خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

خونه‌ی شیشه‌ای گل‌ها

گل‌هایی برای خوندن!

The Old House Bookshop

The Bookshop🎬

آدمایی که کتاب‌خوندن و کتابفروشی‌ها رو دوست دارند احتمالاً این فیلمو دوست خواهند داشت. نمره‌ی IMDBاش 6.5 بود که من به شخصه امتیاز بالای 7 بهش می‌دم. مثلاً 7.2. به نظرم 6.5 واقعاً کمشه.

چندتا مورد:

1. اونجایی که می‌گه "با چنین مردایی هیچوقت نمی‌شه فهمید جهان زیبای درون خودشونو دارند ازت مخفی می‌کنند یا هیچی درونشون نیست"، در مورد مردهایی هست که معلوم نیست به تو به چه چشمی نگاه می‌کنند، احساساتشونو بروز نمی‌دن و خلاصه مشخص نیست با خودشون چند چندند. یعنی تکلیف رابطه معلوم نیست. از این آدما دیدید فرار کنید. این یه توصیه‌ی کاملاً دوستانه‌ست.

2. به این فکر کردم که آیا من تو کتابفروشی احساس تنهایی می‌کنم یا نه؟ جوابشو هنوز نمی‌دونم. ولی احتمالاً اونقدری که آدم کنار آدم‌های توخالی و زبون‌نفهم احساس تنهایی می‌کنه، میون کتابا نمی‌کنه.

3. ابتدای فیلم می‌گفت خانم گرین بعد از تموم کردن هر کتاب برای کنار اومدن با احساسات ناشی از اون، پیاده‌روی‌های طولانی می‌کنه. چقدر جالب. هیچوقت از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم. من با احساساتی که بعد از تموم کردن کتاب‌ها و فیلم‌ها و سریال‌هام بهم دست می‌ده چیکار می‌کنم؟ اون مدت که از وبلاگ‌نویسی خداحافظی کرده بودم که اون احساسات رو توی قلبم دفن می‌کردم و بعد احساس می‌کردم مثل یه اسفنج خیس شدم که دیگه نمی‌تونه اطلاعات جذب کنه. پس برای همین بود. البته یه مدتی تو کانال دونفره‌مون براش می‌نوشتم. درواقع با ذوق در موردشون حرف می‌زدم. تو نمی‌تونی بفهمی من اگه یه نفرو دوست داشته باشم چقدر دلم می‌خواد براش حرف بزنم. هیچکس نمی‌تونه بفهمه.

4. این حرکت بوسیدن دست خانوما توسط آقایون خیلی زیباست. همون‌طور که بوسیدن پیشونی‌شون زیباست. برید برای خانوماتون و پارتنراتون این‌کارو انجام بدید و منو دعا کنید😌

5. دوباره حرف‌هام زیاد شدند و این به معنای در راه بودن پست‌های زیاده :( ولی دوس ندارم رگباری پشت هم پست بذارم. هرچند ممکنه چاره‌ای جز این نداشته باشم...

Summertime sadness

یه بعدازظهر ساده‌ی تابستونیه. غم و خشم درون رگ‌هام می‌لولند و با احساس ملال مبارزه می‌کنند. توی گشت‌وگذار می‌چرخم و وب بعضیاتونو باز می‌کنم و می‌خونم. می‌بینم که اکثرتون گزینه‌ی "ارسال خصوصی" رو برای خودتون فعال کردید. یک‌بار از دید مخاطب وارد وبم شدم و نبود گزینه‌ی ارسال خصوصی برام اینطور به نظر رسید که هیچی از تکنولوژی سرم نمی‌شه و از جامعه‌ی مدرن عقب افتادم. اما دوباره بهش فکر کردم. من اینجا با کسی کار خصوصی‌ای ندارم که بخوام اون گزینه رو فعال کنم. اصلاً من خوشم نمیاد برام کامنت خصوصی بذارند. همینی که هست💆🏼‍♀️ اگه توی آپدیت بعدی این گزینه برای همه فعال نشه، حالا حالاها قصد ندارم فعالش کنم.

کِی قراره از این باتلاق خارج بشم؟ اواخر 1404 خیلی دوران سخت و غم‌انگیزی برای من بود. آثارش هنوز که هنوزه در من هویداست و انگار فقط در من! یعنی اینکه می‌گم حالم خوب نیست، انرژی‌ام کمه، تاریکم، خسته‌ام، ناامیدم، اینا فقط حرف نیست. حقیقت زندگی الان منه. از کشتار خونین دی تا جنگ اخیر هردوشون روان منو متلاشی کرده. من دیگه نمی‌تونم مهربان سابق باشم. تلاش کردم ولی نمی‌تونم. شاید قبلاً آثار روانی جنگ و کشتار رو نمی‌فهمیدم. اما واقعاً هست. حالا اینکه یه سریا تونستند به زندگی عادی‌شون برگردند، شاید دلیلش این بوده که تاب‌آوری بیشتری داشتند. به هرحال همه‌ی آدما مثل هم نیستند که. یادم باشه یه روز به محبوبم بگم که من خیلی قوی بودم ولی زمان‌هایی هم به زانو دراومدم. زیادی قوی بودن یعنی احساس نکردن هیچ‌چیز و زندگانی بدون این سهش‌ها مفت هم نمی‌ارزه🦋

حرفام زیادن. شاید ادامه‌شونو شب نوشتم.

40

بیمارستانی در شهر شارلوت برای تعمیرات نیاز به پول داشت. انجمن خیریه به همین منظور یه جشن نیکوکاری ترتیب داده بود. از آنه هم خواسته شد شعری رو اونجا دکلمه کنه. متیو برای درخشیدن هرچه بیشتر آنه براش یه گردنبند مروارید خرید. دیانا هم کارهای مربوط به لباس و کفش و درست کردن موهای آنه رو به عهده گرفت. در فرجام آنه بسیار زیبا شد و البته باوقار. آنه و دیانا و جین با هم به اون جشن رفتند. اونجا پر بود از آدم‌های ثروتمند که لباس‌های بسیار مجللی پوشیده بودند. طوری که لباس آنه پیش اونا خیلی حقیر به نظر می‌رسید. اون سه نفر همینطور که داشتند اطراف رو نگاه می‌کردند، ناگهان جوزی پای و گیلبرت رو دست در دست هم دیدند که وارد جشن شدند. کم‌کم مراسم شروع شد و کسانی که اجرا داشتند روی صحنه رفتند. وقتی آنه رو برای اجرای دکلمه صدا زدند رنگش پرید. اون دست و پاش رو گم کرده بود و خیلی دلهره داشت. اما با این حال از جاش بلند شد و جلو رفت و تا گیلبرت رو در میان تماشاچی‌ها دید همه‌ی دلهره‌اش رو از یاد برد. اخمی کرد و برنامه‌اش رو آغاز کرد. آنه اونقدر قشنگ اجرا کرد که تماشاچی‌ها به وجد اومدند و با کف زدن‌های متوالی خواستار اجرای یه شعر دیگه شدند. اون هم با خوشحالی این کار رو انجام داد. در پایان جشن خیلی‌ها دور آنه جمع شدند و از اجراش تعریف کردند. بعد دیانا و جین به همراه آنه به خونه برگشتند. دیانا تعریف می‌کرد که یه نقاش معروف توی مراسم اونقدر از سادگی و معصومیت آنه خوشش اومده بوده که می‌خواسته چهره‌اش رو نقاشی کنه...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«دیانا درسته که ما از هم تعریف کردیم ولی حقیقت چیز دیگه‌ست. زشتی و زیبایی، سپیدی و سیاهی همه رفتنی‌اند. فقط مهربانی و صداقت و نیک‌سرشتی حقیقت زندگیه.»

