13

پل چوبیِ نزدیکِ درّه، وعده‌گاه آنه و دیانا بود تا از اونجا با هم به مدرسه برن. روز اول، ساختمون مدرسه آنه رو آنچنان سر شوق نیاورد. اون توی تصوراتش اونجا رو خیلی قشنگ‌تر مجسم کرده بود. به جز جروبحث مختصری که بین آقا معلم و آنه پیش اومد، اون روز در کل روز خوبی بود؛ با کلی پیوند دوستی جدید.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«دلم برای آدمایی که تا به امروز متولد نشدند می‌سوزه. حتماً اونا هم روزهای قشنگی خواهند داشت، ولی نه به این قشنگی! هرکدوم از اونا از یه راهی به مدرسه خواهند رفت، ولی نه این راه مدرسه، بلکه یه راه مدرسه‌ی دیگه‌ای که اصلاً به این قشنگی نیست! چه بد! بیچاره‌ها!»

«_اونجا رو ببین! تو بهار تعداد بنفشه‌ها در صحرا از ستاره‌های آسمونم بیشتره!

+انقدر بیشتره؟!

_آره، برای همینه که تو نمی‌دونی پاهاتو کجا بذاری!»

 

پ.ن: جذاب‌ترین سکانس این اپیزود برای من اونجایی بود که شیشه‌های شیرشون رو می‌ذاشتن توی رودخونه‌ی خنک. خب امروز فهمیدم که شیشه‌های شیر هم برام جالب‌اند :)))) انگار اینا از خیلی وقت پیش تو وجود من بوده و تازه متوجهشون شدم💜