خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

پیشامدها

دخترک گفت: «علی رغم همه‌چیز نمی‌خواهم اتفاق بدی برایت بیفتد. شرایط مملکت را که می‌دانی؟ لطفاً مراقب خودت باش. من خواب دیده‌ام. از همان‌ خواب‌های بد که تویشان گریه می‌کنم و بعد از بیداری با چشمانی خیس هنوز می‌لرزم. من این‌بار لرزیدم از تصور نبودنت، مثل بید و حالا بعد از کلی کلنجار این نامه را برایت می‌نویسم که خیلی آرام در گوش تو بگویم: مراقب خودت باش.»

زیستگاهِ روح

اندوهم بی‌پایان است و قلبم بیش از حد معمول ضربان دارد. پزشک می‌گوید عصبی‌ست. من، اما، می‌دانم که اکنون این قلب من است که باید به جای دو نفر ضربان داشته باشد، و این خون اوست که در تنم می‌دود تا همیشه در من زنده بماند.

مجموعه داستان‌ها و یادنوشته‌ها، سیمین بهبهانی

آپلودکننده‌ی غمگین

عکس‌های پستام پاک شده و از اونجایی که تقریباً همه‌شونو با یه سایتْ آپلود کرده بودم، دیدن ناگهانی اینهمه ناتصویر نازیبا به جای تصاویر انتخاب‌شده‌ی قشنگم برام دردناک بود. مخصوصاً سلسله پست‌های آنه شرلی که وجود تصاویر توش خیلی اهمیت داشت. از اینکه به اون سایت آپلود اعتماد کردم خیلی ناراحتم. یعنی اونقدری دیوونه هستم که عکسا رو از اول آپلود کنم؟ نمی‌دونم. فعلاً همه‌ی تصاویر این صفحه‌ی وبمو که شامل سه پست آخر آنه هم بود دوباره و در یه سایت دیگه آپلود کردم که با نت ملی نمیاره :))) اما خب حداقل می‌دونم که امنه. چون توش اکانت دارم.

نکته‌ی جالب ماجرا اینه که هرچی به پست‌های قدیمی‌تر آنه نزدیک می‌شیم، آپلود کردن سخت‌تر می‌شه.‌ چون عکسا پایین‌تره. یعنی این یه روند سخت‌شونده‌ست. مثل بالا رفتن از کوه تا زمانی که به قله‌اش برسی. یعنی سراشیبی رو نمی‌بینی. فقط بالارفتن رو تجربه می‌کنی و وقتی به قله می‌رسی، تازه اونجا کارت تموم می‌شه...

اینهمه تلاش از بهر چه؟ غیر از اینه که همه‌چیز در پایان فنا می‌شه؟ 

شراره‌های آتش

1. خداوندا چقدر گرمه و چقدر دشواره تو این هوا بیرون رفتن. الان تازه برگشتم و در حال ذوب شدنم. با اینکه همه‌ی موهامو بالای سرم جمع کرده بودم ولی بازم گرمه. این دخترایی که موهاشونو دورشون پریشون می‌کنند چطور می‌تونند تحمل کنند آخه؟! :|

2. چقدر حوصله‌ی یه سری آدما رو ندارم. الان که گرمه بیشتر حوصله‌شونو ندارم.

3. گاهی یه آدمایی یه حرفایی می‌زنند که اگه نشناسیشون اون حرفا زیبا به نظر میان. به به و چه چه می‌کنی، حتی ممکنه پشمات بریزه و با خودت بگی چقدر حق می‌نوازند. اصلا اگه توی دنیا آدم منطقی و حق‌گویی وجود داشته باشه همینان! اما کافیه اونقدر بشناسیشون که تفاوت بین حرف و عملشون (که از زمین تا آسمونه) رو هم مثل کف دستت بدونی. اونوقت می‌بینی که حرفاشون همش شعاره. زیبا، جالب، هیجان‌انگیز اما توخالی، اما توخالی، اما توخالییی :)))

4. تا درودی دیگر بدرود. 

