21

آقای فلیپ دیگه قرار نبود معلم دهکده باشه. برای همین استعفا داد و رفت. اگرچه بچه‌ها فکر می‌کردند این قضیه‌ی خیلی مهمی نیست، ولی موقع خداحافظی بیشترشون به گریه افتادند. خانم آلن به همراه همسر کشیشش به تازگی به دهکده اومده بودند و قرار بود خانم معلم مدرسه‌ی یکشنبه‌ها باشه. اون خیلی زود خودشو تو دل بچه‌ها باز کرد و بچه‌ها با مهر پذیرفتنش...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«من سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم، ولی نشد که نشد! همه یه دفعه بغضشون ترکید و زدند زیر گریه. من حتی به خودم گفتم آنه یادت میاد آقای فلیپ چطوری جلوی همه توی کلاس با تو دعوا کرد؟ چطوری تو رو کنار گیلبرت شیطون نشوند تا اون تو رو اذیت بکنه و اعصابتو به هم بریزه؟ یا روی تخته سیاه نوشت: «آن شرلی!» آنه رو بدون کسره‌ی آخر خیلی بی‌ارزش تلفظ کرد و مسئله‌ی ریاضی منو به همه نشون داد و گفت چقدر غلط غلوط حلش کردم... اون از من خوشش نیومده بود. برای همینم دوست نداشت منو تشویق بکنه که بهتر بشم. البته شاید برخورد اول منم یه خرده بد بوده. خلاصه ماریلا، این فکرا هم نتونستند جلوی اشکامو بگیرند. جین اندروز هم اولش ادعا کرد حتی یه قطره اشک هم نمی‌ریزه و خیلیم خوشحاله که بالاخره آقای فلیپ تشریفشو می‌بره ولی همون آدم از همه بیشتر گریه کرد، اونم با هق هق بلند.... خیلی بیشتر از من! تازه از برادرشم یه دستمال کاغذی قرض گرفت. البته پسرا برای اینکه نشون بدن مرد شدند گریه نکردند. اونا اصلاً برای لحظات حساس هیچ احساسی نداشتند! در صورتی که لحظه‌ها خیلی حساس و شاعرانه بودند. برای من یکی از شاعرانه‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام بود. طفلک آقای فلیپ انگار اشک تو چشاش جمع شده بود... ماریلا فکرشو بکن که یه مرد توی چشاش اشک جمع شده باشه! من دلم براش می‌سوخت و از کارای بدی که کردم پشیمون بودم. من پشیمون بودم از اینکه وسط درس انقد پچ‌پچ می‌کردم و روی تخته نقاشی‌های مسخره می‌کشیدم و یا با بچه‌ها آقای فلیپو به خاطر پریسی همش دست می‌انداختیم. در ضمن یه مرتبه ناراحت شدم از اینکه چرا من مثل پریسی یه شاگرد نمونه نیستم؟!»

 

پ.ن: اگرچه قالب قبلی نوشتنم که به صورت خیلی مینیمال فقط دوتا عکس قرار می‌دادم ظاهر پست رو جمع‌وجورتر و آراسته‌تر می‌کرد. اما حالا حسم اینه که هرعکسی رو که فکر می‌کنم لازمه قرار بدم. مثلاً توی این قسمت باید اینا رو قرار می‌دادم. اینا گلچین‌شده هستند و قابلیت حذف ندارند.