30














هر تصمیم ما راه مجزایی رو به رومون باز و راههای دیگه رو برامون میبنده. تصمیم اون روز آنه یه ورژن از اتفاقاتی بود که میتونست براش رخ بده. دستفروش حیلهگر آنه رو گول زد و باعث شد اون یه رنگ مو برای خودش بخره تا شاید بتونه از شر رنگ قرمز موهاش خلاص بشه. دستفروش تضمین کرد که موهای آنه مثل پر کلاغ سیاه میشه. آنهی بیچاره هم با همین خیالات تمام پساندازشو به مرد داد، رنگ مو رو گرفت و به سمت خونه دوید. بعد با خوشحالی رنگ مو رو روی موهاش گذاشت. کمی بعد اما چیزی رو دید که وحشت کرد! موهای آنه به جای رنگ سیاه سبز شده بودند، سبز! فقط همین میتونست بدتر از این باشه که رنگ موهای یه نفر قرمز باشه! آنه تا آخر شب از اتاقش بیرون نرفت و همش گریه کرد و گریه کرد و غصه خورد. ماریلا و متیو اولش فکر میکردند آنه خونه نیست. تا اینکه ماریلا برای آوردن شمع به اتاق آنه رفت و اونو گریان توی تختش پیدا کرد. بعد از اینکه ماریلا فهمید ماجرا از چه قرار بوده، هم شوکه شد، هم عصبانی و هم غمگین. ولی بیشتر از همهی اینا به فکر راه حلی بود که بتونه آنه رو از این وضعیت خارج کنه. اولین راه حل شستن موها بود. ماریلا موهای آنه رو شست. بارها شست. با آب گرم و شوینده هم شست. حتی خود آنه بعد از اون چندین و چندبار موهاش رو شست ولی هیچ فایدهای نداشت. رنگ سبز چنان با لجبازی به موهای آنه نشسته بود که گویی از ابتدا رنگ اصلی موهاش همین بوده! با این اوضاع آنه حاضر نبود به مدرسه بره و جلوی جوزی پای ظاهر بشه. چون میدونست اون قراره کلی مسخرهاش کنه. دیانا مثل هرروز روی پل چوبی منتظر آنه بود تا با هم به مدرسه برن ولی آنه نیومد. دیانا هم رفت تا ببینه چه اتفاقی برای اون افتاده که انقدر دیر کرده؟ با دیدن موهای سبز آنه و غم و غصهی اون، دیانا هم پابهپاش گریه کرد و قول داد به کسی چیزی نگه. در فرجام آنه متوجه شد راهی نداره جز اینکه قسمت سبز موهاشو کوتاه کنه. بنابراین قیچی رو دست ماریلا داد و ازش خواست کار رو تموم کنه... آنه هربار که خودش رو توی آینه نگاه میکرد احساس میکرد خیلی زشت شده ولی با وجود این بالاخره بعد یه هفته تصمیم گرفت به مدرسه بره. دیانا توی راه یه روبان مخملی دور سر آنه بست که قیافهاش رو بهتر کرد. در ضمن بچههای مدرسه خیلی خوب از ظاهر جدید آنه استقبال کردند...
دیالوگهای جالب این قسمت:
«+ماریلا من موهامو رنگ کردم...
_چیکار کردی؟! تو موهاتو رنگ کردی؟! چطور همچین چیزی ممکنه؟ حتماً به فکرت نرسیده که کار احمقانهتری انجام بدی!
+میدونم که کار احمقانهای بود، اما فکر کردم اگه آدم یه کار احمقانه بکنه بهتر از اینه که موهاش قرمز باشه. خیال میکردم میتونم عوضش کنم. خیال کردم شما خوشتون میاد.
_اگه من جای تو بودم و میخواستم موهامو رنگ کنم، اقلا رنگ مناسبتری رو انتخاب میکردم نه این رنگ سبزو!
+خیال میکنی من مخصوصاً رنگ موهامو سبز کردم؟! نه، فقط یه بدشانسی بود! اون دستفروش دورهگرد گفت که رنگ موهام سیاه میشه. سیاه خوشرنگ مثل پر کلاغ. من از کجا میدونستم که داره کلک میزنه؟ آخه آدم انقد حقهباز میشه؟!»
«چرا این بلاها همیشه سر من میاد؟ قهرمانای اکثر داستانا موهاشونو میفروشند و با پولش کارهای بزرگ میکنند. منم با کمال میل حاضر بودم همچین کاری بکنم. ولی متأسفانه موهای من به خاطر رنگ سبزشون به درد نمیخورند. باید مثل چمن زده بشن و دور ریخته بشن! با اینکار سرنوشتم عوض میشه. فکر کنم دیگه ندونمکاری نکنم...»
پ.ن:
1. سه پنجم یا 60% پروسه به اتمام رسیده✅
2. توصیف داستان امروز چه طولانی شد!
3. راه دیگهای هم وجود داشت. اینکه آنه کل موهاش رو سیاه کنه. اونوقت اون رنگ سبز با رنگ سیاه پوشیده و مشکل حل میشد. بعدش اگه مسئلهای پیش میاومد میتونستند به کوتاه کردن مو فکر کنند.
4. رفیق حقیقی اونیه که پابهپای تو برای مشکلات و ناراحتیات غصه بخوره و گریه کنه و از خوشحالیات حتی بیشتر از خودت ذوق کنه! دیانا برای آنه یه همچین رفیقیه!
5. رفتار ماریلا و متیو با آنه دقیقاً مثل یه پدر و مادر واقعیه و چقدر این توی انیمیشن زیبا به تصویر کشیده شده.
6. نمیدونم چرا با دیدن دستفروش دورهگرد یاد نامادری سفیدبرفی افتادم که همش با ظاهر مبدل سر میرسید تا سفیدبرفی رو مسموم کنه :))