Summertime sadness

یه بعدازظهر ساده‌ی تابستونیه. غم و خشم درون رگ‌هام می‌لولند و با احساس ملال مبارزه می‌کنند. توی گشت‌وگذار می‌چرخم و وب بعضیاتونو باز می‌کنم و می‌خونم. می‌بینم که اکثرتون گزینه‌ی "ارسال خصوصی" رو برای خودتون فعال کردید. یک‌بار از دید مخاطب وارد وبم شدم و نبود گزینه‌ی ارسال خصوصی برام اینطور به نظر رسید که هیچی از تکنولوژی سرم نمی‌شه و از جامعه‌ی مدرن عقب افتادم. اما دوباره بهش فکر کردم. من اینجا با کسی کار خصوصی‌ای ندارم که بخوام اون گزینه رو فعال کنم. اصلاً من خوشم نمیاد برام کامنت خصوصی بذارند. همینی که هست💆🏼‍♀️ اگه توی آپدیت بعدی این گزینه برای همه فعال نشه، حالا حالاها قصد ندارم فعالش کنم.

کِی قراره از این باتلاق خارج بشم؟ اواخر 1404 خیلی دوران سخت و غم‌انگیزی برای من بود. آثارش هنوز که هنوزه در من هویداست و انگار فقط در من! یعنی اینکه می‌گم حالم خوب نیست، انرژی‌ام کمه، تاریکم، خسته‌ام، ناامیدم، اینا فقط حرف نیست. حقیقت زندگی الان منه. از کشتار خونین دی تا جنگ اخیر هردوشون روان منو متلاشی کرده. من دیگه نمی‌تونم مهربان سابق باشم. تلاش کردم ولی نمی‌تونم. شاید قبلاً آثار روانی جنگ و کشتار رو نمی‌فهمیدم. اما واقعاً هست. حالا اینکه یه سریا تونستند به زندگی عادی‌شون برگردند، شاید دلیلش این بوده که تاب‌آوری بیشتری داشتند. به هرحال همه‌ی آدما مثل هم نیستند که. یادم باشه یه روز به محبوبم بگم که من خیلی قوی بودم ولی زمان‌هایی هم به زانو دراومدم. زیادی قوی بودن یعنی احساس نکردن هیچ‌چیز و زندگانی بدون این سهش‌ها مفت هم نمی‌ارزه🦋

حرفام زیادن. شاید ادامه‌شونو شب نوشتم.