پایان فصل ولگردی

Hirayasumi(TV Series 2025)🎬

یه سریال ژاپنی جالب شروع کردم که از روی یه مانگا به اسم Hirayasumi ساخته شده. تازه یه قسمتشو دیدم ولی اپیزوداش یه ربع بیشتر نیست. تا حالا سریالی که اپیزودهای پونزده دقیقه‌ای داشته باشه ندیده بودم :)))

در مورد مسئله‌ای که توی عکس‌ها بیان شده، جالبه که بدونید این فقط دغدغه‌ی ما نیست. همه‌جای دنیا همینه. همه‌جای دنیا یه مادری، مادربزرگی، پدری، پدربزرگی پیدا می‌شه که بهت بگه: «انقدر ولگرد نباش و یه حرکتی برای زندگی‌ات بزن. دیگه نزدیک سی سالت شده!» انگار که با رسیدن به این سن دیگه فصل ولگردی‌ات تموم می‌شه و باید حتماً به یه چیزی بچسبی. به یه چیز ثابت و تغییرناپذیر که تا آخر عمرت ادامه پیدا کنه. این حرفا طبق تجربه‌ی من نه تنها نتیجه‌ی مثبتی نداره، بلکه فقط به آدم استرس و احساس ناکافی بودن می‌ده. البته این به معنای تایید ولگردی نیست. فقط می‌شه به چشم یه فرصت مناسب بهش نگاه کرد که آدم بفهمه از زندگی‌اش چی می‌خواد و براش کاری بکنه. حتی اگه هدفش ولگرد بودن تا آخر عمر باشه! بالاخره "انتخاب ولگردی" و "ولگردی از روی سردرگمی" با هم فرق می‌کنند فرزندم، می‌دونی که؟ :))

 

نامساوی

من فکر می‌کنم آدما وقتی از بُت بودن فاصله می‌گیرند و به حالت انسانی خودشون نزدیک می‌شن، برام دوست‌داشتنی‌ترند. درواقع تجمع نقص‌های گوناگون، آدم A رو با آدم B متفاوت می‌کنه. من دوست ندارم همه‌ی آدما سراسر A یا سراسر B باشند.

شعرهای شبانگاهان

همین دو ساعت پیش یه فیلمی دیدم ولی به شماها نمی‌گم چه فیلمی. یه رازه. 

دیشب قبل خواب وقتی داشتم گریه می‌کردم فهمیدم چقدر نگران خودمم. یه آن احساس کردم چقدر خودمو دوست دارم و چقدر برای خودم مهمم. اون لحظه از دست یه سری آدما عصبانی شدم. به خاطر رفتارهای خودخواهانه‌ای که با من داشتند. البته این رو هم می‌دونستم که فکرشون درگیر این مسائل نمی‌شه. از دست خودم ناراحت بودم که بهشون اجازه دادم فکر کنند می‌تونند با من اینجوری رفتار کنند. به آدم‌هایی فکر کردم که چقدر مشتاق حتی یه لبخند یا هم‌صحبتی ساده با من بودند و هیچوقت دریافتش نکردند و در عوض ازخودگذشتگی من در مقابل افراد دیگه‌ای که قدرم رو نمی‌دونستند. هه. آدم واقعاً گاهی دچار حماقت می‌شه. فکر می‌کنه اسم این دوست داشتنه. البته که هست. تو وقتی خودت رو دوست داری و با این حال از خودت می‌گذری، یعنی طرف مقابل رو هم دوست داری. ولی وقتی طرف مقابل متوجه این نیست و هرباری که تو این موضوع رو بیان می‌کنی باز کار خودش رو تکرار می‌کنه، این ازخودگذشتگی اعتیادآور در نهایت باعث می‌شه از خودت متنفر بشی. من فکر می‌کنم این چیزها کارمای آدم‌هاییه که یه روزی حتی ناخواسته دلشون رو شکوندم. زندگی به شماها هم یه سری چیزها رو خواهد آموخت. صبور باشید و این روزها رو هیچوقت فراموش نکنید.

