خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

10

ستون‌های بلند خونه‌ی اشرافی آنه و دیانا درخت‌ها بودند که طبیعت به اون‌ها ارزانی داشته بود. کُنده‌ی درخت حالا میز مهمون بود و اون تکه شیشه‌ی شکسته حکم آینه رو داشت. اون روز دیانا و آنه با طبیعت یکی شده بودند و این به معنای رهایی بود؛ هرچند برای مدتی کوتاه.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«من چون نمی‌تونستم جلوی خودمو نگه دارم یکی از شکلات‌ها رو قبلاً خوردم. من می‌خوام با تو به طور مساوی تقسیمشون کنم. وقتی متیو اینا رو به من داد، با خودم فکر کردم حتماً دوبرابر خوشمزه‌تر می‌شه اگه نصفشو به تو بدم. تا به حال همیشه به من چیزهایی دادند اما من هیچوقت نتونستم به کسی چیزی بدم...»

«دیانا این یه زنبور چاقه که از توی گُل پر زده بیرون. الآن چقدر خوشبخت و راضیه. اون می‌تونه توی گُل‌ها زندگی کنه. وقتی باد دور خونه‌ی گُلی‌اش می‌گرده چه قشنگ تاب می‌خوره. چقدر خوابیدن میون گلبرگ‌ها لذت‌بخشه. وقتی پلک‌ها رو هم میاد انگار آدم تو گهواره‌ست...»

«دیانا با وجود اینکه من تا به حال دوستی نداشتم، اما همیشه یه نفر در ذهنم بود مثلاً کتی موریس. اما می‌دونی چیه؟ باهاش یه مدتی هم توی کوه‌ها زندگی کردم. اونجا همیشه تصور می‌کردم که انعکاس صدا دوست منه. من اسمشو گذاشته بودم "ویولتا". با وجود اینکه کتی و ویولتا هیچوقت وجود نداشتند اما من دوست دارم بهشون فکر کنم. اما من حالا دیانا رو دارم. دیانا باری من از داشتن تو خوشحالم!»

 

پ.ن: یک‌ پنجم یا 20% پروسه به اتمام رسیده✅

این قسمت اسکرین‌شات‌های زیادی گرفتم که همشون قشنگ بودند. منتها دیگه نشد از سه‌تا کمتر انتخاب کنم. امکانش نبود :)))

9

سرانجام روزی که آنه خیلی منتظرش بود فرا رسید: روز دیدار با دیانا باری‌. دیانا حتی از تصور آنه هم بهتر بود. اون‌ها از همون دیدار نخست متوجه شدند که می‌تونن بهترین دوستان همدیگه باشند. بعد دست در دست هم سوگند دوستی یاد کردند که تا آخرین لحظه‌ی زندگی به هم وفادار بمونند.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«بهترین ساعت ملاقات پنج و نیمه{17:30}»

«من خیلی می‌ترسم! اول خیلی خوشحال بودم ولی حالا می‌ترسم. چیکار کنم اگه دیانا به خاطر قیافه‌ام از من خوشش نیاد؟! یه همچین اتفاق غم‌انگیزی رو روح بیچاره‌ی من نمی‌تونه تحمل کنه!»

«_چطوری آنه؟

+باید عرض کنم وضع جسمانی‌ام خوبه ولی اوضاع روحم چندان خوب نیست. خیلی به هم ریخته‌ست!»

 

پ.ن: صادقانه بگم، یکی از جذاب‌ترین بخش‌های این قسمت برای من اون پاکت شکلاتی بود که متیو برای آنه خریده بود. علاقه‌ی عجیبی به پاکت‌ها و جعبه‌ها و پوست‌های شکلات دارم :))))

8

از زشتی دنیای آدم‌های معمولی همینقدر بگم که هرچیزی خارج از قاب عکس چوبی‌شون باشه، اونو با دست نشون می‌دن و بهش می‌خندن؛ حتی اگه اون چیز حلقه‌ی گل دست‌سازی روی کلاه دختربچه‌ای موقرمز باشه.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«من سعی خواهم کرد همه‌چیز را بیاموزم، همان‌گونه که تاکنون آموخته‌ام.»

