تعارضات حلنشده
هروقت تعارضی پیش میاومد همیشه من یه قدم میرفتم عقب و هم به رفتار خودم، هم به رفتار طرف مقابل فکر میکردم و جالب اینجاست که بیشتر وقتا حقو به طرف مقابل میدادم. من کوتاه میاومدم. من معذرت میخواستم. دلم نمیخواست اون طرفِ حق به جانب باشم که فقط خودشو میبینه. میخواستم برای یکبار هم که شده توی این جهانْ آدمی نباشم که بیچونوچرا فکر میکنه حق با خودشه(واقعاً بعضیا این اعتماد به نفس کاذبو از کجا میارن؟) اما هیچکس منو ندید. هیچکس حتی یه لحظه هم به ذهنش خطور نکرد که شاید اون مقصره. هیچکس مراقب احساسات من نبود و یه روز که داشتم میرفتم عقب، دیدم من اشتباهی نکردم. دیدم من خواستم با توضیحاتم موضوع رو حل کنم. خواستم کودک نباشم و حرف بزنم. ولی لازمهی حرف زدن من یه گوش شنوا بود که این حرفا رو بشنوه. حتی اگه فکر میکرد من اشتباه میگم بیانش کنه. مهم هنر گفتوگو کردنه. وقتی یه نفر میز مذاکره رو بدون گوش دادن ترک میکنه، گوینده مقصر نیست. پس منم همونجایی که بودم وایسادم. بالاخره یه نفر هم باید مراقب مهربان میبود یا نه؟