شبِ تار

جای خوابمو عوض کردم. امیدوارم افکار قبل از خوابم هم عوض بشن. البته دلتنگی که همیشه هست. یه سری آدما که همیشه هستند. حتی الان که بیمار شدم و تب دارم. 

یه سری روح‌ها انگار تو زندگی قبلی‌‌ام بهم خیلی نزدیک بودند. بعد وقتی توی این زندگی هم ملاقاتشون می‌کنم می‌فهمم یه چیزی اونا رو علی رغم رفتن‌ها، فاصله‌ها، دعواها بهِم وصل نگه می‌داره(البته شاید هیچوقت نشه فهمید اون چیز دقیقا چیه).

آدم توی زندگی‌اش خواسته یا ناخواسته از بعضی‌ها دور می‌شه. ولی این روح‌ها طوری‌اند که وقتی ازشون دور می‌شه آزار می‌بینه. نبودنشون اذیت‌کننده‌ست حتی اگه در موردش حرفی زده نشه. حتی اگه مجال گفتنش نباشه و آدم طوری رفتار کنه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما با جای خالی زشتی که وسط قفسه‌ی سینه به وجود اومده هیچ‌کار نمی‌شه کرد. اون هیچستان سنگین که با نبودن اون روح ایجاد شده...

و چقدر تنفر به بعضی آدما نمیاد. ما که دوسشون داریم.

شب به خیر✨