«_مدرسه‌ی یکشنبه چطور بود؟

+اونجا دخترای زیاد دیگه‌ای هم بودند و آستین لباسای همه‌شون پفی بود. منم سعی کردم تصور کنم آستینای لباسم پفی‌اند اما نتونستم. تو می‌دونی چرا نتونستم؟ من وقتی توی اتاقمم خیلی راحت می‌تونم همّه‌ی چیزایی رو که می‌خوام مجسم کنم اما اونجا میون اون دخترا که آستین لباساشون پفی بود هرگز موفق نشدم!»

«_آنه تو روی کلاهت گل گذاشته بودی؟!

+من نمی‌فهمم این بده که آدم روی کلاهش گل گذاشته باشه یا اینکه گلُ زیر پاش له کرده باشه؟ تازه خیلی از دخترا روی لباسشون گل گذاشته بودند. این یه نوع احترامه!»

7

اولین دیدار آنه و خانم ریچل لیند اصلاً مطبوع نبود. یه غریبه‌ی فضول و بی‌احساس چطور جرأت می‌کرد عیب‌های ظاهری یه بچه‌ی تازه پناه یافته رو به رخش بکشه؟

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«منم شما رو نمی‌تونم تحمل کنم. نمی‌تونم تحمل کنم. نمی‌تونم تحمل کنم! شما چطور به خودتون اجازه می‌دین این حرفا رو به یه بچه بزنین و بعد به موهای قرمزش بخندین؟ تا به حال آدمی به سنگدلی شما هرگز ندیده بودم. اگه یکی صورتش ککْ مکی باشه باید مسخره‌اش کنین؟ اگه یه نفر مثل شما پیدا بشه و به شما بگه چقدر چاق و زشت و بی‌احساسین خوشتون میاد؟ البته ممکنه شما خوشتون بیاد! ولی من نه... برای من مهم نیست که سرکارْ الان در مورد من چه فکری می‌کنین! حتماً براتون فرقی هم نمی‌کنه یه نفرُ برنجونین... تا حالا هیچکس انقدر منو نرنجونده بود حتی ولگردای خیابون! هیچوقت شما رو نمی‌بخشم!»

«من می‌دونم که موهام قرمزه و ککْ مکی و بی‌ریختم. من همه‌ی اینا رو می‌بینم. کور که نیستم! اما دونستنْ با اینکه یه غریبه به رخ آدم بکشه خیلی فرق می‌کنه. من می‌خواستم عصبانی نشم اما نتونستم!»

«من نمی‌تونم به اون بی‌رحم بگم که متأسفم! چون اصلاً متأسف نیستم. چرا باید باشم؟ منو ببخش ماریلا که نمی‌تونم به حرفت گوش بدم. منو ببخش... ولی من پشیمون نیستم. من رو حرفم وایمیستم. وقتی بهش فکر می‌کنم جز آسودگی خاطر هیچ احساس دیگه‌ای ندارم و این برام لذت‌بخشه...»

«چه خوب شد اومدی متیو. من همش دارم خودخوری می‌کنم چون فکر می‌کنم اینجوری مشکلم حل می‌شه. واقعاً کسل‌کننده‌ست...»

«شایدم حق با تو باشه. الآن دیگه می‌تونم. متأسفم که چرا قبلاً نتونستم. دیروز از خودم احساس رضایت داشتم با وجود اینکه شدیداً عصبانی بودم. اگه بدونی دیشب چقدر از ناراحتی دندونامو رو هم فشار دادم! راستش دیشب سه بار از خواب بیدار شدم و هربار عصبانی بودم ولی امروز صبح از اون عصبانیتا خبری نبود. نمی‌دونم چطوری ولی یه جوری تموم شده بود. دیگه عصبانی نبودم. فقط غمگین بودم. با وجود این نمی‌تونم تصور کنم که پیش خانوم لیند برم. وقتی بهش فکر می‌کنم حالم بد می‌شه. چون به نظرم تحقیرآمیز میاد. چون برای خودم تصمیم گرفتم... من تصمیم گرفتم هیچوقت به ناحق جلوی کسی زانو نزنم. این ضعف و سستی آدمو نشون می‌ده. ولی با وجود این اگه تو بخوای این کارو می‌کنم. واقعاً دلت می‌خواد برم پیشش؟»