«_راستی بچه‌ها دیدین بعضیا چه لباس‌های اجق وجقی پوشیده بودند؟ فکر می‌کردند که همه هاج‌ و واج می‌مونند!

+ما خودمون از همه موقرتر بودیم. اونا زندگی رو تو پول و بریز و بپاش می‌دونند، ولی ما خیلی خوشبخت‌تر از اوناییم. ما برای زندگی کردن هدف داریم. برای اینکه در زندگی هدف داریم فکر داریم. به اون دریاچه نگاه کنید! به اون نقره‌های خالص آب. اونا به ما تعلق دارند، چون ازشون لذت می‌بریم. طبیعت چیزهای چنان قشنگی داره که آدم هزارسال هم عمر کنه نمی‌تونه همشو ببینه. نگاه من به زندگی اینطوریه. من خوشبختی رو در کنار مهربونیا می‌بینم، در کنار همدلیا می‌بینم، در کنار متیو و ماریلا. کسی بودن مهم نیست. انسان بودن سخته و این سختی همون زندگیه. خواهش می‌کنم به من قول بدین که این سختی رو دوست داشته باشین. سعی نکنین مثل بعضیا مصنوعی زندگی کنین. یه عده‌ای هستن که فکر می‌کنن اگه به کسی لبخند بزنن بی‌مقدار می‌شن! به همین خاطرم با چشم حقارت به همه‌چی نگاه می‌کنن. اون خانم هنرمند معروف هنوز هنر درست زندگی کردنو یاد نگرفته بود. اول فکر می‌کرد که هنرمند باید خودشو بگیره و به کسی اهمیت نده. شما که نمی‌خواهید اینطور باشید؟! اونا صادقانه با خودشون خلوت نکردند تا ببینند کی هستند. من تا آخر عمرم نمی‌خوام حتی یه لحظه زندگی اونا رو داشته باشم. برای من باارزش‌ترین جا گرین گیبلزه و باارزش‌ترین چیز گردنبند مروارید متیوئه و تا لحظه‌ی مرگم این یادگارُ به گردنم خواهم داشت...»

 

پ.ن: چهار پنجم یا 80% پروسه به اتمام رسیده✅

*توی دوبله اینطور گفته شد که انگار آنه به خاطر نگاه‌های تحقیرآمیز جوزی پای وسط صحنه به خودش مسلط شد و اجراش رو شروع کرد. ولی من فکر می‌کنم وجود گیلبرت و اینکه جلوی اون کم نیاره هم خیلی عامل مهمی بوده.

39

روزها در اَوِنلی با اضطراب می‌گذشتند. همه‌ی بچه‌ها بی‌صبرانه منتظر نتایج آزمون بودند و هرروز جلوی اداره‌ی پست انتظار می‌کشیدند. آنه به کلی از خورد و خوراک افتاده بود و حتی نمی‌تونست درست بخوابه. ماریلا برای اینکه اونو از این وضع دربیاره پیشنهاد کرد به متیو تو کارهای مزرعه کمک کنه. اون با خودش فکر می‌کرد کار کردن تو هوای آزاد حتماً حال آنه رو بهتر و حواسشو از نتایج پرت می‌کنه. البته آنه هم از این پیشنهاد استقبال کرد. اون متیو رو خیلی دوست داشت. برای خوشحال کردنش هم هرکاری از دستش برمی‌اومد انجام می‌داد. روز اولی که آنه به مزرعه رفت تا کمک کنه اونقدر خسته شد که شب بدون اینکه لباسش رو عوض کنه خوابش برد. چندروز به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز غروب، دیانا دوان دوان و با خوشحالی در حالی که روزنامه‌ای به دست داشت به سمت آنه اومد و به اون خبر قبولی‌اش رو داد. آنه نفر اول آزمون شده بود و اونقدر هیجان‌زده بود که حتی نمی‌تونست صحبت کنه. نفر بعدی گیلبرت بلایت بود. همه‌ی بچه‌ها قبول شده بودند و این خبر خوشحال‌کننده‌ای بود. آنه اول از همه پیش متیو رفت و روزنامه رو نشونش داد. ماریلا و خانم لیند هم همونجا متوجه این موضوع شدند. بعد آنه و دیانا رفتند که خبر قبولی بچه‌ها رو تک به تک بهشون بدن. خانم آلن به مناسبت این موفقیت همه‌ی قبول‌شدگان رو برای صرف قهوه به خونه‌اش دعوت کرد. خانم استیسی هم نامه‌ای فرستاده و این موفقیت رو تبریک گفته بود. آنه و بچه‌ها قبولی‌شون رو مدیون زحمات خانم استیسی بودند. آنه اون شب زانو زد و از خداوند بزرگ سپاسگزاری کرد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«+راستشو بگو متیو. هیچوقت آرزو کرده بودی که من یه پسر بودم؟ آخه همه می‌گن پسرا بیشتر می‌تونن تو کارهای مزرعه کمک کنند تا دخترا...

∆نه... ابدا اینطور نیست. از وقتی که تو رو دیدم حتی یه دفعه هم فکرشو نکردم که ای کاش به جای تو یه پسربچه رو به فرزندی قبول می‌کردم.

+یعنی واقعاً اینطور بوده؟!

∆بله. دقیقاً اینطوره. من انقدر از تو راضی هستم دخترم که خدا می‌دونه. من حتی در این مدت به این فکر نیفتاده بودم که تو روزی تو کارهای مزرعه به من کمک بکنی...»

«_اوه آنه آدم چه احساس خوبی داره وقتی بهترینه. اگه من جای تو بودم از خوشحالی دیوونه می‌شدم. البته الانم چون تو رو دوست دارم همون حال بهم دست داده. تو چرا همینطوری وایسادی و ماتت برده؟! به نظر زیاد خوشحال نیستی...

+ظاهرم اینطوره ولی درونم غوغاییه! خیلی چیزا دارم که بگم اما زبونم بند اومده. من این حالتو حتی توی خوابمم نمی‌دیدم! ولی چرا، یه دفعه خوابشو دیدم. دیدم که بهترین نمره رو آوردم اما چون دور از تصورم بود باورشم نکردم و تصمیم گرفتم از ذهنم دورش کنم، برای اینکه آزارم می‌داد. یه جوری نگرانم می‌کرد و این برای سلامتی‌ام خوب نبود...»

 

پ.ن:

1. متیو چقدر دوست‌داشتنیه. اون همیشه آنه رو باور داشت و حتی می‌گفت که نفر اول می‌شه. جهان چقدر به همچین آدمایی نیاز داره...

2. یه آدم چقدر باید عزیز باشه که عکسشو قاب کنی و بذاری روی میزت؟ یا بذاریش توی کیف پولت. خانم استیسی همچین جایگاهی تو دل آنه داشت.