به عنوان حسن ختام امشب یه شعر دیگه از سیمین بهبهانی رو براتون می‌خونم(شورشو درآوردم نه؟ قول می‌دم که فعلا این آخریشه):

سال‌ها پیش ازین به من گفتی
که "مرا هیچ دوست می‌داری؟"
گونه‌ام گرم شد ز سرخی شرم
شاد و سرمست گفتمت "آری!"
باز دیروز جهد می‌کردی
که ز عهد قدیم یاد آرم
سرد و بی‌اعتنا تو را گفتم
که "دگر دوستت نمی‌دارم!"
ذره‌های تنم فغان کردند
که، خدا را! دروغ می‌گوید
جز تو نامی ز کس نمی‌آرد
جز تو کامی ز کس نمی‌جوید
تا گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شمار باور نیست.
جز تو، دانند عالمی که مرا
در دل و جان هوای دیگر نیست.
لیک خاموش ماندم و آرام:
ناله‌ها را شکسته در دل تنگ.
تا تپش‌های دل نهان ماند،
سینه‌ی خسته را فشرده به چنگ.
در نگاهم شکفته بود این راز
که "دلم کی ز مهر خالی بود؟"
لیک تا پوشم از تو، دیده‌ی من
بر گل رنگ‌رنگِ قالی بود.
"دوستت دارم و نمی‌گویم
تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه می‌دانم این حقیقت را
که دگر دوستم... نمی‌داری..."

شبت به خیر. سالم باشی و خوب بخوابی💚

یک در هزار

خانم بهبهانی می‌گه: «و اینک به سقف سفید چشم دوخته‌ام که در ضمیر من پرده‌یی‌ست پرنقش و نگار از گذشته و حال.» دیشب این وضعیت رو با چشمانی گریان موقع خواب داشتم.

بعدشم خواب دیدم خیلی برای خط چشم کشیدن دارم تلاش می‌کنم و هربار خیلی بد از آب درمیاد. دیگه آخراش اعصابم خورد شده بود :| از بین هزاران سکانسی که تو خوابم عوض شد این یکی رو خیلی خوب یادم مونده و نمی‌دونم هم چرا.

گرفته‌دل

گاهی یه چیزهایی توی دفترم می‌نویسم که همون لحظه به نظرم خیلی معمولی میان. بعدترها که دوباره به تورق دفترم مشغول می‌شم با خوندن اون جملات انگاری برای لحظاتی یخ می‌زنم و اندکی بعد اون جملاتْ راه رو بهم نشون می‌دن.

با خودم فکر می‌کردم دلیلی نداره پست‌هام ساعت مشخصی داشته باشه. یا اینکه همیشه قبل خواب باشه. اگرچه زمانی که در اون حالت می‌نویسم احساس بهتری دارم. انگار اینجا جاییه که حرفای قبل از خوابمو می‌شنوه و بعد من بهش شب‌ به خیر می‌گم و به عالم رویا می‌رم.

امشب قراره یه شعر دیگه از سیمین بهبهانی رو براتون بخونم(احتمالاً تا مدتی وضعیت همینه. بهتره بهش عادت کنید):

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب
با خاطره‌ها آمده‌ای باز به سویم؟
گر آمده‌ای در پی آن دلبر دلخواه
من او نیَم او مُرده و من سایه‌ی اویم
من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است
او در دل سودازده از عشق شرر داشت
او در همه‌جا با همه‌کس در همه‌احوال
سودای تو را ای بت بی‌مهر! به سر داشت
من او نیم این دیده‌ی من گُنگ و خموش است
در دیده‌ی او آن‌همه گفتار، نهان بود
وان عشق غم‌آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی شامگهان بود
من او نیم آری، لب من این لب بی‌رنگ
دیری‌ست که با خنده‌یی از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه‌دم خنده‌ی جان‌بخش
مهتاب‌صفت بر گل شبنم‌زده می‌خفت
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
آن‌کس که تو می‌خواهیش از من به خدا مُرد
او در تن من بود و ندانم که به ناگاه
چون دید و چه‌ها کرد و کجا رفت و چرا مُرد
من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردی کافور نهادم
او مرده و در سینه‌ی من، این دل بی‌مهر
سنگی‌ست که من بر سر آن گور نهادم

امشب زودتر می‌نویسم: شبت به خیر عزیزجان، امیدوارم خواب آرومی داشته باشی🕯️

فقط نذار این احساس، نور ماه رو بپوشونه.

I've held your projections when you've felt so insecure

?Tell me, why is it this way

?Why you so hate to see women endure

Is it really my fault you all gave me your hearts on your own accord?

I don't really think so

وقتی احساس ناامنی می‌کردی، بار تصورها و فرافکنی‌های تو رو من به دوش کشیدم.

