد؟!»

 

پ.ن: با کمال احترام فکر می‌کنم ماریلا داره چرت می‌گه. این لباس قرار نبود لباس خونه‌ی آنه باشه. مگه آدم لباس مجلسی‌شو تو خونه و برای انجام دادن کارهای خونه می‌پوشه؟! این چه چیز عجیبی بود که ماریلا گفت واقعاً؟ :|

26

پای آنه تقریباً خوب شده بود و دیگه می‌تونست به مدرسه بره. اون دلش برای مدرسه خیلی تنگ شده بود و بی‌اندازه مشتاق بود سر کلاس‌های خانم استیسی بشینه. همون‌طور که انتظار داشت کلاس درس خیلی خوب پیش رفت. خانم استیسی هم معلمی بود که در کار خودش خبره بود و می‌دونست چجوری بچه‌ها رو با خودش همراه کنه و استعدادهاشون رو از درونشون بکشه بیرون. برای جشن سال نو اونا تصمیم گرفتند خودشون مراسمی رو تدارک ببینند و قرار شد تئاتر و دکلمه و کُر اجرا بشه. همه‌ی بچه‌ها با علاقه رول‌هاشون رو تمرین می‌کردند که توی مراسم اجرای خوبی داشته باشند...

 

پ.ن: موقع دیدن این قسمت کاغذ و قلم دم دستم نبود. فلذا نشد که دیالوگ‌های جالب این قسمت رو بنویسم.

*توی این قسمت خانم استیسی از بچه‌ها خواست برای مدرسه‌شون یه پرچم طراحی کنند و سه تا از بهتریناشونو انتخاب کرد.

25

چند روزی بود که دیانا به ملاقات آنه نمی‌اومد و این موضوع آنه رو به شدت دلواپس، غمگین و بی‌تاب کرده بود ولی از اونجایی که پاش هنوز کاملاً خوب نشده بود و نمی‌تونست خودش شخصاً به خونه‌ی باری‌ها بره و از ماجرا سر دربیاره، مثل پرنده‌ای در قفس بال‌بال می‌زد. به علاوه که شایعه‌ای مبنی بر مریض بودن دیانا توسط خانم ریچل لیند به گوش ماریلا رسیده بود و این شدت اشک‌های آنه رو بیشتر می‌کرد. آنه به نامه نوشتن برای دیانا روی آورد و خاطرات مشترکشون رو مرور کرد. "چه روزهای خوبی بودند اون روزها"...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+می‌دونی من چی فکر می‌کنم؟ اون حتماً دیگه از من خوشش نمیاد. حالا هم رفته دوست دیگه‌ای پیدا کرده.

_آنه... آخه برای چی انقدر با حدس و گمان زندگی رو برای خودت تلخ می‌کنی؟! بیا بریم پایین. خوب نیست آدم انقدر تو فکر باشه...

+خودش قسم خورده بود تا ابد نسبت به من وفادار می‌مونه! اونوقت به همین راحتی منو فراموش کرده... خواهش می‌کنم ماریلا. منو راحت بذار. از گلوم چیزی پایین نمی‌ره...»

«نه ماریلا. بذار من با آوازِ تنهایی گریه کنم. گریه بهترین دوای دردای منه. آرومم می‌کنه. اگه نتونم خودمو آروم کنم، دردام منو می‌خورن. من دیگه پوک می‌شم...»

24

مسابقه‌ی شهامتی که توسط جوزی پای ترتیب داده شده بود یه قربانی مغرور داشت؛ آنه. اون که به هیچ عنوان نمی‌خواست جلوی جوزی پای کم بیاره، قبول کرد روی لبه‌ی پشت بوم راه بره. اما هنوز چند قدم برنداشته بود که از اون بالا پرت شد پایین و قوزک پاش در رفت. بنابراین طبق تشخیص دکتر تا شیش هفته نباید از جاش تکون می‌خورد و این به این معنا بود که نمی‌تونست به مدرسه بره و معلم جدید، خانم استیسی رو ببینه. این برای آنه فوق‌العاده ناراحت‌کننده بود اما چاره‌ای نداشت. در طول این مدت خیلیا به عیادت آنه اومدند، دوستاش، خانم آلن، خانم لیند و... اما غیرمنتظره‌ترین عیادت رو خانم استیسی انجام داد. آنه اصلاً انتظار نداشت خانم معلم جدید به دیدارش بیاد و این اتفاق قلبش رو سرشار از شادی کرد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+از اینکه خودم باعث شدم تا به این حال و روز بیفتم بیشتر ناراحتم. منظورم اینه که اگه حداقل می‌تونستم تقصیرُ گردن کس دیگه‌ای بندازم، اونوقت خیلی راحت‌تر بودم. اگه کسی می‌خواست شهامت تو رو امتحان کنه و به تو می‌گفت اگه راست می‌گی برو لب پشت بوم، چیکار می‌کردی؟

_من روی زمین می‌موندم و اصلاً بالا نمی‌رفتم و می‌گفتم: "این، کار یه آدم عاقل نیست و من عاقل‌تر از اینم!"

