26

پای آنه تقریباً خوب شده بود و دیگه می‌تونست به مدرسه بره. اون دلش برای مدرسه خیلی تنگ شده بود و بی‌اندازه مشتاق بود سر کلاس‌های خانم استیسی بشینه. همون‌طور که انتظار داشت کلاس درس خیلی خوب پیش رفت. خانم استیسی هم معلمی بود که در کار خودش خبره بود و می‌دونست چجوری بچه‌ها رو با خودش همراه کنه و استعدادهاشون رو از درونشون بکشه بیرون. برای جشن سال نو اونا تصمیم گرفتند خودشون مراسمی رو تدارک ببینند و قرار شد تئاتر و دکلمه و کُر اجرا بشه. همه‌ی بچه‌ها با علاقه رول‌هاشون رو تمرین می‌کردند که توی مراسم اجرای خوبی داشته باشند...

 

پ.ن: موقع دیدن این قسمت کاغذ و قلم دم دستم نبود. فلذا نشد که دیالوگ‌های جالب این قسمت رو بنویسم.

*توی این قسمت خانم استیسی از بچه‌ها خواست برای مدرسه‌شون یه پرچم طراحی کنند و سه تا از بهتریناشونو انتخاب کرد.