«آه! خانوم ریچل لیند من واقعاً ناراحت و متأسفم. هیچوقت نمی‌تونم کلمات مناسب و درستی پیدا کنم. حتی اگه لغت‌نامه‌های معروف دنیا رو بگردم بازم نمی‌تونم پیدا کنم. من ناراحتم وقتی فکر می‌کنم که چه رفتاری با شما داشتم و همینطور وقتی که فکر می‌کنم ماریلا و متیو کاتبرتو ناراحت کردم. چون اونا به من اجازه دادند در گرین گیبلز بمونم. با وجود اینکه یه پسر نبودم. یعنی من بچه‌ی قدرنشناسی هستم؟! سرکار خانوم لیند! من لایق یه تنبیه سختم، هر تنبیهی که شما فکر می‌کنید، من حاضرم! نمی‌تونم بفهمم که چرا من؟ آنه‌ی خوش‌اخلاق کوچولو اینطوری عصبانی شدم... چون شما حقیقتو گفتید منم از صمیم قلب از شما عذرخواهی کردم. هرچی هم من به شما گفتم حقیقت داشت! ولی بهتر بود اونا رو توی دلم نگه می‌داشتم. آه، خواهش می‌کنم خانوم لیند! منو ببخشید! اگه شما منو نبخشین مجبور می‌شم همیشه خودمو سرزنش کنم. شما که قصد ندارین یه بچه یتیم تا آخر عمرش خودشو سرزنش کنه؟ صرفاً به خاطر اینکه یه بار رفتارش خوب نبوده... شما حتماً انقدر سنگدل نیستین خانوم لیند... خواهش می‌کنم بگین که منو بخشیدین... چقدر خوبه که آدم یکیو ببخشه...»

«+ماریلا بگو ببینم. تو هم فکر می‌کنی رنگ موهام یه روزی عوض بشه؟

_نمی‌دونم. فقط یه چیزو می‌دونم. اونم اینه که تو متأسفانه زیادی راجع به قیافه‌ات فکر می‌کنی.

+اما ماریلا... اونقدرام که تو می‌گی من راجع بهش فکر نمی‌کنم. من فقط از چیزای قشنگ خوشم میاد...

_چی قشنگه و چی‌ قشنگ نیست نباید انقدر تو زندگی مهم باشه.

+بله، تا حالا اینو شنیدم ولی دلم نمی‌خواد تجربه‌اش کنم...»

پ.ن: ماریلا خیلی از تصور بچگیام ازش مهربون‌تره. همچنین یه وجه پنهانی درونش داره که قایمش می‌کنه.

6

رویای آنه بالاخره به حقیقت پیوست و اون دیگه رسماً «آنه‌ی گرین گیبلز» شد. 

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+تو تا به حال سعی نکردی واقعیتو طور دیگه‌ای برای خودت مجسم کنی؟

_نه تا به حال نکردم...

+چقدر بد... پس نمی‌دونی چقدر قشنگه...

_من خوشم نمیاد که روزا تو خواب راه برم. من از چیزهایی که دارم و می‌بینم راضی هستم. با واقعیت کنار بیا آنه!»

«+دیانا چه شکلیه؟ امیدوارم موهای قرمز نداشته باشه وگرنه خیلی بد می‌شه. چون من که به اندازه‌ی کافی موهام قرمزه. وای به حال اون موقع که دوست آدمم موهاش قرمز باشه!

_دیانا یه دختر خیلی خوشگل کوچولوئه. چشماش قهوه‌ایه و موهاشم تقریباً سیاهه و صورت بانمکی داره. اما به عقیده‌ی من اگه آدم خودش خوب باشه، ظاهرش مهم نیست...