+آره... ای کاش منم مثل تو بودم. تو همیشه دقیقاً می‌دونی چیکار باید بکنی. اون جوزی پای منو مسخره می‌کرد و من نمی‌تونستم اینو تحمل کنم. من به خاطر غرورم این کارو کردم. هرچند اون بالا داشتم از ترس زهره ترک می‌شدم...

_آنه... تو به خاطر یه بچه‌ی بی‌عقلی مثل جوزی پای زندگی‌تو به خطر می‌اندازی؟!

+ماریلا من به خواست خدا به اندازه‌ی کافی تنبیه شدم. تو دیگه نباید انقد عصبانی باشی. قبلاً وقتی کسی به حالت بیهوشی می‌افتاد فکر می‌کردم چقدر رمانتیکه! اما امروز می‌بینم که نه، اینطورام نیست! موقعی که دکتر قوزک پامو جا می‌انداخت انقدررر دردم گرفت که نگو! من حداقل شیش هفته‌ای حق ندارم راه برم. از اینکه نمی‌تونم خانم معلم جدیدُ ببینم متأسفم. برام فاجعه‌ست! اگه من اونو می‌دیدمش دیگه جای تأسف و فاجعه وجود نداشت. اونم با من آشنا شده بود. تمام بچه‌ها از من جلو می‌افتند... چقدر آدم بدبختی‌ام! اما من هرچی که سرنوشت برام رقم زده تحمل می‌کنم به شرطی که تو از دست من عصبانی نباشی. چون راضی نیستم تو رو ناراحت کنم...»

23

خانم آلن آنه رو برای صرف چای به خونه‌اش دعوت کرده بود و آنه از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید. به خصوص که این دعوت توسط نامه‌ای به اطلاعش رسیده بود که توش "دوشیزه آنه شرلی" خطاب شده بود...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«سرنوشت منم درست مثل سرنوشت خانم کوردلیاست. آرزوی اونم برآورده نمی‌شد. رویاهای اونم نقش بر آب شد و سرابی بیش نبود...»

«راست راستی که من بال درآوردم ماریلا! این اولین دعوتیه که از من شده و نمی‌دونم چجوری باید رفتار کنم. حتماً یه آداب و رسوم سخت و پیچیده‌ای داره... مطمئناً خانم کوردلیا می‌دونسته که آدم چیکار باید بکنه. مثلاً فاصله‌اش با بشقاب چقدر باشه، کیکو به اندازه‌ی دهنش ببُره و... تو یتیم‌خونه به ما اینا رو یاد ندادند. اونجا چایی رو همین‌طوری ساده می‌ریختی تو فنجون و می‌خوردیش. فکرشو بکن اگه یه دفعه دسته‌ی فنجون بشکنه و چایی روی میز بریزه، من از خجالت آب می‌شم!»

 

پ.ن: اولین دعوت آنه مگه توسط خانواده‌ی باری نبود؟!

22

اون روز چهارشنبه بود؛ روزی که ماریلا برای خوش‌آمدگویی آقا و خانم آلن رو به خونه دعوت کرده بود. اونا دو روز متوالی داشتند توی آشپزخونه خوراکی‌های خوشمزه درست می‌کردند. آخه دلشون نمی‌خواست هیچ‌چیزی جلوی این زوج دوست‌داشتنی کم و کسر باشه. آنه اونقدر خانم آلن رو دوست داشت که با اینکه مریض شده بود خیلی با دقت یه کیک میوه‌ای براش درست کرد. همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت که نوبت سرو کردن کیک میوه‌ای آنه شد. ماریلا یه تیکه ازش برید و خیلی با احترام به خانم آلن تعارف کرد. خانم آلن هم وقتی فهمید آنه با چه مهر و محبتی این کیکو براش پخته با اینکه میل نداشت دست ماریلا رو رد نکرد. اولین تیکه رو که توی دهنش گذاشت، چهره‌اش درهم رفت. اما خیلی زود به خودش مسلط شد و بدون اینکه گله‌ای بکنه به خوردن ادامه داد. ماریلا که اون لحظه رو دیده بود وحشت‌زده شد. برای همین یه تیکه از کیک رو امتحان کرد و دید خیلی مزه‌ی عجیبی می‌ده! در فرجام فهمیدند که آنه به جای وانیل توی کیک شربت سینه ریخته و...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«ماریلا آبروی من برای همیشه رفت! من باید از اینجا برم... دیگه با چه رویی اینجا بمونم؟! چیکار می‌تونم بکنم؟ دیگه چطوری می‌تونم توی خیابونای اَوِنلی راه برم؟ دیانا ازم می‌پرسه مهمونی چطور بود. من باید واقعیتو براش تعریف کنم. چون نمی‌تونم به اون دروغ بگم. همه منو با انگشت نشون می‌دن و پوزخند می‌زنن و به هم می‌گن: «نیگاش کن! این همون دختریه که به جای وانیل شربت سینه توی کیک ریخته! آه ماریلا... حتی اگه یه ذره درد بی‌آبرویی منو می‌فهمی، از من نخواه که بیام پایین و ظرفا رو بشورم. چون امکان نداره بتونم یه قدم بردارم... اجازه بده وقتی خانم و آقای آلن رفتند بیام بهت کمک کنم. من تا آخر عمرم دیگه از خجالت نمی‌تونم تو صورت اونا نگاه کنم. حتماً الان پیش خودش فکر کرده من می‌خوام مسمومش کنم! خانم لیند اون روز تعریف کرد که یه دختر یتیم می‌خواسته مادر ناتنی‌شو مسموم بکنه! حتماً فکر کردین منم اون‌‌طوری‌ام! اما... اما شربت سینه که توش سم نداره. می‌شه اینو به خانم آلن بگی ماریلا؟!»

