12

قصه‌ی افتادن جَمَستِ ماریلا در دریاچه‌ی آب‌های نقره‌ای به آنه این فرصت رو می‌داد که کوردلیا فیتزجرالد باشه. کسی که همیشه آرزوشو داشت. اما تعریف کردن این داستان فقط به این خاطر نبود. اون می‌خواست دل ماریلا به رحم بیاد و اجازه بده به پیک نیک بره.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_من سنجاقو که به شالم سنجاق شده بود توی چمدون پیداش کردم. حالا دلم می‌خواد بدونم چرا تو اون داستان من درآوردی رودخونه رو با آب و تاب تعریف کردی؟!

+برای اینکه تو گفتی انقدر باید توی اتاقم بمونم تا تصمیم بگیرم اعتراف کنم. تو به هر قیمتی شده می‌خواستی از دهن من بشنوی که من اون سنجاق سینه رو برداشتم. خب منم این لطفو کردم و اعتراف کردم. حاضر بودم هرکاری بکنم برای اینکه بتونم برم پیک نیک. دیشب موقع خواب این داستانو سرهم کردم و پیش خودم گفتم هرچقدر می‌تونی روغن داغشو بیشتر کن. تا صبحم چندین‌بار داستانو در ذهنم تکرار کردم که مبادا فراموشم بشه و آبروم بره. و تو با وجود اینکه من انقدر زحمت کشیده بودم نذاشتی برم پیک نیک! این اولین‌باری بود که من اعتراف می‌کردم و نسبتاً اعتراف خوبی هم بود...»

«من فکر می‌کردم امروز خیلی خوش می‌گذره، اما نه به این اندازه! ما می‌تونستیم هرچقدر دلمون می‌خواد چایی بخوریم. فکرشو بکنین که آقای هارمون اندروز ما رو با قایق برد اون طرف رودخونه و کم مونده بود که جین اندروز بیفته توی آب! آخه اون زیادی از لبه‌ی قایق خم شده بود. به همین دلیل هم تعادلشو از دست داد. ای کاش من جای اون بودم! می‌دونین چرا؟ آدم دلش هُرّی می‌ریزه پایین. رنگش می‌پره. بدنش می‌لرزه. همه‌ی اینا انگیزه‌ی شعره!»

«من پیش خودم مجسم می‌کنم اگه آنه پاشو تو بی‌روح‌ترین خونه‌ای که در دنیا وجود داره بذاره، شور و نشاط عجیبی به پا می‌کنه!»

 

پ.ن: والدین زیادی سخت‌گیر و زبون‌نفهم(می‌بخشید انقدر واضح می‌گم ولی منظورم اینه والدینی که زبون بچه‌ها رو نمی‌فهمند)، بچه‌‌های پنهان‌کار و دروغگو به بار میارن. شاید حتی اون بچه‌ها در ظاهر نشون بدن با شما موافق‌اند و کارها رو اون‌‌طوری که شما می‌خواهین انجام می‌دن ولی اینطور نیست. اونا کار خودشونو می‌کنن منتها شما هرگز نمی‌فهمین :)