28




















اون روز، روز اجرای مراسم آنه و همکلاسیهاش بود. آنه خیلی سرحال از خواب بیدار شد، از اتاقش به آشپزخونه رفت و ناگهان با هدیهی متیو مواجه شد. اون دقیقاً همون لباسی بود که همیشه تصور میکرد. با آستینهای پفی و چیندار. آنه از شدت خوشحالی اشک توی چشمهاش جمع شد و در حالی که متیو رو سخت در آغوش گرفته بود ازش تشکر کرد. خانم ریچل لیند هم یه گل سر همرنگ لباسش برای آنه فرستاده بود. بعد دیانا اومد و هدیهی خاله ژوزفین رو براش آورد. یه جفت کفش که قرار بود توی تئاتر خیلی به دردش بخوره. با وجود اینهمه چیز خوشحالکننده آنه اون روز خوشبختترین دختر اَوِنلی بود. اون بعد از اینکه صبحانهاش رو تموم کرد، لباس جدیدش رو پوشید و به سمت مدرسه رفت تا سالن تئاتر رو آماده کنند و آخرین تمرینشون رو انجام بدن. اون روز همهی مردم اونلی به دیدن نمایش اونا میاومدند. شب که شد همهچیز خیلی خوب پیش رفت. همهی بچهها خیلی خوب رولهاشون رو بازی کردند. متیو و ماریلا هم پیش خودشون فکر میکردند که چقدر به وجود آنه افتخار میکنند...
دیالوگهای جالب این قسمت:
«فکرشو بکن! اگه قبل از اینکه من این لباسو هدیه بگیرم، آستین پفی از مد میافتاد چی میشد! یه ضایعهی روحی که هیچوقت التیام پیدا نمیکرد! نمیتونی حدس بزنی وقتی رویای یه آدم واقعیت پیدا میکنه چه احساسی بهش دست میده! خانم لیند چقدر مهربونه که به فکر یه گل سر مناسبم بوده. طفلک خانم لیند خیلی زحمت کشیده که لباس من خوشگل بشه. من همیشه فکر میکردم تو این لباس خیلی باوقار نیستم که مورد توجه قرار بگیرم. وقتی تنم کردم، متیو و خانم لیند خوششون بیاد اونوقت من خوشحالتر میشم. کسی چه میدونه؟! شایدم همین لباس یه روزی سرنوشت منو تغییر بده. لباس چیندار آستین پفی آدمو سر شوق میاره. به طوری که خیال میکنه همهچی آسونتره و میتونه موفقتر باشه! قول میدم از این به بعد درس هندسه برام آسونتره. آخه مگه میشه با این لباس آدم تنبل باشه و هیچ کاری نکنه؟!»
پ.ن: سر این قسمت شوق زیادی داشتم. یکی از جالبترین سکانسها برام اونجایی بود که گل سر سفید آنه وقتی داشت از صحنه پایین میاومد از سرش افتاد و گیلبرت بلایت یواشکی برش داشت و گذاشت تو جیبش :))))
*حاوی عکسهای زیااااااد