21

آقای فلیپ دیگه قرار نبود معلم دهکده باشه. برای همین استعفا داد و رفت. اگرچه بچه‌ها فکر می‌کردند این قضیه‌ی خیلی مهمی نیست، ولی موقع خداحافظی بیشترشون به گریه افتادند. خانم آلن به همراه همسر کشیشش به تازگی به دهکده اومده بودند و قرار بود خانم معلم مدرسه‌ی یکشنبه‌ها باشه. اون خیلی زود خودشو تو دل بچه‌ها باز کرد و بچه‌ها با مهر پذیرفتنش...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«من سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم، ولی نشد که نشد! همه یه دفعه بغضشون ترکید و زدند زیر گریه. من حتی به خودم گفتم آنه یادت میاد آقای فلیپ چطوری جلوی همه توی کلاس با تو دعوا کرد؟ چطوری تو رو کنار گیلبرت شیطون نشوند تا اون تو رو اذیت بکنه و اعصابتو به هم بریزه؟ یا روی تخته سیاه نوشت: «آن شرلی!» آنه رو بدون کسره‌ی آخر خیلی بی‌ارزش تلفظ کرد و مسئله‌ی ریاضی منو به همه نشون داد و گفت چقدر غلط غلوط حلش کردم... اون از من خوشش نیومده بود. برای همینم دوست نداشت منو تشویق بکنه که بهتر بشم. البته شاید برخورد اول منم یه خرده بد بوده. خلاصه ماریلا، این فکرا هم نتونستند جلوی اشکامو بگیرند. جین اندروز هم اولش ادعا کرد حتی یه قطره اشک هم نمی‌ریزه و خیلیم خوشحاله که بالاخره آقای فلیپ تشریفشو می‌بره ولی همون آدم از همه بیشتر گریه کرد، اونم با هق هق بلند.... خیلی بیشتر از من! تازه از برادرشم یه دستمال کاغذی قرض گرفت. البته پسرا برای اینکه نشون بدن مرد شدند گریه نکردند. اونا اصلاً برای لحظات حساس هیچ احساسی نداشتند! در صورتی که لحظه‌ها خیلی حساس و شاعرانه بودند. برای من یکی از شاعرانه‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام بود. طفلک آقای فلیپ انگار اشک تو چشاش جمع شده بود... ماریلا فکرشو بکن که یه مرد توی چشاش اشک جمع شده باشه! من دلم براش می‌سوخت و از کارای بدی که کردم پشیمون بودم. من پشیمون بودم از اینکه وسط درس انقد پچ‌پچ می‌کردم و روی تخته نقاشی‌های مسخره می‌کشیدم و یا با بچه‌ها آقای فلیپو به خاطر پریسی همش دست می‌انداختیم. در ضمن یه مرتبه ناراحت شدم از اینکه چرا من مثل پریسی یه شاگرد نمونه نیستم؟!»

 

پ.ن: اگرچه قالب قبلی نوشتنم که به صورت خیلی مینیمال فقط دوتا عکس قرار می‌دادم ظاهر پست رو جمع‌وجورتر و آراسته‌تر می‌کرد. اما حالا حسم اینه که هرعکسی رو که فکر می‌کنم لازمه قرار بدم. مثلاً توی این قسمت باید اینا رو قرار می‌دادم. اینا گلچین‌شده هستند و قابلیت حذف ندارند.

20

بهار دوباره از راه رسیده بود. حالا درست یک سال از اومدن آنه به گرین گیبلز می‌گذشت. پس اون روز، روز به خصوصی براش بود. اون می‌خواست هرکاری از دستش برمیاد انجام بده تا از ماریلا و متیو قدردانی کرده باشه. بنابراین به مدرسه نرفت و کل کارهای خونه رو به عهده گرفت. همچنین از ماریلا که سرش داشت منفجر می‌شد خواست توی تخت بمونه و استراحت کنه. ماریلا و متیو از اینکه تصمیم گرفته بودند آنه رو پیش خودشون نگه دارند خیلی راضی و خوشحال بودند. آنه با اومدنش به زندگی اونا طراوت و شادابی بخشیده بود...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+تو باز سرت درد می‌کنه نه؟

_متأسفانه بله.