3. گیلبرت بلایت و آنه هردو اول شدند. احتمالاً مجموع نمراتشون یکی شده بوده. وگرنه کنار اسم گیلبرت می‌زدند "2".

4. مودی اسپارگن برای رهایی از اضطراب، گُریز رو انتخاب کرده بود. برای همین برخلاف بچه‌ها انتظار اومدن نتایج رو نمی‌کشید.

Goodbye June

Goodbye June🎬

"آغوش‌های زیادی به روم باز می‌شن،

چشم‌های زیادی، مهربون بهم نگاه می‌کنن،

اما من در جاده‌ای می‌دوئم

که آخرش به تو ختم می‌شه."

روزهای پایانی زندگانیِ جون. انتظار برای فرا رسیدن مرگ.

پ.ن: حتماً یه حدسایی می‌زنی که چرا امروز تصمیم گرفتم این فیلمو ببینم. امروز 30June هست. آخرین روزش. باید ازش خداحافظی کنیم. همون‌طور که از جونِ قصه‌مون خداحافظی کردیم.

*صحنه‌ی آشتی کردن جولیا و مالی قلبم رو اکلیلی کرد✨

38

اواخر ماه ژوئیه بود و چندروز بیشتر تا امتحان نمونده بود. خانم استیسی همون‌طور که به بچه‌ها قول داده بود تا آخر امتحان کنارشون مونده بود و باهاشون درس‌ها رو تمرین کرده بود. ولی اون سال، سال آخری بود که خانم استیسی توی مدرسه‌ی اَوِنلی درس می‌داد. خداحافظی با خانم معلم برای بچه‌های کلاس خیلی سخت بود؛ حتی سخت‌تر از خداحافظی با آقای فلیپ. خانم استیسی بعد از اینکه به صورت کلی با همه‌ی بچه‌ها خداحافظی کرد، تک‌به‌تک اونا رو صدا زد و نوشته‌ای که برای هرکدومشون نوشته بود رو به اونا داد. این خداحافظی برای آنه و دیانا هم خیلی دشوار بود. دیانا وقتی به این فکر می‌کرد که سال دیگه یه نفر به غیر از آنه قراره تو مدرسه کنارش بشینه گریه‌اش می‌گرفت. آنه دیگه باید وسایلش رو جمع می‌کرد که به شهر شارلوت بره و به خاطر امتحان چندروزی رو پیش عمه ژوزفین بمونه. اون به دیانا قول داد که هرروز براش نامه بنویسه. متیو قرار بود خودش با دُرُشکه آنه رو به شهر شارلوت ببره اما همون شب دچار حمله‌ی قلبی خفیفی شد و اون و ماریلا برای اینکه آرامش آنه رو به هم نزنند این موضوع رو ازش پنهان کردند. در فرجام ماریلا خودش آنه رو با دُرُشکه به کارمودی برد و آنه از اونجا با قطار به شهر شارلوت رفت. توی ایستگاه راه‌آهن عمه ژوزفین منتظر آنه بود. اونا ابتدا با هم به کالج آینده‌ی آنه رفتند و اونجا رو دیدند. به نظر آنه جای قشنگی می‌اومد و دلش می‌خواست اونجا ادامه‌ی تحصیلاتش رو انجام بده. بالاخره روز آزمون فرا رسید. خانم استیسی طبق وعده‌اش یکی یکی بچه‌ها رو از خونه‌هاشون برداشت و با هم به محل آزمون رفتند. بچه‌ها اضطراب داشتند و نمی‌دونستند نتیجه چی قراره باشه. اما خانم استیسی ازشون خواست نگران نباشند و بهشون قوت قلب داد. بالاخره همه‌ی آزمون‌ها تموم شد و آنه به گرین گیبلز برگشت تا تعطیلات رو پیش ماریلا و متیو و دیانا بگذرونه. نتایج تا چندوقت دیگه اعلام می‌شد و آنه بالاخره از این سردرگمی درمی‌اومد...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«∆آنه مواظب اعصابت باش و به حرف این و اون گوش نکن. تو بچه‌ی عاقلی هستی و می‌دونی چیکار کنی. شماره‌ی کارت تو چه 13 باشه چه 0، تو قبول می‌شی و بهترین نمره رو هم میاری.

+بهترین نمره رو که فکر نمی‌کنم...

∆چرا فکر نمی‌کنی؟! تو شب و روز زحمت کشیدی؛ مثل من. مگه ممکنه نتیجه‌ی محصولت خوب نباشه؟»

«+ممکنه بعد از تعطیلات باز من همینجا پهلوی تو نشسته باشم. یعنی رفوزه بشم. به همین سادگی! نه با بوق و کرنا. بالاخره آدم باید هر دو روی سکه رو ببینه.

_آخه چرا؟ تو که امتحان آزمایشی خانم استیسی رو با بهترین نمره قبول شدی!

+آره... اما من این آزمایشا رو اونقدرا هم جدی نمی‌گیرم. چون آزمایشْ سبک سنگین کردنه ولی امتحان امتحانه. تکلیف آدم روشن می‌شه. یعنی دیگه عصبی نیستی...

_قاطعیت خوبه اما نه اینهمه! حیف که من نمی‌تونم باهات باشم وگرنه نمی‌ذاشتم همش به فکر روز امتحان باشی و انقدر خودتو اذیت کنی. دستتو می‌گرفتم و می‌گفتم بریم قدم بزنیم و هوای تازه بخوریم تا خوب بخوابی...

+واقعاً ازت ممنونم دیانا♥️ چون خانم استیسی هم ازمون قول گرفته بود تو این چند روز سرمونو تو کتاب و درس نکنیم. حتی صریحا گفت زود بخوابیم و امتحانو فراموش کنیم. گوشزد بسیار خوبی بود ولی انجام دادنش درست مثل شستن دندون می‌مونه. اون موقعا پریسی اندروز هم تعریف می‌کرد که تقریباً شبا خوابش نمی‌برده و تا صبح بیدار می‌مونده و راجع به همه‌چیز فکر می‌کرده. منم مثل اون گاهی وقتا تا صبح بیدار می‌مونم و تو افکار مختلف غوطه‌ور می‌شم. مثلاً اگه به فکر عمه ژوزفین تو نبودم چیکار می‌کردم؟ واقعاً نهایت مهربونی رو در حق من کرد...

_آنه به من قول بده که هرروز برام نامه بنویسی.

+قول می‌دم... من روز سه‌شنبه برات نامه می‌نویسم تا اینکه بدونی روز اول چجوری بوده.

_اونوقت منم لحاف و تشکمو می‌اندازم جلوی اداره‌ی پُست...

+برام دعا کن.»

«آدم باید مثل خورشید باشه. هر اتفاقی بیفته اون فقط طلوع می‌کنه و غروب می‌کنه.»

 

پ.ن: 

1. این قسمت‌ها که سن آنه بیشتر شده برای خود منم ناشناخته‌ست. انگار اولین‌باره که دارم می‌بینم.

2. به این فکر می‌کنم که خیلی جالبه که آزمون آنه مصادف شده با کنکور و آزمون‌های دیگه‌ای که یه سریاتون دارین. آزمون آنه امروز تموم شد. مال شما هم تموم می‌شه. امیدوارم نتیجه باب میلتون باشه.