+وای... چقدر خیالم راحت شد از اینکه خوشگله... چون اگه زشت بود من باید غصه‌ی اونم می‌خوردم و این برام یه دردسر می‌شد. پس بنابراین دوست خوشگل داشتن خودش یه نعمته!»

پ.ن: کتی موریس دوست خیالی آنه در آینه خیلی جالب بود!

آفتابِ بُرنده

این نوشته رو در حالی می‌نویسم که آفتاب داره چشممو درمیاره. هیچوقت تا این اندازه متوجهش نشده بودم. ولی انگار همیشه همینطور بوده. به قول سهراب «نورْ آلودگی است. نوسانْ آلودگی است. رفتنْ، آلودگی.» امروز کارهام زیادند و برای اینکه بتونم چالشم رو انجام بدم فقط همین حالا رو دارم. جالبه. تا حالا یکم بعد از بیدار شدن آنه ندیده بودم. باید قشنگ باشه🌟

5

خانم کاتبرت از "نه" به "شاید" رسیده بود و همین موضوع دل آنه رو پر از گلبرگ‌های آبی و زرد می‌کرد. ماریلا هیچوقت پیش از این بچه‌ای نداشت و نمی‌دونست چطور باید یه کوچولو رو تربیت کنه. ولی به لطف آنه تازه فهمیده بود که چقدر از صمیم قلب می‌خواسته مادر دختربچه‌ای باشه.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+من با این موهای قرمزم از خداوند همیشه سپاسگزار بودم. خیلیا تو دنیا هستند که اصلاً معنی اینا رو نمی‌دونند! خانوم توماس می‌گفت من باید خوشحال و راضی باشم که موهام رنگ هویجه! اون معتقد بود این یه نعمت خیلی بزرگیه. از اون وقت من با خدای بزرگ نجوا می‌کنم. حالا اگه شما می‌خواهین من چیزای دیگه‌ای رو حفظ کنم، باشه قبوله! شما به من یاد بدین تا من هرشب اونو بخونم.

_می‌دونی که اول باید زانو بزنی، بعد دعا بخونی؟

+بله، ولی در کلیسا. وقتی آدم توی یه مزرعه‌ی سرسبزه یا توی دریاست اونوقت چی؟

_می‌تونی منظورتو خیلی واضح و روشن بگی؟

+می‌خواستم بگم آدم همه‌جا می‌تونه دعا بخونه. مثلاً وقتی آدم به این آسمون قشنگ آبی نگاه می‌کنه، اون بالای بالای بالا، تو اون آبی بی‌انتها که هیچوقت تمومی نداره می‌شه دعا خوند. من می‌تونم هر دعاییو به درگاه خداوند بکنم...»

«خدای بزرگ، خواهش می‌کنم یه کاری کن که من در مزرعه‌ی سبز بمونم و کاری کن که وقتی من بزرگ شدم، رنگ موهام عوض شه.  

-من آنه شرلی، بنده‌ی ناچیز و ناتوان تو»

4

والتر و برتا شرلی دختر کوچولوی موقرمزی رو به دنیا آورده بودند که کک و مک داشت. زندگی این دو نفر به قدری کوتاه بود که هیچکدومشون نتونستند شاهد ادای اولین کلمات دختر کوچولوشون باشند. کودکی پُر رنج آنه، ماریلا رو که با اسب منطقش به سوی یتیم‌خونه می‌تازوند، منقلب کرده بود، اما این باعث نشد تو تصمیمش تجدید نظر کنه.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_به نظر من اینکه اسم کسی چیه خیلی مهم نیست. مهم اینه که رفتارش درست باشه.

+من خیلی مطمئن نیستم. مثلاً یه گل رزُ در نظر بگیرین. هم خیلی قشنگه، هم خیلی خوشبوئه، هم اسمش واقعاً قشنگه. آدم اصلاً نمی‌تونه فکرشو بکنه که اگه اسم گل رز، "گیاه بوگندو" بود، می‌تونست اینهمه چیزای خوبو درباره‌اش بگه؟ اگه اسم پدرمم "آقای نعناع" بود حتماً دیگه نمی‌تونستم درباره‌اش به‌به و چه‌چه بزنم.»