+آخی... ماریلای بیچاره! اگه می‌تونستم سردردتو ازت بگیرم، اونوقت در یه همچین روز به خصوصی تونسته بودم برات کار خوبی انجام بدم!»

«بچه‌ها متأسفانه خیلی زود بزرگ می‌شن. گاهی سعی می‌کنم یادم بیاد که ما اصلاً چطوری بدون اون توی گرین گیبلز زندگی می‌کردیم. هرچی فکر می‌کنم بیهوده‌ست. به نظر میاد که اون همیشه اینجا زندگی می‌کرده و متعلق به اینجا بوده...»

«بالاخره از این هندسه من که چیزی سر در نیاوردم. شیطونه می‌گه همین الآن پاره‌پوره‌اش کنم!»

 

پ.ن: دو پنجم یا 40٪ پروسه به اتمام رسیده✅

باورم نمی‌شه فقط دو قسمت زمستون بود :))))) یعنی چی که همش بهار و تابستونه اونجا؟

19

به مناسبت تولد دیانا خانواده‌ی باری تدارکات ویژه‌ای دیده بودند و آنه هم مثل دیانا خیلی براش ذوق داشت. اون شب آنه و دیانا دیروقت به خونه برگشتند. آنه قرار بود شب رو در خونه‌ی باری‌ها بگذرونه و هردوشون می‌خواستند تو اتاق مهمان بخوابند. غافل از اینکه خاله ژوزفین اونجا خوابیده بود. آنه و دیانا هم بی‌خبر از همه‌جا دوتایی با شدت روی تخت پریدند و پیرزن بیچاره رو زهره ترک کردند. فردای اون روز آنه صمیمانه از خاله ژوزفین معذرت‌خواهی کرد. اون بعد از صحبت‌های آنه ازش خیلی خوشش اومد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_چشمک زدن دیگه یعنی چی؟!

+ما به هم علامت می‌دیم. هرکس یه شمع می‌ذاره پشت پنجره. بعد یه تخته رو جلوش می‌گیره و برمی‌داره. این یعنی چشمک زدن.

_بله و در همین حال پرده‌ها آتیش می‌گیرن و به این می‌گن آتیش‌سوزی!»

 

پ.ن: موقعیت خونه‌ی کاتبرت‌ها و باری‌ها نسبت به هم جوریه که آنه از پشت پنجره‌ی اتاقش می‌تونه با شمع و یه صفحه و بازی نور به دیانا علامت بفرسته. جالب نیست؟ اون زمان که هنوز هیچگونه تلفنی تو خونه‌ها وجود نداشت.

18

نجات دادن جون مینی می توسط آنه همانا و پی بردن خانم باری به قضاوت اشتباهش در مورد آنه همانا. "همه‌چی درست می‌شه..."

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«هندسه، ابر سیاه زندگی منه!»

«اگر تو مرا آن‌طور که من تو را دوست دارم، دوستم داشته باشی، فقط مرگ می‌تواند ما را از هم جدا کند. این سوگند را ما هرگز فراموش نخواهیم کرد.»

 

پی‌نوشت: آه عزیز من، این قسمت برام مثل یه آغوش بود. حس داشت، رنگ داشت، صدا داشت، گرم بود. مثل یه چسب مُهر و موم شد به دلم و خب... بعضی وقتا باید گفت که بعضی چیزها چه وجود دل‌نشینی دارند. من واقعاً نمی‌فهمم چطور می‌شه عاشق زمستون نبود؟ چطور می‌تونن به زمستون بگن قاتل طبیعت؟ به این سکوت سنگین لطیف که از جنس برفه و تو رو با خودت رو‌به‌رو می‌کنه و بعد در آغوشت می‌گیره. یا شعله‌ی نارنجی دلچسب آتیش و پتوی نرم و نوشیدنی‌های گرم و خوشمزه و قصه‌هایی که شنیدنشون اون موقع بیشتر مزه می‌ده. من توی روزهای ابری، بارونی و برفی آدم بهتری‌ام. اکلیلی‌ترم. انگار که پودر رخشان پاشیده باشند روم. اصلاً نمی‌دونم حسمو نسبت به این اپیزود چطور باید بروز بدم.

پ.ن‌ دوم: این پُست باید اینجوری می‌بود؛ پُر از نگاره و کمتر آکنده از دیالوگ. به احترام برف باید بیشتر سکوت کرد.

پ.ن سوم: اخم آنه در کنار گیلبرت بلایت باعث می‌شه خنده‌ام بگیره. انگار یکی به زور اونو در کنار یک موجود حال‌به‌هم‌زن قرار داده[حقیقت هم همینه.]

پ.ن چهارم: فکر می‌کنم این اولین عکس از متیو تو این رشته پُست‌های مربوط به آنه شرلیه. جاش خیلی خالی بود.