37

ماریلا هرروز شاهد بزرگ شدن و قد کشیدن آنه بود و به وضوح متانت و وقار خیلی بیشتری در اون می‌دید. فقط تنها چیز ناراحت‌کننده این بود که آنه ساکت‌تر شده بود و ماریلا دلتنگ وقتایی بود که آنه تندتند و پشت سر هم حرف می‌زد و به هیچکس دیگه‌ای مجال صحبت کردن نمی‌داد. ماریلا نمی‌خواست آنه انقدر زود بزرگ بشه اما خیلی چیزها تغییر کرده بود. اتاق آنه هم مثل چهار سال پیش که اون تازه به گرین گیبلز اومده بود نبود. حتی متیو یه تخت جدید برای اون خریده بود که به اتاقش منتقلش کردند. آنه همچنان به سختی درس می‌خوند تا برای آزمون ورودی کالج آماده بشه. خبر جدید این بود که به تازگی یه خط قطار مستقیم از شهر شارلوت به کارمودی کشیده شده بود و قرار بود مردم شهر برای جشن بازگشایی راه‌آهن به اونجا برن. عمه ژوزفین هم جزو اولین مسافرانی بود که سوار اون قطار جدید شده بود و به کارمودی اومده بود. این خط جدید رفت‌وآمد آنه به اَوِنلی رو بعد از قبولی در کالج خیلی ساده‌تر می‌کرد. بعدازظهر روز بعد ماریلا عمه ژوزفین رو به صرف چای به خونه‌شون دعوت کرد. آنه برای اون روز کلی کیک و شیرینی درست کرد و تدارک دید. عمه ژوزفین از ماریلا درخواست کرد که آنه تا زمان امتحانش پیش اون بمونه. ماریلا و متیو هم مخالفتی نکردند. اونا دلشون می‌خواست آنه در آرامش باشه...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«∆تو و من و آنه باید این دوری رو تحمل بکنیم.

_راه درستش اینه، اما دلم می‌خواد هرروز شاهد بزرگ شدنش باشم. یه نگاهی بهش بکن. اون حتی درباره‌ی خانم کوردلیا صحبت نمی‌کنه!

∆از این بابت ناراحتی؟

_نه ناراحت نیستم. اما اون دیگه روی گل‌های شمعدونی هم اسم نمی‌ذاره. به درخت گیلاس هم سلام نمی‌کنه. حتی به دریاچه‌ی باری نمی‌گه دریاچه‌ی آب‌های نقره‌ای... معذرت می‌خوام. یادم رفت شمعو روشن کنم...»

«_آنه چرا انقدر ساکت شدی؟ دیگه اصلا حرف نمی‌زنی. اون‌وقتا مجال نمی‌دادی آدم یه کلمه حرف بزنه. چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟!

+نه... همه‌چیز خیلی هم خوبه. نمی‌دونم چرا حوصله‌شو ندارم. می‌دونی چیه ماریلا؟ فکر کردن خیلی بهتر از حرف زدنه. من وقتی یه چیزی رو تو ذهنم پیدا می‌کنم، اونو پیش خودم نگه می‌دارم. آره... تو قلبم چنان محکم نگهش می‌دارم مثل اینکه گذاشته باشینش تو یه صندوق. ماریلا من دلم نمی‌خواد کسی به حرفایی که می‌زنم پوزخند بزنه. شاید این برای من ناراحت‌کننده باشه و شایدم نه. اون‌وقتا من همیشه خودمو جای بزرگترا می‌ذاشتم و احساس می‌کردم بزرگ شدم، اما تو این مدت پی بردم همش مثل یه سراب بوده و من فکر می‌کردم که با حرفای گنده‌گنده‌ام بزرگ شدم. در صورتیکه واقعیت یه چیز دیگه‌ست...»

«_آنه چرا نمی‌ذاری کمکت کنم بچه‌جون؟!

+ماریلا می‌خوام به خودم ثابت کنم که این‌کار ازم برمیاد.

_حالا فکر کن ثابت کردی...

+اونوقت می‌تونم برای جوزی پای تعریف کنم و شاهد باشم که چجوری آدم حسود ناراحت می‌شه!»

 

پ.ن: 

1. بزرگ شدن آنه برای منم خیلی غم‌انگیزه. قلبم رو به درد میاره. بزرگسالی همینقدر بی‌رحمانه و مزخرفه. زور دنیای واقعی به خیال می‌چربه و آدمو هل می‌ده وسط جهنم واقعیت.

2. گفته بودم داریم به قسمت‌های تاریک نزدیک و نزدیک‌تر می‌شیم. نوشتن در مورد هرقسمت هم داره همینطور سخت و سخت‌تر می‌شه.

از کنکور و آدم‌های متفاوتش

اونقدر از فضای مدرسه و کنکور دور بودم که حتی نمی‌دونم امسال چه زمانی برگزار می‌شه. طبیعی هم هست. سال‌ها از اون دوران می‌گذره و وقتی بهش فکر می‌کنم می‌بینم چقدر سریع گذشته! انگار همین دیروز بود که دغدغه‌ام کنکور بود و بعدش استرس ارائه‌های دانشگاه و پروژه‌ی نهایی. ولی دوران کارشناسی بهم خوش گذشت :))) با علاقه می‌رفتم. اساتیدمو دوست داشتم. درس‌ها رو هم. اگرچه بعضی هم‌کلاسی‌هام خیلی رومخم بودند🫩 ولی تحملشون می‌کردم. از اینا بگذریم. چی شد که اصلاً یاد کنکور افتادم؟ این پدیده‌ی منحوس بیمار. دلیلش یه شخصه که نمی‌دونم چند روز دیگه کنکور داره و من سر یه مسئله‌ای بدجوری باهاش بحثم شد و خیلی وقته با هم صحبت نمی‌کنیم. خلاصه چندوقتیه یادش افتادم و به این فکر می‌کنم که این روزا، روزهای سختش هستند که من می‌تونستم کنارش باشم، ولی خودش باعث شد اینطوری نشه. ناراحتم. کاش اینجوری نمی‌شد ولی در کل تجربه بهم ثابت کرده با متولدین 82-83 به اینور باید خیلی سرسنگین برخورد کنم. زیاد که باهاشون قاطی بشی هوا برشون می‌داره و فکر می‌کنند خبریه. در نهایت هم برای خودت شاخ می‌شن. منم اصلاً با آدمای گستاخ نمی‌تونم کنار بیام و خب، نتیجه می‌شه همین که می‌بینید. بچه‌جون اگه می‌بینی من هم‌قد تو به نظر می‌رسم برای اینه که خودم سرم رو خم کردم و رو زانوهام نشستم که اندازه‌ی تو بشم. تو که نباید پیش خودت فکر کنی واقعاً اندازه‌ی توام! نباید فکر کنی می‌تونی هرطوری دوست داری باهام حرف بزنی. فقط کافیه که از طرز حرف زدنت خوشم نیاد. اونوقت برام تموم می‌شی و کنارت می‌ذارم. در فرجام هم کسی که یه خواهر بزرگترو از دست می‌ده تویی نه من. و به قول حبیب توی لیسانسه‌ها من ضرر می‌کنم یا تو؟! :)))

پ.ن: 

1. کلا تعمیم دادن یه موضوع به همه‌ی آدمای یه دسته رو دوست ندارم و کار عاقلانه‌ای هم نیست. می‌‌دونم همه‌ی متولدین 83 به بعد اینجوری نیستند ولی در کل توی این دسته چنین آدمایی زیاد دیدم.

