انتظار

فرض کن خیلی غمگین و کلافه و عصبی‌ای و بهت می‌گن: «برو هروقت حالت خوب شد بیا صحبت می‌کنیم.» خیلی از آدما همینن. تو رو از سر خودشون باز می‌کنن تا اذیت نشن. اگه یه نفر تو چنین حالتی اومده با تو صحبت کنه، لابد یه چیزی توی تو دیده که اومده. وگرنه خودش بلد بود بره حال خودشو خوب کنه. چه حیف که من باید بیام اینجا و این بدیهیاتو بهتون یاد بدم. خجالت نمی‌کشین؟

انتظار کشیدن خیلی چیز مزخرفیه. وقتی شوق چیزی رو داری و ساعت‌ها منتظرش می‌مونی و هیچ خبری نمی‌شه. بعد می‌فهمی که این فقط تو بودی که انتظار می‌کشیدی. بقیه به کاراشون می‌رسیدن. ولی تو چون درد انتظار کشیدن رو بارها با گوشت و پوست و استخونت حس کرده بودی، چون این درد رو می‌شناختی، آدما رو خیلی منتظر نمی‌ذاشتی. پس اونا نمی‌فهمیدن انتظار کشیدن یعنی چی و فکر می‌کردن تو خیلی آدم در دسترسی هستی که انقدر زود جواب می‌دی، فکر می‌کردن بیکار و علافی و در نتیجه از چشمشون می‌افتادی و هربار تو رو بیشتر منتظر می‌ذاشتن و برای زمان تو ارزش قائل نمی‌شدن. حتی ناخواسته. حتی ناخواسته. حتی ناخواسته.

من واقعاً ناراحتم. حتی تو این وضعیت از دست خودمم ناراحتم. می‌خوام محو بشم. می‌خوام هیچ‌جا نباشم. فکر کنم چند ساعتی به این نبودن نیاز دارم. برم "خوب" شم و برگردم :))

متوجه شدم که ناخودآگاه موقع اینجا نوشتن خیلی چیزا رو سانسور می‌کنم. از این وضعیت خوشم نمیاد. می‌خوام راحت حرفمو بزنم. نمی‌شه. ذهنم تحت فیلتر‌های شدیدی قرار گرفته.