اندکی بعد نوشت: نه، دومین عکس مستقیم متیو بود ولی به هرحال جاش خالی بود. چون کم بهش پرداخته شده بود.

17

خداحافظی چند دقیقه‌ای دیانا با آنه روی پل، لحظات غم‌انگیزی رو تو دفتر سرنوشت هردوشون رقم زد. آنه اونقدر دلتنگ دیانا بود که تصمیم گرفت بعد یک ماه به مدرسه بره. اینجوری حداقل می‌تونست از دور دیانا رو ببینه...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«خداحافظ ای ستاره‌ی دنباله‌دار دوستی! آسمان دوستی ما در این تاریکی غریبانه با ستارگانی از مهر خواهد درخشید و کج‌اندیشان را مهرورزی خواهد آموخت. قلبم را که با آهنگ بی‌تابی تو خواهد تپید، برای تو نگه خواهم داشت...»

«روی اون پُل قدیمی موقع خداحافظی دردها باعظمت و پُرشکوه شده بودند. آخرین کلمات دیانا رو تا آخر عمرم فراموش نمی‌کنم. منم مثل غواصی که ته دریا به دنبال مروارید می‌گرده، در عمق افکارم زیباترین واژه‌ها رو پیدا کردم و گفتم. احساس کردم قلبم به احترام دیانا وایساده. حتی دیانا هم تحت تأثیر اون لحظه‌ی شاعرانه قرار گرفته بود. وای... وقتی موهاشو به من می‌داد دستاش چقدر می‌لرزید... من اون موها رو می‌ذارم تو یه کیسه‌ی کوچولو و می اندازم به گردنم تا همیشه با من باشه. ماریلا خواهش می‌کنم اگه من مُردم منو با اون کیسه به خاک بسپار و به همه بگو اونجوری به کیسه زل نزنند. اون مال دنیا نیست، اون مروت یه دوستی صادقانه‌ست...»

«_من خوشحال می‌شم که تو دوباره می‌خوای به مدرسه بری ولی دیگه نمی‌خوام بشنوم که با تخته توی سر گیلبرت زدی یا چنگ زدی یا گاز گرفتی. فقط به حرف معلمت گوش بده و سعی کن دختر نمونه‌ای باشی!

+من دختر نمونه‌ای می‌شم، نه به این معنی که یه گوشه‌ای بشینم و بگم: "به من نگاه کنین، من مودبم!" این یعنی آینده‌ی تاریکی رو در پیش دارم. شاگردای خیلی مودب کسل‌کننده‌اند. جین اندروز یه شاگرد مودبه و درساشم خوبه ولی چه فایده داره؟ خلاقیت نداره! هیچوقت ندیدم بخنده. فقط یه گوشه میشینه و سرشو می‌کنه تو کتابا. چمیدونم، شاید یه روزی منم اونجوری بشم. آخه فایده‌اش چیه؟ کسی رغبت نمی‌کنه با آدم حرف بزنه!»

16

آنه دیانا رو بعدازظهر به صرف چای به خونه‌شون دعوت کرده بود. دوشیزه باری هم با کمال میل پذیرفت و اومد. اونا توی باغ سیب چیدند و خوردند و مثل همیشه از هر دری صحبت کردند. وقتی برگشتند داخل، آنه دنبال شربت آلبالویی می‌گشت که ماریلا گفته بود تا بتونه با اون از دیانا پذیرایی کنه. اولین شیشه‌ای که بهش چشمک زد رو از اون بالا پایین آورد و گذاشت جلوی دیانا. غافل از اینکه اون نه شربت آلبالو بلکه شراب بوده :)))) دیانا هم تقریباً کل شیشه رو خورد و کلی هم از مزه‌اش تعریف کرد، ولی درنهایت با احساس سرما و سرخوشی و تلو تلو خوران با آنه به خونه برگشت. می‌شه حدس زد که این اتفاق عاقبت خوبی رو در پی نداشته باشه، نه؟ اونم با وجود مادر سخت‌گیر دیانا...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_راستی اگه دیانا نخواست چایی بخوره بهش شربت آلبالو تعارف کن. به هرحال فکر می‌کنم شربت برای شما بچه‌ها بهتر از چاییه. در ضمن کیک میوه‌ای هم داریم...

+من از حالا می‌تونم مجسم کنم که چقدر دلچسبه وقتی دیانا پشت میز نشسته و من بهش چایی تعارف می‌کنم و ازش مودبانه می‌پرسم که: "دیانا شکر هم میل داری؟" البته می‌دونم که همیشه چاییشو بدون شکر می‌خوره. اما این دوباره‌پُرسی یه ظرافت میزبانانه‌ست...»

«+آخرین‌باری که هویج رنده می‌کردم یه داستان غم‌انگیز درباره‌ی خودمون ساختم.

_تعریف کن. من داستانای غم‌انگیزُ دوست دارم. چون خیلی شاعرانه و هیجان‌انگیزند.