2. خستگی زیااااااد، خستگی خیلی زیااااد🥱

3. شبت به خیر✨ خوب بخوابی🌀

36

این آخرین تابستونی بود که آنه و دیانا در کنار هم می‌تونستند بگذرونند. سال دیگه آنه باید به کالج می‌رفت. بنابراین هردوشون قدر لحظات رو خیلی خوب می‌دونستند و ازش نهایت لذت رو می‌بردند. اونا توی باغ قدم می‌زدند، تمشک می‌چیدند، ماهی می‌گرفتند و از ته دل می‌خندیدند. یک‌روز که داشتند با هم قدم می‌زدند، چشمشون به خونه‌ی جنگلی‌شون که "قصر" نامیده بودنش افتاد. قصری که ستون‌هاش رو تنه‌ی درختان تشکیل می‌داد حالا فروریخته بود. درختان اونجا همه قطع شده بودند. آنه و دیانا به همدیگه نگاه کردند و زدند زیر گریه. اونجا براشون پر از خاطرات شیرین کودکی بود. همه‌ی اون یادهای نیک در خاطرشون زنده شد و برای اون روزها بسیار دلتنگ شدند. آقای باری که می‌خواست آنه و دیانا آداب غذا خوردن توی مراسم‌های مهم رو یاد بگیرند، اونا رو به یه رستوران مجلل برد و براشون غذای دریایی سفارش داد. بالاخره باید یاد می‌گرفتند که اینجور غذاها رو چطور باید خورد. آنه دوباره دلتنگ کتاب‌های درسی‌اش شده بود. به همین خاطر به انباری رفت و کتاب‌هاش رو برداشت. دوباره پاییز اومده بود و بچه‌ها باید به مدرسه می‌رفتند. اون سال مینی مِی خواهر دیانا هم باید به مدرسه می‌رفت. آنه و دیانا به عنوان بزرگ‌ترهاش راهنمایی‌اش می‌کردند. آنه سخت درس می‌خوند تا امتحان ورودی کالج رو به خوبی پشت سر بذاره. اون برای این آزمون خیلی نگران بود. حتی یه شب خواب دید که نتایج آزمون ورودی کالج اومده و همه‌ی بچه‌ها قبول شدند به جز آنه. حتی گیلبرت بلایت نفر اول شده بود! چه کابوسی! بعد از بیدار شدن هنوز همه‌ی سلول‌های آنه از این اتفاق رنجور بودند. این دقیقاً یه کابوس وحشتناک بود و آنه از اینکه این کابوس حقیقت نداشته خیلی خوشحال شد. همچنان دورهمی‌های انجمن نویسندگان کوچک تشکیل می‌شد ولی این اواخر روبی و جین از استرس آزمون خیلی تمرکزی روی این دیدارها نداشتند. دیانا تنها کسی بود که هنوز برای انجمن داستان می‌نوشت. بقیه فرصت نمی‌کردند. همین که روبی اینو به زبون آورد، دیانا که تازه رسیده بود این حرفا رو از پشت در شنید و خیلی ناراحت شد که دوستانش طوری پشت سرش صحبت می‌کردند انگار که بیکار و علافه و تنها افرادی که کار مهمی برای انجام دادن دارند روبی و جین و آنه هستند. بچه‌ها برای دلخور کردن دیانا ازش معذرت‌ خواستند. گویی قرار بود فعلاً انجمن نویسندگان کوچک منحل بشه. آنه از اتاقش بیرون و از پله‌ها پایین اومد. ماریلا از پیش پزشک برگشته بود و حالا عینکی به چشم داشت. آنه هنوز به چهره‌ی جدید ماریلا عادت نداشت ولی دکتر بهش گفته بود که دلیل سردردهای مکررش ضعیف شدن چشم‌هاش بوده...

در این قسمت دیالوگ قابل توجهی وجود نداشت.

پ.ن: تصاویر گذشته‌ی آنه رو که می‌بینم متوجه می‌شم آنه واقعاً بزرگ شده.

35

آنه و بچه‌هایی که برای کالج کویین آماده می‌شدند به خاطر فشار درس‌ها فرصت نمی‌کردند از بهار زیبایی که کل جزیره‌ی پرنس ادوارد رو دربرگرفته بود لذت ببرند. آنه زیر فشار درس‌ها ساکت‌تر و بی‌رمق‌تر و ضعیف‌تر شده بود. حتی صبح‌ها هم به سختی از خواب بیدار می‌شد. تا اینکه بالاخره کلاس آمادگی تموم شد. تابستون فرصت خوبی برای تجدید قوا بود. خانم استیسی هم از بچه‌ها خواست از تعطیلاتشون لذت ببرند. آنه کتاب‌های درسی‌اش رو توی انباری گذاشت. چون فعلاً دلش نمی‌خواست حتی چشمش به اونا بیفته، مخصوصاً به هندسه! و شور و اشتیاق سابقش رو دوباره یافت. اون تصمیم گرفته بود از آخرین تابستون دوران مدرسه‌اش نهایت لذت رو ببره. از طرفی قلب متیو ناراحت بود و هرازچندگاهی به شدت درد می‌گرفت. پزشک بهش گفته بود که هیجان زیاد و کار زیاد براش مثل سمه. ولی متیو به حرف کسی گوش نمی‌کرد و همچنان دلش می‌خواست تو مزرعه کار کنه. خانم لیند پیش ماریلا اعتراف کرد که آنه اصلا با سه سال پیش قابل مقایسه نیست و خیلی خانوم و باوقارتر شده. اون گفت که در مورد آنه اشتباه می‌کرده...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«برای من خیلی تعجب‌آور بود. چون حرف زدن و رفتارش مثل خروس جنگیا بود! اگه کسی چیزی بهش می‌گفت که باب میلش نبود مثل ترقه منفجر می‌شد و به طرف حمله می‌کرد. هیچوقت یادم نمی‌ره اون روز با اون کلاه پُر از گُلش وارد کلیسا شد و اون الم‌ شنگه رو راه انداخت. یا به خاطر یه شوخی کوچیک اون تابلو رو رو سر گیلبرت خرد کرد! ماریلا واقعاً بهت تبریک می‌گم. تو در این مدت کوتاه از اون یه جواهر ساختی. چیزی که من اصلاً انتظارشو نداشتم!»

 

پ.ن: 

1. عکس مورد علاقه‌ام از این سری عکس آخریه :)))

2. داریم به قسمت‌های تاریک نزدیک و نزدیک‌تر می‌شیم.

3. من رفتارهای گذشته‌ی آنه رو درک می‌کنم. همه‌ی مثل ترقه منفجر شدناش رو. ولی به نظرم چیزی نبود که بابتش سرزنش بشه. فکر می‌کنم کاملاً طبیعی بوده اون رفتارها...

 

جهانی که پُر از آدم‌های نفرت‌انگیز است.