بگو چرا اینطوره؟

چرا انقدر تحمل دیدن زنی که دووم میاره و قوی می‌مونه برات سخته؟

واقعاً تقصیر منه که شماها با اختیار خودتون دلتونو به من دادین؟

من که اینطور فکر نمی‌کنم.

همراهِ شعر خواندن

امروز خیلی اتفاقی یه تیکه از شعر موردعلاقه‌ام تو ذهنم پخش شد: "دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من." بعد پروانه‌های توی دلم پر کشیدند و رفتم که شعر کامل رو دوباره بخونم. حین همین جست‌وجوها یه سری شعرهای دیگه و حتی متن‌های خانم سیمین بهبهانی رو هم خوندم. خیلی دوسشون داشتم🕯️یکی از چیزهایی که بهشون برخوردم همین کتاب "با مادرم همراه" بود که تو پست پایینی بهش اشاره کردم. این کتاب یه جور زندگینامه‌ی خودنوشته که البته از مادر سیمین شروع می‌شه و ادامه پیدا می‌کنه تا به دنیا اومدن سیمین و... میونشم صدای افکار سیمین رو می‌شنویم که گاهی قضاوتگر سختیه. حالا می‌خوام اون شعر رو براتون بخونم(سروصدا نکنید و به من نگاه کنید):

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

 

کجا روم، که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا، من

 

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج رها رها رها  من

 

ز من هرآنکه او دور چو دل به سینه نزدیک

به من هرآنکه نزدیک  از او جدا  جدا  من

 

نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

 

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

 

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من...

همین چند ساعت پیش یه حالت تاریک و نکبتی بهم دست داده بود. سعی کردم حالم رو خوب کنم. گریستم. ما ایرانیا متأسفانه دلیل برای گریه زیاد داریم. پس کار سختی نیست. این‌دفعه چشمام برای جنوب باریدند. فکر می‌کنم گریه‌های شدید که ناگهان مثل یه طوفان شروع می‌شن دل آدمو سبک می‌کنند.

شبت به خیر عزیزجان و خوب بخوابی✨ امیدوارم خواب آبنبات پرتقالی ببینی.

پ.ن: تازگیا از واژه‌ی "عزیزجان" خیلی خوشم اومده و می‌خوام همش به کارش ببرم. همینی که هست.

پریشان‌فکرانِ جهان

ای مهربان،

دیشب خواب می‌دیدم: انگار زنگ زده بودی و انگار مهمان داشتم. نمی‌توانستم به درستی حواس خود را جمع کنم. سرسری پاسخ می‌دادم. گفتی: «اگر آزارت می‌دهم، دیگر زنگ نزنم.» گفتم: «از دلت پاسخ بخواه. هرچه او گفت، همان درست است.»

می‌بینی؟ در خواب می‌بینم، نه در بیداری. نزدیکم نیستی؛ زنگ می‌زنی، از آن‌سوی دنیا. با این‌همه نمی‌توانم با تو به دلخواه سخن بگویم. هوم. چه خوشبختم!

با مادرم همراه(زندگینامه‌ی خودنوشت)، سیمین بهبهانی

اشکِ ستاره‌ای

And I hate to make this all about me..."
?But who am I supposed to talk to
What am I supposed to do
"...?If there's no you

تازه وارد آرامش و سکوت شب شدم. دارم آهنگ بالا از تیلور رو گوش می‌دم. تصویرسازی بیمارستانی داره. می‌گه: "تو به زودی خوب می‌شی، چون باید خوب شی." امیدوارم کسی همچین شرایطی رو تجربه نکنه...

امروز به این نتیجه رسیدم که یه سری آدما درواقع هیچوقت منو دوست نداشتند. ولی خودشون فکر می‌کردند که دارند. حتی منم اینطور فکر می‌کردم. اما امروز بابتش ناراحت نشدم.