+من فکر کردم مثلاً تو خیلی مریضی. یعنی آبله مرغون گرفتی و همه تو رو تنها گذاشتند. فقط من میام دیدنت. و من انقدر ازت مراقبت کردم تا اینکه دوباره خوب شدی. اونوقت من آبله مرغون گرفتم و از مریضی مُردم. بعدش منو بردند تو یه قبرستون زیر یه بید مجنون دفن کردند.

_اوه نه... آخرش خیلی شاعرانه بود[گریان]

+هنوز تموم نشده. اوج داستان اینجاست که تو رو قبر من یه بوته گل سرخ کاشتی و هر یکشنبه با اشکات اونو آبیاری کردی تا ثابت کنی به دوستت وفاداری. دوستی که زندگی کوچیکشو فدای تو کرده بود... نویسنده‌ها هم از این فداکاری‌ها و دوستی‌های صادقانه الهام می‌گیرند و شاهکارهای جاودانه‌شونو می‌نویسند. وقتی داشتم هویج رنده می‌کردم، اشکام سُر می‌خوردند و می‌ریختند تو ظرف. من انقدر گریه کردم...»

 

پ.ن: توی دوبله‌ی این قسمت، "شراب" رو "شربت تمشک" ترجمه کردند :)))) وقتی بچه بودم و متوجه این چیزا نبودم با خودم می‌گفتم چطور ممکنه شربت آلبالو خوب باشه و شربت تمشک باعث دل‌درد بشه؟ ای بابا :)))) 

*دوشیزه آنه شرلی گرامی! باید خدمتتون عرض کنم که میان سپتامبر و دسامبر فقط ماه نوامبر قرار نداره! اکتبر زیبای من هم هست که توسط شما بهش کم‌لطفی شده! باید بهش فکر کنم که می‌تونم شما رو ببخشم یا نه. چون انگار که نوای "نوامبر" گفتن شما هربار اکتبر منو کم‌رنگ‌ و کم‌رنگ‌تر کرد. با اینکه من فکر می‌کنم نام اکتبر حتی آهنگین‌تر و شاعرانه‌تر از نوامبره. امیدوارم دفعه‌ی بعدی به این مسائل بیشتر توجه کنید!

با عشق و دوستی؛ مهربان

15

یک هفته از مدرسه نرفتن آنه می‌گذشت. توی این مدت اون درس‌هاشو توی خونه می‌خوند، به ماریلا تو کارهای خونه کمک می‌کرد و بعدازظهرها هم چند دقیقه‌ای دیانا رو می‌دید. آنه هنوز هیچ تصمیمی برای برگشتن به مدرسه نگرفته بود. اون هروقت به گیلبرت بلایت فکر می‌کرد از شدت عصبانیت نمی‌دونست چیکار کنه. همین فکرها باعث شد فراموش کنه در سس رو ببنده و این باعث آبروریزی بدی جلوی مهمون‌های ناخونده شد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_چرا گریه می‌کنی آنه؟ اتفاقی افتاده؟

+به خاطر دیانا گریه می‌کنم...

_چی شده؟ نکنه مریضه؟!

+من دیانا رو خیلی دوست دارم و نمی‌خوام از دست بدمش. هرچند ممکنه این اتفاق یه روزی بیفته. چون اونم مثل همه‌ی دخترای دیگه ازدواج می‌کنه و شاید به خاطر کار شوهرش بره به یه شهر دیگه و مجبور بشه منو تنها بذاره. اونوقت من باید چیکار کنم؟ هیچی! از دست شوهرش عصبانی بشم چون به خاطر کارش دیانا رو از من جدا می‌کنه. اصلاً دوسش ندارم. عروسی‌شونم نمی‌رم! خودمو می‌زنم به مریضی! نه! این کار عاقلانه نیست... من حتماً باید به عروسی‌اش برم و ساقدوشش باشم. دلم می‌خواد اونو تو لباس عروس خانوما ببینم. لباس سفید بلند با تور ظریفی که دور سرش بسته و باوقار ایستاده و تو دلش می‌گه: «امیدوارم یه روزی هم آنه عروس بشه و منم برای دیدن اون روز مثل همیشه کم‌توقع منتظرم!»

«_راستی درس و مشقت تموم شده؟ اگه اینطوره، حالا بیا پایین درس آشپزی رو ادامه بدیم.

+نمی‌تونم... چون وقتی آدم به آینده فکر می‌کنه نمی‌تونه خودشو با کارهای ساده‌ای مثل آشپزی مشغول کنه...

_چه حیف شد! چون من می‌خواستم امروز درست کردن شیرینی شکلاتی رو بهت یاد بدم. همونی که تازگیا تو خونه‌ی خانم ریچل خوردی. ولی اگه ترجیح می‌دی اینجا بشینی و به این فکر کنی که دیانا ده سال دیگه قراره ازدواج کنه بهتره که شیرینی رو فراموش کنی!»

