3

در سال 1870 در جایی به نام جزیره‌ی پرنس ادوارد که دربرگیرنده‌ی گرین گیبلز بود، آنه درون برزخی میان خواسته شدن و خواسته نشدن قرار گرفته بود. این برزخ باعث نوسانات زیادی در روح حساس آنه می‌شد. قلب آقا و خانم کاتبرت تحت تأثیر شیرینی دخترک، اما منطق ماریلا در جدال با اون بود. در نهایت همین منطق، دُرُشکه رو راهی جاده‌ی سرنوشت کرد.

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«همین‌طور که متوجه شدین ناامیدی دیشبو فراموش کردم. بله! من دوباره با شادی زیاد به دنیا نگاه می‌کنم، با وجود اینکه می‌دونم همچین صبحی رو دیگه تجربه نخواهم کرد. خب، در عوض صبح‌های قشنگ دیگه‌ای هم وجود خواهد داشت. این عجیب نیست که اصلاً چیزی مثل صبح وجود داره؟»

«من مثل یه خرسْ گرسنه‌ام. اینم به خاطر اینه که امروز دنیا از دیروز مهربون‌تره. البته من ناشکر نیستم، ولی تابش خورشید حال و هوای دیگه‌ای داره.»

«برادر شما یه شخصیت خیلی بزرگیه. قلب بزرگی هم داره و صاحب نعمت بزرگی هم هست و اون گوش دادنه.»

«نمی‌تونم. وقتی قراره برگردم دیگه معنی نداره بیشتر از این عاشق گرین گیبلز بشم. وقتی نمی‌تونم چیزایی مثل جویبار، درخت‌ها و چمنزارها رو دوباره ببینم چرا باید سعی کنم بهشون عادت کنم؟ الانشم برام سخته. نمی‌خوام سخت‌تر بشه.»

«آدم دلش می‌خواد با چیزایی که مال خودشه یه جوری حرف بزنه. من که اینجوری‌ام! من فکر می‌کنم اشیا یا چیزای دیگه با اسم شبیه انسان‌ها می‌شن. از کجا بدونیم که احساسات یه جرانی جریحه‌دار نمی‌شه وقتی بهش بگیم "جرانی". شما حتماً خوشتون نمیاد اگه به شما فقط بگن "خانم" به جای "خانم کاتبرت".»

«افسردگی من از شما نیست. درد دوری از شماست که مرا چنین می‌آزارد...»

«من همین الان تصمیم گرفتم از سفر کردن با شما لذت ببرم. چون من این تجربه رو کردم که اگه آدم مصمم باشه می‌تونه از همه‌چیز لذت ببره. فکر یتیم‌خونه رو از خودم دور می‌کنم و افکارمو می‌سپرم به این جاده‌ی زیبا و تمام چیزایی که اطرافشه.»