دقیقاً هرجایی که من به حمایت دوستانم نیاز داشتم کسی دور و برم نبود. هرجایی که باید می‌بودند نبودند. زندگی از آغاز می‌خواسته این موضوع رو به من یاد بده که کلا روی هیچکسی نباید خیلی حساب باز کنم. درسی که در گیرودار ملال‌آور دوران زندگی‌ام مُدام فراموشش می‌کنم(ماهی گلی بودنم کار دستم داده‌ها.)

از اون‌طرف آدم‌های بی‌ارزشی رو داریم که سعی می‌کنند با ابراز وجود خودشون، بودن منو انکار کنند. چرا می‌گم بی‌ارزش؟ چون وجودشون انقدر ناچیزه که برای به چشم اومدن مجبورند دیگرانو انکار، تمسخر و یا تحقیر کنند. اینا همون پسته‌های بی‌مغز و پوکی هستند که تا دهنشونو باز می‌کنند ازش کثافت و لجن می‌ریزه و با به زبون آوردن اولین واژه نشون می‌دن تا چه حد توخالی و نفرت‌انگیزند.

یه وقت‌هایی کارهای بدی که دیگران در حق تو انجام می‌دن واقعاً دلیل خاصی نداره. یعنی تو کاری نکردی که در جواب اون کارت، این بدی رو در حقت انجام بدن. اینا صرفاً به این دلیله که از دور بهت حسادت می‌کنند و چشم دیدن تو رو ندارند. واقعاً کاش دنیا اینجوری نبود. وجود این آدم‌ها اذیتم می‌کنه و منو بیش از پیش از این جهان خاکی نومید.

34

آنه همیشه خودش رو توی کالج کنار دیانا تصور می‌کرد. برای همین حتی احتمال این رو نمی‌داد که دیانا چشم‌انداز دیگه‌ای برای آینده‌اش داشته باشه. اون نمی‌خواست به کالج بره و خودشو در آینده یه کدبانو می‌دید. اگرچه پذیرش این موضوع برای آنه آسون نبود ولی متوجه شد که هیچکس حق نداره کسی رو مجبور کنه راهی رو انتخاب کنه که خودش انتخاب کرده، حتی اگه اون آدم دوست صمیمی‌اش باشه. برای همین آنه و دیانا برای دومین‌بار با هم پیمان وفاداری بستند و قول دادند حتی اگه راه‌هاشون از هم جدا شد، توی قلبشون به یاد هم باشند♥️ کلاس‌های آمادگی برای کالج کویین شروع شد. بچه‌هایی که تصمیم گرفته بودند به کالج برن تو این کلاس شرکت می‌کردند. اونا خیلی خوب درس می‌خوندند و به همدیگه توی درس‌ها کمک می‌کردند. گیلبرت بلایت هم دست از شیطنت‌ برداشته بود و با جدیت درس‌هاشو دنبال می‌کرد. این بر کسی پوشیده نبود که آنه و گیلبرت رقبای هم در کلاس محسوب می‌شدند. آنه تمام تلاشش رو می‌کرد که توی درس‌ها حرفی برای گفتن داشته باشه. تو یکی از روزهای زمستون کولاک شدیدی اَوِنلی رو در بر گرفت. بچه‌ها هنوز توی مدرسه بودند و دیگه نمی‌تونستند به تنهایی به خونه‌هاشون برگردند. گیلبرت و دوتا دیگه از پسرای کلاس رفتند که کمک بیارن. هوا خیلی سرد بود و هیزم هم تموم شده بود. بچه‌ها از سرما تو خودشون جمع شده بودند و منتظر برگشتن گیلبرت بودند. نهایتاً گیلبرت و پسرا با یه دُرُشکه برگشتند. همه سوار شدند و گیلبرت اونا رو تک به تک به خونه‌هاشون رسوند...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_آنه تو نباید همیشه به فکر دیانا باشی. این جدایی به معنای این نیست که شما برای تمام عمر همدیگه رو فراموش می‌کنید.

+اینو خودم می‌دونم ماریلا. امروز صبح من در کمال خونسردی نسبت به انتخاب اون تفاهم نشون دادم. اما به محض اینکه دیانا کلاسو بدون من ترک کرد یه دفعه احساس کردم که باید دنبالش بدوم. احساس کردم قلبم از کار افتاد و مرگ به استقبالم اومد.

_خدای بزرگ! نمی‌تونی اینا رو مثل بچه‌های معمولی به زبون بیاری؟! تازه یک سال تموم طول می‌کشه تا تو به کالج کویین بری. یعنی تو و دیانا یه سال فرصت دارین از نزدیک با همدیگه حرف بزنین.

+خانم لیند هم می‌گفت تو دنیا همه‌چیز بی‌عیب‌ونقص نیست. بنابراین آدم باید انتظارات منطقی‌تری داشته باشه. من و دیانا در مقابل هم پیمان وفاداری بستیم؛ برای دومین‌بار. چون هرکاری از محکم‌کاری ایراد پیدا نمی‌کنه. پس این پیمان دیگه ناگسستنیه!»

«_گیلبرت بلایت در آینده می‌خواد چیکاره بشه؟

+من از برنامه‌های آینده‌ی گیلبرت بلایت متأسفانه ابدا اطلاعی ندارم! حتی نمی‌دونم که اون برنامه‌ای داره یا نه!»

 

پ.ن: 

1. من فکر می‌کنم این قسمت نخستین جرقه‌ی "درونِ آدم حساب کردن" گیلبرت در آنه خورد. به عبارتی نخستین بذر دوست داشتن توی قلبش کاشته شد. شاید هم بشه گفت کینه‌ها جاشونو به دوست داشتن دادند. البته این درخت هنوز نوپاتر از اونه که بشه خیلی جدی‌اش گرفت!

2. به پس‌زمینه‌ی پیمان آنه و دیانا دقت کنید. با اینکه دقیقاً توی همون نقطه‌ایه که اونا برای نخستین‌بار این پیمان رو بسته بودند، ولی سرده و بی‌برگه و رنگ‌پریده؛ مثل جدایی.

*امروز اندکی زودتر از همیشه آنه دیدم. هم کمرم خیلی درد می‌کنه و هم کارهای دیگه‌ای دارم که باید انجام بدم.

چشم در چشم

جالبه. تو طول روز چیزهایی به ذهنم میان که بیام و در موردشون بنویسم. بعد شب که می‌شه یادم می‌ره اونا چی بودن :)))))) هی خیره می‌شم به این صفحه. هی این صفحه به من خیره می‌شه. آخرشم می‌بینم حرفی برای گفتن با هم نداریم. می‌ذارمش کنار و می‌رم پی زندگی‌ام... الانم می‌خوام برم ادامه‌ی سریالمو ببینم. واقعاً حوصله ندارم🥱

