20

بهار دوباره از راه رسیده بود. حالا درست یک سال از اومدن آنه به گرین گیبلز می‌گذشت. پس اون روز، روز به خصوصی براش بود. اون می‌خواست هرکاری از دستش برمیاد انجام بده تا از ماریلا و متیو قدردانی کرده باشه. بنابراین به مدرسه نرفت و کل کارهای خونه رو به عهده گرفت. همچنین از ماریلا که سرش داشت منفجر می‌شد خواست توی تخت بمونه و استراحت کنه. ماریلا و متیو از اینکه تصمیم گرفته بودند آنه رو پیش خودشون نگه دارند خیلی راضی و خوشحال بودند. آنه با اومدنش به زندگی اونا طراوت و شادابی بخشیده بود...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+تو باز سرت درد می‌کنه نه؟

_متأسفانه بله.

+آخی... ماریلای بیچاره! اگه می‌تونستم سردردتو ازت بگیرم، اونوقت در یه همچین روز به خصوصی تونسته بودم برات کار خوبی انجام بدم!»

«بچه‌ها متأسفانه خیلی زود بزرگ می‌شن. گاهی سعی می‌کنم یادم بیاد که ما اصلاً چطوری بدون اون توی گرین گیبلز زندگی می‌کردیم. هرچی فکر می‌کنم بیهوده‌ست. به نظر میاد که اون همیشه اینجا زندگی می‌کرده و متعلق به اینجا بوده...»

«بالاخره از این هندسه من که چیزی سر در نیاوردم. شیطونه می‌گه همین الآن پاره‌پوره‌اش کنم!»

 

پ.ن: دو پنجم یا 40٪ پروسه به اتمام رسیده✅

باورم نمی‌شه فقط دو قسمت زمستون بود :))))) یعنی چی که همش بهار و تابستونه اونجا؟