«هیچ بچه‌ای در دنیا تو سه ماهگی نمی‌تونه بگه "مادر".»

«بچه‌ها رو من خیلی دوست داشتم، ولی من خودمم هنوز کوچولو بودم. با اینهمه، محبتی رو که خودم محتاجش بودم به اونا می‌کردم.»

3

در سال 1870 در جایی به نام جزیره‌ی پرنس ادوارد که دربرگیرنده‌ی گرین گیبلز بود، آنه درون برزخی میان خواسته شدن و خواسته نشدن قرار گرفته بود. این برزخ باعث نوسانات زیادی در روح حساس آنه می‌شد. قلب آقا و خانم کاتبرت تحت تأثیر شیرینی دخترک، اما منطق ماریلا در جدال با اون بود. در نهایت همین منطق، دُرُشکه رو راهی جاده‌ی سرنوشت کرد.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«همین‌طور که متوجه شدین ناامیدی دیشبو فراموش کردم. بله! من دوباره با شادی زیاد به دنیا نگاه می‌کنم، با وجود اینکه می‌دونم همچین صبحی رو دیگه تجربه نخواهم کرد. خب، در عوض صبح‌های قشنگ دیگه‌ای هم وجود خواهد داشت. این عجیب نیست که اصلاً چیزی مثل صبح وجود داره؟»

«من مثل یه خرسْ گرسنه‌ام. اینم به خاطر اینه که امروز دنیا از دیروز مهربون‌تره. البته من ناشکر نیستم، ولی تابش خورشید حال و هوای دیگه‌ای داره.»

«برادر شما یه شخصیت خیلی بزرگیه. قلب بزرگی هم داره و صاحب نعمت بزرگی هم هست و اون گوش دادنه.»

«نمی‌تونم. وقتی قراره برگردم دیگه معنی نداره بیشتر از این عاشق گرین گیبلز بشم. وقتی نمی‌تونم چیزایی مثل جویبار، درخت‌ها و چمنزارها رو دوباره ببینم چرا باید سعی کنم بهشون عادت کنم؟ الانشم برام سخته. نمی‌خوام سخت‌تر بشه.»

«آدم دلش می‌خواد با چیزایی که مال خودشه یه جوری حرف بزنه. من که اینجوری‌ام! من فکر می‌کنم اشیا یا چیزای دیگه با اسم شبیه انسان‌ها می‌شن. از کجا بدونیم که احساسات یه جرانی جریحه‌دار نمی‌شه وقتی بهش بگیم "جرانی". شما حتماً خوشتون نمیاد اگه به شما فقط بگن "خانم" به جای "خانم کاتبرت".»

«افسردگی من از شما نیست. درد دوری از شماست که مرا چنین می‌آزارد...»

«من همین الان تصمیم گرفتم از سفر کردن با شما لذت ببرم. چون من این تجربه رو کردم که اگه آدم مصمم باشه می‌تونه از همه‌چیز لذت ببره. فکر یتیم‌خونه رو از خودم دور می‌کنم و افکارمو می‌سپرم به این جاده‌ی زیبا و تمام چیزایی که اطرافشه.»

2

خواسته نشدن خیلی سخته، مخصوصاً اگه یتیم باشی. اولین دیدار آنه با ماریلا کاتبرت و چشمان از حدقه بیرون زده‌ی ماریلا، نشون می‌داد که اصلاً از دیدن آنه خوشحال نشده. اون‌ها یه پسربچه می‌خواستند، چیزی که آنه نبود.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«وقتی چرخ‌های دُرُشکه روی پل چوبی حرکت می‌کنند، چه صدای قشنگی می‌دن! مثل یه موسیقی گوش‌نوازه!»

«من همیشه به آدما و چیزایی که دوست دارم "شب‌به‌خیر" می‌گم. احساس می‌کنم اونا این‌کار رو دوس دارن و خوابای قشنگی می‌بینن».