فصل دوم بامداد خمار شروع شده. ادبیات دوران قجر رو دوست دارم. نامه‌هاشون. وای از نامه‌هاشون :") با اینکه خیلیا این سریالو دوست ندارند، من به خاطر حال و هوای دوران قجر می‌بینم و دوسش دارم. به خاطر خونه‌های قدیمی. دُرُشکه‌ها و هرچیزی که باعث می‌شه آدم همه‌چیز رو کنار بذاره، به آسمون پرستاره‌ی شب خیره بشه و به معشوق مکتوبی بنویسه. خجسته می‌گفت: «آتیش از هیزم سیر نمی‌شه، عاشق از معشوق.» اون زمان زمانی بود که قجر بودن و خون قجر به رگ داشتن رو افتخار می‌دونستند و اینجوری نجیب‌زاده‌ها رو از رُعایا جدا می‌کردند. البته شازده‌های قجری هم کم ظلم نکردند. کم از قدرتشون سواستفاده نکردند. اکثراً هم آدم‌های مفت‌خور و به درد نخوری بودند.

خوابم میاد. اونقدر که دیگه واژه‌ها مثل پر سبک شدند و تو فضا معلق‌اند. خودمم معلقم. می‌رم که بخوابم. شبت به خیر عزیزجان، خوب بخوابی. خواب یه دنیای آزاد ببینی به دور از هرگونه جنگ و جدال✨

من و تو باید به فردا برسیم.

"... دل من دریاییه، چشمه زندونه برام..."

توی این آهنگ یه مسئله‌ای نظرمو جلب کرده. اولش می‌گه «من» ولی آخرش همه‌ی جمله‌ها با «ما» تموم می‌شه. یه جور سیر تکامله.

این روزها سندروم شروع سریال بی‌قرار گرفتم و بیشتر هم توی سینمای کره دارم پرسه می‌زنم. فکر می‌کنم دلیلش اینه که سریالاشون شامل یه سری از دغدغه‌های منم می‌شه. نمی‌دونم به پرسه زدن ادامه بدم یا جلوی خودمو بگیرم. درواقع بیشتر دلم می‌خواد فیلم ببینم تا سریال.

از آدما و دنیاشون بیزارم. از دغدغه‌های احمقانه‌شون. از زندگی‌های ماشینی‌شون. از آپارتمان‌های کوچیک کنار همشون. از اینهمه فشردگی و تجمع. حتی از دوستی‌هاشون که بوی تعفنِ دورویی و بدخواهی می‌ده. بلاگیکس رو هم دیگه دوست ندارم :)

شب به خیر✨

خودت می‌دونی دلبری💃🏼

"... خانومی خاطرخواه داره 

یه صورت 🌕 داره 

به دست آوردن دلش سخته

ولی راه داره..."

روزمونو با این آهنگ شروع می‌کنیم و درون آینه به خودمون نگاه می‌کنیم و باهاش می‌خونیم تا بدخلقی اول صبحو از بین ببره. البته یه قسمت‌هایی از خود ملودی آهنگ هست که دوسش ندارم ولی مهم همین چند خطیه که نوشتم :)))

پ.ن: این افرادی که وقتی یه کاری بهشون می‌دی تا می‌تونن فس فس می‌کنند که انجامش بدن خیلی رومخ‌اند. به طرف گفتی فلانی لوکیشن بفرست. هی هرچی منتظر می‌مونی لوکیشنی نمیاد. بعد مجبور می‌شی دوباره زنگ بزنی. خب شاید طرف تو ماشین نشسته که تو لوکیشن بفرستی عوضی😐 چقدر آخه تو بی‌ملاحظه و بیشعوری!

پ.ن 2: امیدوارم بتونم به اعصابم مسلط باشم چون الان می‌خوام برای بار سوم بهش زنگ بزنم[1:19Pm]

🩵If no one else is, I am

Love in Sync🎬

این یه سریال در حال پخشه که خیلی اتفاقی بهش برخوردم. داستانش در مورد یه دختره‌ست که اصلاً بلد نیست همدلی کنه و یه مشاور. به نظرم جالبه. مدت‌ زیادی بود که سریال کره‌ای ندیده بودم. آخرین‌بار داشتم My Demon رو می‌دیدم که نصفه موند. نمی‌دونم چرا. دیگه هم سراغش نرفتم🙎🏼‍♀️

هنوز بازی نروژ و انگلیس(1-1) ادامه داره ولی می‌خوام چشمامو ببندم.

