11


سنجاق سینهی بنفش درخشان ماریلا اونقدر برق میزد که توجه هرکسی رو به خودش جلب میکرد. آنه از دیدن زیبایی این سنگ حیرتزده شده بود. پس اونو روی لباسش امتحان کرد. چند ساعت بعد که ماریلا به اتاقش رفت سنجاق سینه اونجا نبود. آنه مطمئن بود که اونو سر جاش گذاشته ولی ماریلا فکر میکرد آنه به خاطر ترسش به اشتباهی که کرده اعتراف نمیکنه. پس چاره رو دوباره در این دید که آنه به اتاقش بره و تا وقتی راستشو نگفته از اونجا بیرون نیاد. ولی چطور میشه آدم به جرمی که مرتکب نشده اعتراف کنه؟
دیالوگهای جالب این قسمت:
«امیدوارم تا چهارشنبهی دیگه هوا آفتابی بمونه و بارون نیاد. اگه آفتابی نشه و ما نتونیم به گردش بریم خیلی پَکری داره. اولین سفر هرکسی یه لطف دیگهای داره و اگه آدم نتونه بنا به دلایلی به این سفر بره تا آخر عمرش انگار یه چیزی روی شونههاشه. هر وقت بخواد بره سفر یاد اون روز میافته و فکرای دیگه میکنه. اصلاً ممکنه از سفر کردن دیگه خوشش نیاد. بعضی چیزا تأثیرشون انقدر عمیقه! بنابراین میشه گفت اولین سفر بهتر از هزار هزار سفر دیگهست؛ اونم با بستنی! بستنی شکلاتی و بستنی توتفرنگی. خدا کنه زنده بمونم تا برای نوههام تعریف کنم. البته اگه صاحب نوه بشم...»
«من فکر میکنم ماریلا اینکه آدم از چیزی خوشحال بشه همونقدر قشنگه که آدم به دستش بیاره. البته آدم همیشه اون چیزیو که میخواد به دست نمیاره. ولی اون به خوشحالی قبلش میارزه. اینو دیگه کسی نمیتونه از آدم بگیره...»
«نمیدونم چطور میشه که چیزهای قشنگ گاهی وقتا آدمو به سکوت دعوت میکنند و گاهی وقتا به تعریف و تمجید!»
«حتما سنگهای جَمَست قشنگیشون به خاطر اینه که روح بنفشهها تو اوناست...💜»