33

آنه و دیانا در میان درختان بی‌برگ پاییزی قدم می‌زدند و از آینده می‌گفتند. دیانا دیگه به وجود پری جنگل و کوتوله‌ها باور نداشت و فکر می‌کرد آدم باید تمرکزش رو روی دنیای واقعی بذاره و از خیالات بیرون بیاد. دیانا از اون سن به ازدواج کردن و تشکیل خانواده فکر می‌کرد، ولی آنه آینده‌اش رو جور دیگه‌ای تصور کرده بود. در میون این صحبت‌ها آنه متوجه شد دیانا بعد از کلیسا به جین اندروز گفته که برای خوشبختی خودش دعا کرده. آنه از این بابت ناراحت شد چون دوست داشت دیانا این موضوع رو اول به اون می‌گفت نه به کس دیگه‌ای. سر همین مسئله اون دوتا با هم دعوا کردند و آنه با عصبانیت و ناراحتی به سمت خونه دوید. ماریلا و متیو خونه نبودند. توی طویله سه تا سیب قرمز خوشگل خودنمایی می‌کرد. آنه هر سه‌تاش رو با خوشحالی خورد. تا اینکه جری برای اینکه اذیتش کنه به اون گفت که اون سیب‌ها رو به مرگ موش آغشته کرده بوده که موش‌ها رو بکشه. آنه تا این موضوع رو شنید گریه‌کنان به سمت خونه رفت. به این فکر می‌کرد که چه سرنوشت ناعادلانه‌ای داشته و حالا باید به خاطر یه سیب مسموم با زندگی وداع کنه! اون با خودش فکر می‌کرد که کاش با دیانا دعوا نکرده بود و اونو نرنجونده بود. فکر می‌کرد چقدر بده که آدم توی تنهایی بمیره. با خودش گفت دلم می‌خواد توی رخت خواب خودم بمیرم. بنابراین به اتاق خودش رفت و برای دیانا، متیو و ماریلا نامه‌ی خداحافظی نوشت. یک ساعت بعد که ماریلا برگشت با هم پیش جری رفتند و فهمیدند که جری اون حرفو به شوخی به آنه گفته بوده. آنه خیلی از دستش عصبانی شد ولی از طرفی هم خوشحال بود که قرار نبود به این زودیا بمیره. شب که شد ماریلا و آنه در مورد آینده‌ی آنه با هم صحبت کردند. اون و متیو می‌خواستند که آنه به کالج بره...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«باید بگم پاییز امسال برای من زیبایی خاصی داشت. برگ‌های رنگارنگ طبیعتو یه جور دیگه می‌کنند. البته درخت‌های بدون برگ هم قشنگی خودشونو دارند و نقاشی کردن اونا آسون‌تره. چون لخت و عورند. دیشب داشتم در نظرم مجسم می‌کردم که یه نفر اومده و تمام برگ‌ها رو چیده و قایم کرده. درخت‌های بیچاره هم از سرما می‌لرزیدند. بعدش پری جنگل اومد و اونا رو با رنگ‌های خاکستری و قهوه‌ای و سیاه رنگ کرد.»

 

پ.ن: 

1. خیلی وقت‌ها پیش اومده که من هم مثل آنه یه همچین نگرانی‌های بی‌مورد و مزخرفی داشتم و بسیار پریشون بودم. وجود آدم‌هایی مثل ماریلا تو چنین شرایطی به آدم قوت قلب می‌ده. این زن برای من واقعاً دوست‌داشتنیه.

2. توی هر اکیپ دوستانه‌ای حتماً یه آدم ازدواجی پیدا می‌شه. منظورم از آدم ازدواجی کسیه که از کودکی به تشکیل خانواده علاقه داره، رویای پوشیدن لباس عروس در سرش می‌پرورونه و اینکه خونه زندگی خودشو داشته باشه و چندتا بچه‌ی قد و نیم‌قد.

 

32

عمه ژوزفین* آنه و دیانا رو برای دیدن نمایشگاه کشاورزی به شهر شارلوت دعوت کرده بود. برخلاف انتظار آنه، ماریلا بهش اجازه‌ی این سفر رو داد. آنه و دیانا در پوست خودشون نمی‌گنجیدند. در تمام طول مسیر که کوتاه هم نبود، حوصله‌ی این دو حتی برای لحظه‌ای سر نرفت. اونا انقدر با هم حرف داشتند که انگار سال‌ها بود همدیگه رو ندیده بودند. عمه ژوزفین از دیدن آنه و دیانا خیلی خوشحال شد و اونا رو به داخل خونه‌اش راهنمایی کرد. بهترین اتاق رو هم برای استراحت در اختیارشون قرار داد. آنه احساس فوق‌العاده‌ای داشت. اون تا حالا اینهمه شکوه رو با هم در یک فضا ندیده بود. خونه‌ی عمه ژوزفین اونقدر قشنگ بود که انگار آدما روی ابرها راه می‌رفتند... زمان بازدید از نمایشگاه فرا رسید. عمه ژوزفین آنه و دیانا رو همراهی کرد و همه‌جای نمایشگاه رو بهشون نشون داد. اونجا پُر بود از محصولات کشاورزی و دامداری و هنرهای دستی. رومیزی قلاب‌دوزی‌شده‌ی جوزی پای بهترین جایزه رو گرفته بود. سیب‌های باغ پدر جین اندروز دوم شده بود و پنیر خانم ریچل لیند هم جایزه‌ی اول رو گرفته بود. بعد از اینکه آنه و دیانا همه‌جا رو دیدند، عمه ژوزفین اونا رو به تماشای مسابقه‌ی ارابه‌رانی برد. بعد با هم تیراندازی کردند و به خونه برگشتند. فردای اون روز اون سه نفر به دیدن یک نمایش رفتند و بعد با هم بستنی خوردند. روز بعد آقای باری اومد که آنه و دیانا رو برگردونه. آنه صمیمانه از دعوت عمه ژوزفین تشکر کرد. اون خیلی خوشحال بود که داره به خونه برمی‌گرده. انگار اونهمه شکوه نه تنها باعث نشده بود گرین گیبلز رو فراموش کنه، بلکه دلتنگ‌ترش کرده بود...

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«می‌دونی چیه دیانا؟ می‌گم اینجا احساس آرامش و راحتی به من دست نمی‌ده. اینجا انقدر چیزهای ممتاز و قشنگ و گرون قیمت وجود داره که اصلاً جایی برای آرزوی آدم باقی نمی‌مونه. وقتی آدم فقیره لذت آرزو داشتن، رویاهای آدمو پُر می‌کنه. به خاطر همین فقر سازنده‌ست!»

«جوزی پای به خاطر رومیزی قلاب‌دوزی‌شده‌اش بهترین جایزه رو گرفته بود. من به خاطر اون واقعاً خوشحال بودم. هرچی باشه اون هم‌کلاسی منه و جایزه‌اش می‌تونه باعث افتخار منم باشه. اینجور احساسات خوب همبستگی بچه‌ها رو زیاد می‌کنه و باعث تشویق اونا می‌شه. کینه و حسادت هیچوقت نمی‌تونه به آدم کمک بکنه...»

 

پ.ن: چهره‌ی عمه ژوزفین یه احساس جادوگری بهم می‌ده ولی نمی‌تونم ثابتش کنم.

*شک دارم بالاخره خاله ژوزفین یا عمه ژوزفین‌اند ایشون :) اینم از دشواری‌های زبانیه که اونا یه Aunt دارند برای عمه و خاله و ما این دو رو از هم جدا می‌کنیم. ولی از اونجایی که ایشونو خانم باری نامیدند، محتمل‌تره که عمه ژوزفین درست‌تر باشه.

✨از محبت شما بی‌اندازه ممنونم. کامنتا رو میام به زودی جواب می‌دم.