«اگه این فر، یه فر جادویی بود و هرچی توش می‌ذاشتی خیلی خوب درمی‌اومد، هرگز نمی‌تونست اینهمه برای آدم لذت‌بخش باشه. چون هرگز نمی‌تونستی بفهمی که دستپخت تو خوب بوده یا جادوی فر بوده!»

 

پ.ن: توی گرین گیبلز پاییز از راه رسیده. کاش پاییز به اینجا هم رسیده بود...

14

سرانجام سروکلّه‌ی گیلبرت بلایت هم توی مدرسه پیدا شد. دیانا قبلاً یه چیزایی درباره‌ی اون به آنه گفته بود ولی شنیدن کی بود مانند دیدن؟ گیلبرت با شیطونیاش همه رو اذیت می‌کرد، اما با «هویج کوچولو» نامیدن آنه رسماً گور خودشو کند و آنه هرگز نتونست به خاطر این حرفش اونو ببخشه. این واژه‌ها اونقدر بار احساسی سنگینی برای آنه داشتند که اون تصمیم گرفت دیگه به مدرسه نره.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_من می‌تونم قسم بخورم که اون با جولیا صمیمی نیست. خیلیا معتقدند که اون فقط کک‌و‌مکای جولیا رو برای این می‌شمره که جدول ضربش خوب بشه.

+برای من فرقی نمی‌کنه که چرا کک‌و‌مکای اونو می‌شمره. اما می‌تونم بگم که این خط‌خطیای روی دیوار مدرسه خیلی بده. اگه کسی جرأت بکنه و اسم منو با یه نفر دیگه روی دیوار مدرسه بنویسه، من تیکه‌تیکه‌اش می‌کنم! چون به نظرم خیلی کار زشت و نامعقولیه! چون هم دیوارا کثیف می‌شن، هم منظره‌ی خیابونا خراب می‌شه... البته گرچه هیچکس اسم منو روی دیوار مدرسه نمی‌نویسه...»

«برای من اصلاً مهم نیست که اون چی ممکنه درباره‌ی من فکر کنه. من خودمو با هیچکس مقایسه نمی‌کنم. چون از نظر من مقایسه کردن کار درستی نیست. آدم باید همونی باشه که هست. این باعث افتخاره!»

 

پ.ن: به نظر من رفتار گیلبرت بلایت فقط یه شیطنت کودکانه بود. اما دلیل واکنش فراطبیعی آنه یه زخم کهنه بود. اون از اول هم روی رنگ موهاش خیلی حساس بود و بابتش بسیار غصه می‌خورد. حالا اینکه یه نفر علنا اونو به هویج تشبیه کنه و رنگ موهاشو تو صورتش بکوبه، طبیعیه که آنه هم ناگهان منفجر بشه و همه‌چیو به هم بریزه.

13

پل چوبیِ نزدیکِ درّه، وعده‌گاه آنه و دیانا بود تا از اونجا با هم به مدرسه برن. روز اول، ساختمون مدرسه آنه رو آنچنان سر شوق نیاورد. اون توی تصوراتش اونجا رو خیلی قشنگ‌تر مجسم کرده بود. به جز جروبحث مختصری که بین آقا معلم و آنه پیش اومد، اون روز در کل روز خوبی بود؛ با کلی پیوند دوستی جدید.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«دلم برای آدمایی که تا به امروز متولد نشدند می‌سوزه. حتماً اونا هم روزهای قشنگی خواهند داشت، ولی نه به این قشنگی! هرکدوم از اونا از یه راهی به مدرسه خواهند رفت، ولی نه این راه مدرسه، بلکه یه راه مدرسه‌ی دیگه‌ای که اصلاً به این قشنگی نیست! چه بد! بیچاره‌ها!»

«_اونجا رو ببین! تو بهار تعداد بنفشه‌ها در صحرا از ستاره‌های آسمونم بیشتره!

+انقدر بیشتره؟!

_آره، برای همینه که تو نمی‌دونی پاهاتو کجا بذاری!»

 

پ.ن: جذاب‌ترین سکانس این اپیزود برای من اونجایی بود که شیشه‌های شیرشون رو می‌ذاشتن توی رودخونه‌ی خنک. خب امروز فهمیدم که شیشه‌های شیر هم برام جالب‌اند :)))) انگار اینا از خیلی وقت پیش تو وجود من بوده و تازه متوجهشون شدم💜

12

قصه‌ی افتادن جَمَستِ ماریلا در دریاچه‌ی آب‌های نقره‌ای به آنه این فرصت رو می‌داد که کوردلیا فیتزجرالد باشه. کسی که همیشه آرزوشو داشت. اما تعریف کردن این داستان فقط به این خاطر نبود. اون می‌خواست دل ماریلا به رحم بیاد و اجازه بده به پیک نیک بره.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_من سنجاقو که به شالم سنجاق شده بود توی چمدون پیداش کردم. حالا دلم می‌خواد بدونم چرا تو اون داستان من درآوردی رودخونه رو با آب و تاب تعریف کردی؟!

