23

خانم آلن آنه رو برای صرف چای به خونه‌اش دعوت کرده بود و آنه از خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید. به خصوص که این دعوت توسط نامه‌ای به اطلاعش رسیده بود که توش "دوشیزه آنه شرلی" خطاب شده بود...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«سرنوشت منم درست مثل سرنوشت خانم کوردلیاست. آرزوی اونم برآورده نمی‌شد. رویاهای اونم نقش بر آب شد و سرابی بیش نبود...»

«راست راستی که من بال درآوردم ماریلا! این اولین دعوتیه که از من شده و نمی‌دونم چجوری باید رفتار کنم. حتماً یه آداب و رسوم سخت و پیچیده‌ای داره... مطمئناً خانم کوردلیا می‌دونسته که آدم چیکار باید بکنه. مثلاً فاصله‌اش با بشقاب چقدر باشه، کیکو به اندازه‌ی دهنش ببُره و... تو یتیم‌خونه به ما اینا رو یاد ندادند. اونجا چایی رو همین‌طوری ساده می‌ریختی تو فنجون و می‌خوردیش. فکرشو بکن اگه یه دفعه دسته‌ی فنجون بشکنه و چایی روی میز بریزه، من از خجالت آب می‌شم!»

 

پ.ن: اولین دعوت آنه مگه توسط خانواده‌ی باری نبود؟!