شب به خیر✨

50[قسمت پایانی]

این خبر که آنه از رفتن به ردموند صرف نظر کرده بود تو کل اَوِنلی پخش شده بود و همه در مورد آنه و تصمیمش صحبت می‌کردند. یه سری‌ها از روی حسودی مسخره‌اش می‌کردند و یه سریای دیگه از روی دلسوزی نگرانش بودند. اونا در جریان بیماری ماریلا نبودند. بنابراین نمی‌دونستند آنه این تصمیم رو تحت چه شرایطی گرفته. ماریلا و آنه از وقت گذروندن با هم لذت می‌بردند و هرروز نزدیکای غروب بیرون کلبه کنار هم می‌نشستند و به غروب خورشید خیره می‌شدند. آنه هم توی کارهای خونه به ماریلا کمک می‌کرد. خانم لیند خبر تازه‌ای برای اونا آورد. گیلبرت بلایت به خاطر آنه از تدریس تو مدرسه‌ی اَوِنلی صرف نظر کرده بود و می‌خواست مدرسه‌ی دیگه‌ای رو پیدا کنه. اگرچه راهش دورتر و هزینه‌اش بیشتر می‌شد ولی این‌کار رو به دور از جوانمردی می‌دید که آنه با وضعیت ماریلا مجبور شه توی یه مدرسه‌ی خیلی دور به تدریس بپردازه. بنابراین خودش رو کنار کشید تا آنه بتونه توی مدرسه‌ی اَوِنلی معلم بشه. شنیدن این خبر آنه رو تحت تأثیر قرار داده بود. وقتی به قلبش نگاه می‌کرد دیگه کینه‌ای از گیلبرت بلایت توش نبود. بدون اینکه خودش بدونه چرا. بنابراین با گیلبرت دست دوستی داد و ازش به خاطر گذشتش تشکر کرد. از طرفی استلا و خانم استیسی هم براش نامه فرستاده بودند. استلا هم توی آزمون ورودی کالج ردموند پذیرفته شده بود و از اینکه قراره با آنه هم‌کلاسی باشه در پوست خودش نمی‌گنجید، غافل از اینکه آنه نمی‌خواست به اون کالج بره. اون شب بعد از اینکه ماریلا خوابید آنه پشت میز تحریرش رفت و برای نامه‌های خانم استیسی و استلا پاسخی نوشت...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«استلای عزیز؛

امروز هنگامی که نامه‌ی تو را خواندم، یک لحظه قلبم فشرده شد. زیرا تو خوشحال بودی از اینکه با هم پشت یک میز و نیمکت خواهیم نشست، اما متأسفانه این سعادت مرا یاری نخواهد کرد. وقتی اینجا جلوی پنجره می‌نشینم و بوی تند نعناع را استنشاق می‌کنم، کلاه برفی کوهسار را می‌بینم، از خودم می‌پرسم چرا می‌خواستی خودت را از این زیبایی و لذت محروم کنی؟ اکنون می‌دانم آینده‌ام چه خواهد بود و چرخ زندگی‌ام چگونه خواهد چرخید. من می‌خواستم معلم بشوم و اکنون بایست در مدرسه‌ای که زمانی خودم پشت میز و نیمکت آن نشسته بودم تدریس بکنم و این برایم مسرت‌بخش است. با اغلب دوستان دوران مدرسه‌ام تفاهم کامل دارم به طوری که با هم پیمان بسته‌ایم برای شهرمان اَوِنلی خدمتگزار صادقی باشیم؛ همانگونه که معلمینمان بوده‌اند.

استلا، در جاده‌ی زندگی هر انسانی پیچ‌وخم‌هایی وجود دارد و هرگز کسی نمی‌داند پشت اولین پیچ یا دومین پیچ چه چیزی نهفته است. در این لحظه، در این ساعت، فقط این را می‌دانم که در اولین پیچ‌و‌خم زندگی‌ام مدرسه‌ی اَوِنلی قرار گرفته است و همانطور که گفتم این مرا خوشحال خواهد کرد.

استلا، دلم می‌خواهد در پیچ‌و‌خم بعدی زندگی‌ام رویاهای سبز و قشنگم جان بگیرند و مانند پرنده‌ها بر فراز قله‌های مرتفع به پرواز درآیم. تصور می‌کنم اگر انسان رویایی نداشته باشد در افق چیزی نخواهد دید، در آب آیینه‌ای نخواهد یافت، در میان گل‌های هزاررنگ رنگی نخواهد دید، در میان امیدها امیدی نخواهد یافت و ناخشنود خواهد شد. من رویاهایم را می‌ستایم و گرین گیبلز را وطن خود و زادگاهم می‌دانم.