انتظار

فرض کن خیلی غمگین و کلافه و عصبی‌ای و بهت می‌گن: «برو هروقت حالت خوب شد بیا صحبت می‌کنیم.» خیلی از آدما همینن. تو رو از سر خودشون باز می‌کنن تا اذیت نشن. اگه یه نفر تو چنین حالتی اومده با تو صحبت کنه، لابد یه چیزی توی تو دیده که اومده. وگرنه خودش بلد بود بره حال خودشو خوب کنه. چه حیف که من باید بیام اینجا و این بدیهیاتو بهتون یاد بدم. خجالت نمی‌کشین؟

انتظار کشیدن خیلی چیز مزخرفیه. وقتی شوق چیزی رو داری و ساعت‌ها منتظرش می‌مونی و هیچ خبری نمی‌شه. بعد می‌فهمی که این فقط تو بودی که انتظار می‌کشیدی. بقیه به کاراشون می‌رسیدن. ولی تو چون درد انتظار کشیدن رو بارها با گوشت و پوست و استخونت حس کرده بودی، چون این درد رو می‌شناختی، آدما رو خیلی منتظر نمی‌ذاشتی. پس اونا نمی‌فهمیدن انتظار کشیدن یعنی چی و فکر می‌کردن تو خیلی آدم در دسترسی هستی که انقدر زود جواب می‌دی، فکر می‌کردن بیکار و علافی و در نتیجه از چشمشون می‌افتادی و هربار تو رو بیشتر منتظر می‌ذاشتن و برای زمان تو ارزش قائل نمی‌شدن. حتی ناخواسته. حتی ناخواسته. حتی ناخواسته.

من واقعاً ناراحتم. حتی تو این وضعیت از دست خودمم ناراحتم. می‌خوام محو بشم. می‌خوام هیچ‌جا نباشم. فکر کنم چند ساعتی به این نبودن نیاز دارم. برم "خوب" شم و برگردم :))

متوجه شدم که ناخودآگاه موقع اینجا نوشتن خیلی چیزا رو سانسور می‌کنم. از این وضعیت خوشم نمیاد. می‌خوام راحت حرفمو بزنم. نمی‌شه. ذهنم تحت فیلتر‌های شدیدی قرار گرفته.

31

جین اندروز، روبی گلیز، دیانا و آنه به خاطر انجمن نویسندگان کوچک حسابی به هم نزدیک شده بودند و بیشتر با هم وقت می‌گذروندند. چند وقتی بود که اونا هر روز می‌اومدند دم دریاچه که ماهی بگیرند. اون روز آنه حسابی توی فکر و خیال غرق شده بود و نمایشنامه‌ی هلن رو برای خودش مجسم می‌کرد. اون زن زیبا توی یه قایق به آرومی به خواب ابدی فرو رفته بود در حالی که در دست راستش یک زنبق سفید و در دست چپش آخرین نامه‌ی معشوقش رو قرار داده بودند. اون رو به کاملوت زادگاه معشوقش می‌فرستادند. آنه در حالی که به دریاچه نگاه می‌کرد متوجه یه قایق شد و این فکر به سرش زد که با دخترا نمایشنامه رو اجرا کنند. ولی هیچکدوم از اونا حاضر نشدند نقش هلن رو بپذیرند. این شد که آنه قبول کرد هلن باشه و توی قایق دراز کشید. اگرچه این کار رو با اکراه انجام داد چون رنگ موهاش قرمز بود و هلن برخلاف اون موهای روشنی داشت! قرار شد قایق رو به آب بسپارند و تا به پل برسه، اون سه نفر خودشون رو به اونجا رسونده باشند. قایق شروع به حرکت کرد. آنه با چشمانی بسته و بی‌حرکت توی قایق دراز کشیده بود و خودشو به جریان آب سپرده بود. تا اینکه احساس کرد پاش خیس شده. دستپاچه از جاش بلند شد و دریافت که این قایق از ابتدا سوراخ بوده و به زودی غرق می‌شه. بنابراین تندتند شروع به پارو زدن کرد و خودشو به پایه‌های پل رسوند. بچه‌ها خیلی دورتر از اون بودند که صدای فریادهای آنه رو بشنوند. آنه به سختی پایه‌ی پل رو گرفته بود و داشت کم کم توی آب فرو می‌رفت تا اینکه متوجه یه نفر در نزدیکی خودش شد. اون فریاد زد و کمک خواست. پسر برگشت. متأسفانه گیلبرت بلایت بود! آنه که اینو فهمید ترش کرد اما گیلبرت خودشو به پایه‌ی پل رسوند و اونو نجات داد. در تمام طول مسیر آنه صورتش رو از گیلبرت برگردونده بود و اخمی روی صورتش داشت. اما با این حال بابت نجات جونش از گیلبرت سپاسگزاری کرد. گیلبرت وقتی به خشکی رسیدند دوباره از آنه به خاطر اینکه رنگ موهاشو مسخره کرده بود عذرخواهی کرد ولی آنه اونو نبخشید و با عصبانیت به سمت خونه حرکت کرد! 

دیالوگ‌های جالب این قسمت:

«_آنه دارم از خودم می‌پرسم تو کی عاقل می‌شی و این عاقل شدن زمانش کیه؟

+نمی‌شه براش زمان تعیین کرد. یه خرده صبر می‌خواد. هرروز که می‌گذره احتمال اینکه من عاقل بشم زیادتر می‌شه.

_اوهوم... از کجا به این نتیجه رسیدی؟

+خیلی ساده‌ست. من کارهای احمقانه‌ی زیادی کردم اما از هر اشتباهی یه درسی گرفتم و کم‌کم این درس‌ها باعث می‌شه که کمتر اشتباه بکنم. اشتباهی رو که من امروز مرتکب شدم باید اقرار کنم زنگ خطری بود که چشم و گوش منو حسابی باز کرد...

_ممکنه بپرسم چطوری چشم و گوشتو باز کرد؟

+من برای مسائل رمانتیک ارزش زیادی قائل بودم. مثلاً اَوِنلی ربطی به کاملوت نداره. اصلاً فایده‌ای نداره که آدم دائم احساساتی باشه. زندگی جدی‌تر از این حرفاست! من کاملاً مطمئنم که تو به زودی شاهد پیشرفت‌های من خواهی بود. من بهت قول می‌دم که فقط و فقط در لحظه‌هایی که لازمه احساساتی بشم و بس.

_امیدوارم اینطور باشه دخترم. امیدوارم مسائل رمانتیک عقلتو ازت نگیره... شب به خیر!

+...شب به خیر...»

 

پ.ن: 

1. آنه داره بزرگ‌ می‌شه. حتی صداش هم خانومانه‌تر شده و از اون حالت جیغ جیغویی دراومده. اینکه توی دوبله هم به چنین چیزی توجه شده خیلی ارزشمنده.

2. با اینکه جین و روبی هم همش کنار دیانا و آنه هستند و از دور یه اکیپ خیلی صمیمی به نظر می‌رسند، می‌شه فهمید که رابطه‌ی آنه و دیانا چیز دیگه‌ایه. یعنی انگار همیشه مرزی هست بین آنه و بقیه و بین دیانا و بقیه. ولی این دوتا با هم تقریباً مرزی ندارند.

شاید آدما می‌نویسن که فراموش نشن...

شاید هم برای اینکه احساساتشون نگنده...

فقط اینو می‌دونم که یه نویسنده ذاتا همیشه می‌نویسه، هرجایی که باشه...