5


خانم کاتبرت از "نه" به "شاید" رسیده بود و همین موضوع دل آنه رو پر از گلبرگهای آبی و زرد میکرد. ماریلا هیچوقت پیش از این بچهای نداشت و نمیدونست چطور باید یه کوچولو رو تربیت کنه. ولی به لطف آنه تازه فهمیده بود که چقدر از صمیم قلب میخواسته مادر دختربچهای باشه.
دیالوگهای جالب این قسمت:
«+من با این موهای قرمزم از خداوند همیشه سپاسگزار بودم. خیلیا تو دنیا هستند که اصلاً معنی اینا رو نمیدونند! خانوم توماس میگفت من باید خوشحال و راضی باشم که موهام رنگ هویجه! اون معتقد بود این یه نعمت خیلی بزرگیه. از اون وقت من با خدای بزرگ نجوا میکنم. حالا اگه شما میخواهین من چیزای دیگهای رو حفظ کنم، باشه قبوله! شما به من یاد بدین تا من هرشب اونو بخونم.
_میدونی که اول باید زانو بزنی، بعد دعا بخونی؟
+بله، ولی در کلیسا. وقتی آدم توی یه مزرعهی سرسبزه یا توی دریاست اونوقت چی؟
_میتونی منظورتو خیلی واضح و روشن بگی؟
+میخواستم بگم آدم همهجا میتونه دعا بخونه. مثلاً وقتی آدم به این آسمون قشنگ آبی نگاه میکنه، اون بالای بالای بالا، تو اون آبی بیانتها که هیچوقت تمومی نداره میشه دعا خوند. من میتونم هر دعاییو به درگاه خداوند بکنم...»
«خدای بزرگ، خواهش میکنم یه کاری کن که من در مزرعهی سبز بمونم و کاری کن که وقتی من بزرگ شدم، رنگ موهام عوض شه.
-من آنه شرلی، بندهی ناچیز و ناتوان تو»