+برای اینکه تو گفتی انقدر باید توی اتاقم بمونم تا تصمیم بگیرم اعتراف کنم. تو به هر قیمتی شده می‌خواستی از دهن من بشنوی که من اون سنجاق سینه رو برداشتم. خب منم این لطفو کردم و اعتراف کردم. حاضر بودم هرکاری بکنم برای اینکه بتونم برم پیک نیک. دیشب موقع خواب این داستانو سرهم کردم و پیش خودم گفتم هرچقدر می‌تونی روغن داغشو بیشتر کن. تا صبحم چندین‌بار داستانو در ذهنم تکرار کردم که مبادا فراموشم بشه و آبروم بره. و تو با وجود اینکه من انقدر زحمت کشیده بودم نذاشتی برم پیک نیک! این اولین‌باری بود که من اعتراف می‌کردم و نسبتاً اعتراف خوبی هم بود...»

«من فکر می‌کردم امروز خیلی خوش می‌گذره، اما نه به این اندازه! ما می‌تونستیم هرچقدر دلمون می‌خواد چایی بخوریم. فکرشو بکنین که آقای هارمون اندروز ما رو با قایق برد اون طرف رودخونه و کم مونده بود که جین اندروز بیفته توی آب! آخه اون زیادی از لبه‌ی قایق خم شده بود. به همین دلیل هم تعادلشو از دست داد. ای کاش من جای اون بودم! می‌دونین چرا؟ آدم دلش هُرّی می‌ریزه پایین. رنگش می‌پره. بدنش می‌لرزه. همه‌ی اینا انگیزه‌ی شعره!»

«من پیش خودم مجسم می‌کنم اگه آنه پاشو تو بی‌روح‌ترین خونه‌ای که در دنیا وجود داره بذاره، شور و نشاط عجیبی به پا می‌کنه!»

 

پ.ن: والدین زیادی سخت‌گیر و زبون‌نفهم(می‌بخشید انقدر واضح می‌گم ولی منظورم اینه والدینی که زبون بچه‌ها رو نمی‌فهمند)، بچه‌‌های پنهان‌کار و دروغگو به بار میارن. شاید حتی اون بچه‌ها در ظاهر نشون بدن با شما موافق‌اند و کارها رو اون‌‌طوری که شما می‌خواهین انجام می‌دن ولی اینطور نیست. اونا کار خودشونو می‌کنن منتها شما هرگز نمی‌فهمین :)

11

سنجاق سینه‌ی بنفش درخشان ماریلا اونقدر برق می‌زد که توجه هرکسی رو به خودش جلب می‌کرد. آنه از دیدن زیبایی این سنگ حیرت‌زده شده بود. پس اونو روی لباسش امتحان کرد. چند ساعت بعد که ماریلا به اتاقش رفت سنجاق سینه اونجا نبود. آنه مطمئن بود که اونو سر جاش گذاشته ولی ماریلا فکر می‌کرد آنه به خاطر ترسش به اشتباهی که کرده اعتراف نمی‌کنه. پس چاره رو دوباره در این دید که آنه به اتاقش بره و تا وقتی راستشو نگفته از اونجا بیرون نیاد. ولی چطور می‌شه آدم به جرمی که مرتکب نشده اعتراف کنه؟

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«امیدوارم تا چهارشنبه‌ی دیگه هوا آفتابی بمونه و بارون نیاد. اگه آفتابی نشه و ما نتونیم به گردش بریم خیلی پَکری داره. اولین سفر هرکسی یه لطف دیگه‌ای داره و اگه آدم نتونه بنا به دلایلی به این سفر بره تا آخر عمرش انگار یه چیزی روی شونه‌هاشه. هر وقت بخواد بره سفر یاد اون روز می‌افته و فکرای دیگه می‌کنه. اصلاً ممکنه از سفر کردن دیگه خوشش نیاد. بعضی چیزا تأثیرشون انقدر عمیقه! بنابراین می‌شه گفت اولین سفر بهتر از هزار هزار سفر دیگه‌ست؛ اونم با بستنی! بستنی شکلاتی و بستنی توت‌فرنگی. خدا کنه زنده بمونم تا برای نوه‌هام تعریف کنم. البته اگه صاحب نوه بشم...»

«من فکر می‌کنم ماریلا اینکه آدم از چیزی خوشحال بشه همونقدر قشنگه که آدم به دستش بیاره. البته آدم همیشه اون چیزیو که می‌خواد به دست نمیاره. ولی اون به خوشحالی قبلش می‌ارزه. اینو دیگه کسی نمی‌تونه از آدم بگیره...»

«نمی‌دونم چطور می‌شه که چیزهای قشنگ گاهی وقتا آدمو به سکوت دعوت می‌کنند و گاهی وقتا به تعریف و تمجید!»

«حتما سنگ‌های جَمَست قشنگی‌شون به خاطر اینه که روح بنفشه‌ها تو اوناست...💜»

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...