من سعی خواهم کرد همه‌چیز را بیاموزم، همانگونه که تاکنون آموخته‌ام...»

 

پ.ن:

1. حالا 100% پروسه به اتمام رسیده✅ 

2. داستان آنه هنوز به پایان نرسیده ولی انیمه اینجا به پایان رسید.

3. توی دوبله گیلبرت نظر آنه رو در مورد خواستگاری خودش پرسید ولی نسخه‌ی زیرنویسشو که نگاه کردم گیلبرت فقط از آنه پرسید که بالاخره منو بخشیدی یا نه؟ و آنه بهش گفت من همون‌روز توی قایق تو رو بخشیدم در حالی که خودمم نمی‌دونستم. البته لپ‌های آنه قرمز شد. دیگه اینکه دقیقاً کدوم سناریو درسته رو باید از کتاب فهمید.

4. کینه و دشمنی فقط وقت آدمو تلف می‌کنه. آنه به ماریلا می‌گفت من و گیلبرت پنج سالمونو اینجوری هدر دادیم.

5. حسم نسبت به این چالش چی بود؟ دوسش داشتم. من پنجاه روز با آنه زیستم و الان که تمومش کردم خوشحالم. کلا تارگت زدن رو دوست دارم. به علاوه باید بگم Kara Sevda رو هم تموم کردم و حالا حالاها دیگه قصد ندارم سریال طولانی شروع کنم :)))) احساس می‌کنم نیاز دارم برم تعطیلات 💆🏼‍♀️🦋🧖🏼‍♀️🏞️🏖️

6. ممنونم که تا اینجای کار با چالشم همراه بودین✨ 

سریِ احساسات

ملالْ خودشو توی تابستون بیشتر بهم نشون می‌ده و دالی می‌کنه. می‌دونی ملال چه حس مزخرفیه نه؟ ولی این حس بیشتر وقتا به این معناست که پتانسیلی درون خودت داری و ازش استفاده نمی‌کنی. مثلاً یه نقاشی منتظره که توسط تو کشیده بشه. یه داستان منتظره که توسط تو نوشته بشه. یه آهنگ منتظره که توسط تو نواخته بشه. انگار نیاز هست که خلاقیت تو چیزی بیافرینه و وقتی دست و بالت بسته باشه، این نیرو درونت خفه می‌شه و حالتو بد می‌کنه.

جدای از این داشتم به یه موضوعی فکر می‌کردم. یه سریا متوجه نیستند حرفایی که می‌زنند چقدر می‌تونه منو ناراحت کنه. البته که قطعاً براشون مهم هم نیست. اشکالی نداره. اگه ناراحت بشم و ناراحت بمونم مشکل منه نه اونا. فعلاً باید بهش فکر کنم. چون دلیل خشمشون رو نمی‌فهمم. خوبه که بروزش می‌دنا ولی نمی‌دونم من کجای ماجرام. آیا من توی برافروخته شدن این خشم نقشی داشتم یا نه؟ همه‌ی اینا تازه یه گوشه از احساساتیه که من تجربه کردم. 

می‌دونی؟ تو اگه یه ذره زودرنجی و حساسیتت رو در رابطه با من کنار می‌ذاشتی، هیچوقت اینجوری نمی‌شد. اگه هربار به جای صحبت کردن خودتو کنار نمی‌کشیدی... می‌تونم با اطمینان بگم که اونوقت تو بهترین رفیق من می‌بودی، در کنار نقش‌های دیگه‌ای که داشتی. بهترین رفیق کسی بودن هر نقش دیگه‌ای رو شیرین‌تر می‌کنه. مطمئنم که اونوقت هم حال من بهتر بود هم حال تو. اما عزیزکم ببین که چیکار کردی... ببین باعث شدی هم من و هم خودت چقدر رنج بکشیم. هیچوقت گمان نکنی چون تنهام این حرفا رو بهت می‌زنم. آدمِ مشتاق واسه من زیاده منتها اونا برعکس تو عزیز من نیستند.

امشب ابتدا خشمگین بودیم، بعد غمگین شدیم، حالا بغضی هستیم، بعدش خالی می‌شیم و احتمالاً می‌خوابیم.

شب به خیر✨

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...