«حتی یه لقمه هم از گلوم پایین نمی‌ره، چون شدیداً افسرده و ناامیدم. اگه شما شدیداً افسرده و ناامید باشین می‌تونین چیزی بخورین؟»

«_با خودت لباس خواب آوردی؟

+بله، حتی دوتا آوردم. اما زیاد شیک و قشنگ نیستند. رنگاشون اصلاً به من نمیان. آدمی مثل من که تو یتیم‌خونه بزرگ شده نمی‌تونه حق انتخاب داشته باشه. در ضمن با لباس خواب زشت هم آدم همون‌قدر خوب می‌تونه خواب ببینه که با لباس خواب توری‌دوزی‌شده. در نهایت همه‌چیز به عادت برمی‌گرده!»

1

با اینکه دوست داشتن آنه شرلی خیلی وقته خز شده و خیلی از دختران سرزمینم همه‌جا عکس اونو به عنوان پروفایل خودشون توی شبکه‌های اجتماعی و وبلاگ‌هاشون می‌ذارن و به جای نام کاربری می‌نویسن آنه، آنه شرلی، کوردلیا، ولی من نمی‌تونم دوستش نداشته باشم. یعنی انگار محبوب بودن زیادش برخلاف هرکس دیگه‌ای مانع مهر ورزیدنم بهش نمی‌شه. نمی‌دونم چه جادویی توی داستان‌های آنه وجود داره که هنوز هم تماماً منو به سمت خودش می‌کشونه. آنه برای من طعم همون شکلات‌های صدفی کنار چایی رو می‌ده. دلچسبه، دنجه، گرمه. و جالب اینجاست که داستانش اونقدر جاذبه داره که به هر شکلی روایت بشه زیباست؛ چه نوشته باشه، چه پادکست باشه، چه انیمیشن باشه و چه سریال. یادمه تو دوران دانشگاه هر صبح توی راه یه اپیزود از داستان آنه رو با گویندگی ایران‌صدا گوش می‌دادم. این باعث می‌شد رفتارم با مردمی که توی واگن‌های شلوغ مترو روی مخم بودند متعادل‌تر بشه. باعث می‌شد خیلی به این فکر نکنم که چرا الان این زنیکه همه‌ی وزنش رو انداخته روی بدن من یا چرا اون یکی با کیفش داره پهلومو سوراخ می‌کنه یا فلان شخص چرا با اینکه می‌‌بینه واگن داره از شدت جمعیت منفجر می‌شه خودشو با پررویی تمام و فشار وارد کردن‌های متوالی وارد قطار می‌کنه و هزارتا چیز دیگه. خشمگین می‌شدم اما کمتر. هیچوقت تو زندگیم آدم صبوری نبودم و باور کنید مردم منو به جایی می‌رسوندند که سرشون فریاد بزنم. منی که در حالت عادی صدایی ازم درنمیاد. به هرحال از ماجراهای مترو بگذریم که اگه بخوام در موردش صحبت کنم چیزهای زیادی می‌تونم بگم :))))

با خودم فکر کردم این روزها که حالم خوب نیست یه کاری برای بهتر کردن حالم انجام بدم و تصمیم گرفتم دوباره آنه ببینم❤️ روزی یه اپیزود. اینطور که معلومه قراره پنجاه روز طول بکشه و واقعاً طولانیه اما می‌خوام انجامش بدم. می‌خوام دیوونه باشم که اگه دیوونه نباشم این زندگی به درد نمی‌خوره و تلخی‌اش هرکسی رو از پا درمیاره. سعی می‌کنم هر روز بعد از دیدن هر اپیزود بیام اینجا در موردش بنویسم. شما هم اگه دوست داشتید می‌تونید توی این چالش همراهی‌ام کنید.

تأثیرگذارترین دیالوگ این اپیزود برای من این بود: «آنه دهنتو ببند! منو با پُرحرفیات می‌کُشی...»

:))))))))))

*عکس دوم جاده‌ی سفید و نقره‌ای رویاهاست. نام جدیدی که آنه برای «جاده‌ی درختان سیب» انتخاب کرد.

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...